تبليغاتX
فریاد

فریاد

بهاهیت

یخربون بیوتهم بایدیهم (با دستهای خودشان خانه شان را خراب می کنند): 1

 

سردبیر: امروز ایمیلی خنده دار از سایت بهائی ستیز چشم انداز به دستمان رسید. به این مفهوم که اگر به هفت پرسش ما پاسخ دهید سایت را می بندیم و به آئین بهائی می گرائیم. عین ایمیل اینجا درج می شود:
سلام. وقتتون بخیر.
به هفت اشکال مطرح شده از کتاب اقدس در سایت چشم انداز جوان پاسخ بدید. پاسخ شما دوستان بهائی = تخته کردن در وبلاگ چشم انداز جوان از ما. چطوره؟

 

گرچه به ایرادات این عزیزان صدها بار جواب داده شده است و اساسا سواد بهائی ستیزان در این حد و اندازه نیست که به نوشتجات و آثار حضرت بهاالله ایراد بگیرند و با توجه به بی قیدی و بی تفاوتی بهائی ستیزان به اینکه ایرادات پوشالی ایشان زیرآب کتاب قرآن و اسلام را می زند ولی کمترین خدشه ای به دین بهائی وارد نمی سازد و با وجود اینکه مطمئن هستیم که اگر خود حضرت محمد رسول الله هم از آسمان ظاهر می شدند و جواب ایشان را می دادند همین چشم اندازیها حضرت را فورا به جرم ارتداد به جوخه اعدام می سپردند و با وجود اینکه قولهای بهائی ستیزان هم در محکم بودن زبانزد خاص و عام است (مثل مهر کردن قرآنها و دادن امان در برخوردهای روحانیت و قاجار با بابیان و سوگند خوردن نظام اسلامی در مورد نادرست بودن عدم پذیرش دانشجویان بهائی) ولی لازم دانستیم برای اتمام حجت و بستن درب طفره و عذر تراشی به این سوالهای کودکانه نیز پاسخ دهیم.

 

 البته مخاطب سایت نگاه راست افراطی و کوتاه فکران جامعه ایران نیست و از صاحبان اندیشه و نظر و محققان و علاقمندان به بحثهای بروز سایت و تازه بهائیان پیشاپیش پوزش می خواهیم و امیدواریم که در مورد این گفت و شنود از ما خرده نگیرند.

و اما در سایت بهائی ستیزان آمده است که:

 

حال در این پست چشم انداز جوان قصد دارد به ریسکی خطرناک دست بزند. باد آباد. میگویند یا زنگی زنگ یا رومی روم. به قول معروف یا این وری یا اون وری. تصمیم داریم چشممان را بر روی تمام اشکالات و ایرادات درست و منطقی که به کتب و عقاید مختلف بهائیت از قبیل ایقان و بیان و فرائد و ...، وارد است ببندیم و از زبان آقای کیایی پنج سوال و اشکال را که فقط و فقط به کتاب مستطاب اقدس وارد است (آن هم از ده‌ها اشکال و خرده ایشان که به کتاب اقدس گرفته اند) را مطرح نماییم و البته بی انصافی نکرده و عین پنج ایراد را از کتاب اقدس از کتابخانه آثار بهائی کلیشه نماییم. اگر عزیزان و دوستان بهائی و غیر بهائی پاسخی دندان شکن در زمینه این چند سوال (ترجمه و حکمت این آیات) به ما دادند، قول میدهیم که انگشت ندامت به دهان گرفته با کمال شرمساری دست از تایپ و انعکاس مطالب در رد بهائیت کشیده و چه بسا پس از یک عذرخواهی مفصل قلم به تایید این فرقه مظلوم وبه حق بچرخانیم...

 

و اما ایراد اول:

- ناموس هر بهائی = نه مثقال طلا

     دوستان شاید بر ما خرده بگیرند که ما به زبان عربی مسلط نیستیم. البته اگر مسلط هم بودید کار به جایی نمی‌بردید. چون خدای فارسی زبانی که بخواهد عربی را نخوانده و آب نکشیده بلغور کند، عربی شیوایی نخواهد داشت. آقای کیایی زحمت این‌کار را برایتان کشیده‌اند.

     ترجمه: به تحقیق حکم کرده است خداوند برای مرد و زن زنا کننده دیه که به بیت العدل تسلیم نمایند و آن دیه عبارت از نه مثقال طلا است. اگر دوباره تکرار کردند شما هم تکرار کنید به دو برابر جزاء(هیجده مثقال طلا) این است آنچه حکم کرده است به آن دارنده نام‌های دنیا و‌آخرت و مقدر شده برای آن عذاب بزرگ.

     به عبارتی ساده تر شما نه مثقال طلا فراهم بکنید و به ناموس هر بهائی که خواستید تجاوز بکنید. بالاترین دیه یا مجازات آن نه مثقال طلا است. با نه مثقال طلا به در خانه هر بهائی که خواستید بروید و کام دل از نوامیس آن‌ها بستانید.

 

 

س.س  

 

آنچه كه در چشم‌انداز جوان درج شده تشكیل شده از مقدّمه‌ای كه خودش جای حرف بسیار دارد و سخنان دیگر كه به یكایك این نكات می‌پردازیم.  نمی‌توانم به اینها مطلب بگویم، چون كلمهء مطلب فی نفسه گویا موارد خواسته شده یا طلب شده است كه اینها به كلـّی نیست و كسی كه تحت عنوان آقای كیایی اینها را نوشته دیده بر خود و كتاب خویش بسته و اینگونه داد سخن داده است.  فقط نكته‌ای را گوشزد نمایم كه چون مقدّمه‎نویس با تمسخر و ریاكاری وارد میدان شده است، بنده نیز متأسّفانه مجبورم چشم به روی آسمانی بودن قرآن ببندم و ایرادهای این كتاب را بگیرم و خوب هم بگیرم. 

 

و امّا مقدّمه:

1-     در كلام اوّل نوشته‌اید "ایرادات درست و منطقی"؛ كسی كه با این زمینهء فكری وارد میدان می‌شود به زبان حال می‌گوید كه بنده هیچ گوش شنوایی به جوابهای شما ندارم و ایرادات من كاملاً وارد است و منطقی است.  معمولاً وقتی گوش شنوایی وجود نداشته باشد، سخنی نباید بر زبان راند.  امّا چون این آقا یا خانم بی‌منطق در پایان مقدّمهء خود قول‌هایی داده‌اند كه هیچكدام را هم عمل نخواهند كرد، بنده فقط از ایشان می‌خواهم كه بعد از شنیدن پاسخ، دیگر از این مهمل‌بافی‌ها نكنند و فقط به ایرادات لاتعدّ و لاتحصای قرآن جواب بدهند.

2- ما در صدد شكستن دندان هیچ كس نیستیم و پاسخ دندان‌شكن نمی‌دهیم.  بلكه سعی می‌كنیم كسی را كه صرفاً به دنبال یافتن راهی جهت منكوب كردن دیگران است قانع كنیم كه راهی را كه می‌رود خطا است.  اگر از قرآن نكته‌ای در این یادداشت ذكر می‌شود، نه به جهت ایراد گرفتن به این كتاب سماوی است، بلكه برای آن است كه بگوییم اگر ما هم به دنبال خطاهای قرآن بودیم، هرآینه فراوان می‌توانستیم فراهم آوریم و این كتاب را زیر سؤال ببریم، همانطور كه مسیحیان و یهودیان بردند و مسلمانان هیچ جوابی برای آنها نداشتند و هنوز هم خود را به كری می‌زنند و جواب مسیحیان را نمی‌دهند.

3- شما بارها قول داده‌اید كه انگشت ندامت به دندان بگزید و نگزیدید؛ بارها قول دادید و عمل نكردید؛ عاقبت هم به قتل و غارت بهائیان دست زدید و مصادره اموال را پیشه كردید.  با این كه در طول تاریخ عهدشكنی شما بارها ثابت شده، باز هم به شما اعتماد می‌كنیم و این چند سطر را مرقوم می‌داریم.  نیازی هم به عذرخواهی شما نداریم.  تأییدی هم از شما نمی‌خواهیم و نیازی به طعنهء شما كه می‌نویسید "این فرقهء مظلوم" هم نیست.  دیگران باید قضاوت كنند چه كسی ظالم است و چه كسی مظلوم.

4- و امّا این كه به طعنه مرقوم فرموده‌اید "خدای مرحوم" یا "آقاخدا"؛ این نیز از آن طعنه‌هایی است كه باید در موقع خود با توجّه به آیات قرآن جوابش را خودتان بدهید.  حضرت محمّد تیری انداخت و سپس فرمود، "این تیر را من نینداختم خدا انداخت."  یعنی من كه خدا هستم، تیر را انداختم.  در مورد دیگری وقتی با حضرات مسلمین بیعت می‌فرمود و می‌دانید كه همه دست‌ها را روی هم می‌گذارند و بیعت می‌كنند و دست حضرت محمّد روی همهء دستها قرار گرفت و فرمود، "یدالله فوق ایدیهم".  در واقع قبل از آن هم فرموده بود كسانی كه با تو بیعت كردند با خدا بیعت كردند.  حالا، اگر حضرت محمّد خدا است و می‌شود با او بیعت كرد و دستش فوق دستها قرار گیرد می‌شود یدالله، بگذار حضرت بهاءالله هم خدا باشد.  لطفاً نفرمایید كه خداوند فرمود؛ شما باید این نكته را برای غیرمسلمانی كه قرآن را قبول ندارد ثابت كنید نه برای خودتان.

5- و امّا خارج شدن كلمهء "الله ابهی" از زبان و قلم شما، توهینی به این كلام مقدّس است.  بهتر است نه به این عبارت تكلـّم كنید و نه از قلم خود جاری سازید.  چون بنا به بیان حضرت امام

 

محمّد باقر اسم اعظم الهی در دعای سحر اسلامی است و شكـّی نیست كه در اسم‌های خداوند كه در این دعا ذكر شده، اوّلین اسم اسم اعظم است و در تقدّم قرار می‌گیرد.  طالبان مراجعه فرمایند.

 

و امّا بعد؛

در مقام اوّل به مسألهء زنا پرداخته‌اید و فقط عبارتی را انتخاب كرده و به آن قناعت كرده‌اید.  اگر مثله كردن كلام و استنباط از آن كار درستی است، باید "كلوا و اشربوا" را از قرآن بگیرید و "لاتسرفوا" را فراموش كنید.  بنابراین، بهتر است اوّلاً، كلام را به طور كامل بیان كنید، ثانیاً سایر آیات الهی را در این مورد به دقـّت مورد بررسی قرار دهید؛ ثالثاً حكم قرآن و طریق اثبات زنا در آن كتاب را نیز بیان فرمایید تا ببینیم ناموس بهائی در خطر است یا ناموس مسلمان (البتـّه اگر ناراحت نمی‌شوید و حمل بر توهین نمی‌فرمایید).

بنابراین، ابتدا به آیهء كتاب اقدس كه بخشی از آن را برای خوانندگانی كه كتاب را در دست ندارند ذكر كنیم تا ببینیم این آیه چه معنایی دارد.  قبل از آن مقدمةً ذكر نمایم كه به موجب آیهء "قد حُرّم علیكم القتل و الزّنا..." (بند 19) این عمل حرام است.  آنطور كه حضرت عالی به اشتباه مرقوم فرموده‌اید، این عمل حرام نیست و با پرداخت مبلغی حلـّیت می‌یابد و موضوع فیصله پیدا می‌كند.  هر عمل جزایی دارد كه به موجب آن خاطی مجازات می‌شود.  این جزا دو جنبه دارد؛ جنبه‌ای مربوط به این عالم مادّی است و دیگری مربوط به عالم بعد است.  در این عالم اگر كسی نتواند كفّ نفس كند و این خطا را مرتكب شود، به پرداخت جزای نقدی محكوم می‌شود و نامش علناً اعلام خواهد شد (مبین آیات در این مورد توضیح داده است: "این جزا به جهت آن است تا رذیل و رسوای عالم گردد و محض تشهیر است و این رسوایی اعظم عقوبت" – گنجینه حدود و احكام، ص301).  اگر خاطی با مجازات دو جنبه‌ای اوّل (یعنی مجازات نقدی و اعلام علنی نامش) متنبّه نشود، دفعهء دوم به دو برابر دفعهء قبل محكوم می‌شود (كه به قول شما 18 مثقال است)؛ دفعهء سوم 36 مثقال خواهد بود و دفعهء چهارم هفتاد و دو مثقال و به همین ترتیب تضاعف یابد.  و امّا جنبهء عالم بعد را كه شما عمداً از قلم انداخته‌اید، عذابی دردناك است. تصوّر نشود كه به همین سادگی خداوند از خطای فرد خواهد گذشت.  در دنبالهء آیه فرموده است، "و فی‌الاُخری [عالم بعد] قُدّر لهما [هر دو] عذابٌ مُهین" (بند 49).  یعنی هم عذاب است و هم تحقیر و تذلیل. 

و امّا نكتهء دوم در مورد سایر بیانات حق است كه راجع به عصمت و عفـّت ذكر شده و شما عمداً به آن بی‌توجّهی كرده‌اید. حضرت بهاءالله می‌فرمایند، "إنـّا نأمُرُ عبادالله و إمائه بالعصمة و التـّقوی لیقومنّ مِن رقد الهوی و یتوجهنّ إلی الله فاطر الأرض و السّماء." (امر و خلق، ج3، ص425)  و در مقام دیگر می‌فرمایند، "اهل بهاء نفوسی هستند كه اگر بر مدائن ذهب مرور كنند نظر التفات به آن ننمایند و اگرچه جمیع نساء ارض به احسن طراز و ابدع جمال حاضر شوند، به نظر هوی در آنها نظر نكنند." (گنجینه حدود و احكامة ص299)  و در مقام دیگر می‌فرمایند، "طراز اعظم از برای اماء عصمت و عفـّت بوده و هست.  لعمرالله نور عصمت آفاق عوالم معانی را روشن نماید و عرفش به فردوس اعلی رسد." (امر و خلق، ج3، ص425)  و در مقام دیگر می‌فرماید، "هر نفسی از او آثار خباثت و شهوت ظاهر شود او از حق نبوده و نیست." (گنجینه حدود و احكام، ص299)  حضرت عبدالبهاء، مبین آیات حضرت بهاءالله، می‌فرمایند، "عندالله امری اعظم از عصمت و عفـّت نیست.  این اعظم مقامات عالم انسانی است و از خصائص این خلقت رحمانی و دون آن از مقتضیات عالم حیوانی." (بدائع‌الآثار، ج2، ص268) و در مقام دیگر می‌فرمایند، "اهل بهاء باید مظاهر عصمت كبری و عفـّت عظمی باشند.  در نصوص الهیه مرقوم و مضمون آیه به فارسی چنین است كه اگر ربّات حجال به ابدع جمال بر ایشان بگذرند، ابداً نظرشان به آن سمت نیفتد.  مقصد این است كه تنزیه و تقدیس از اعظم خصائص اهل بهاء است.  ورقات موقنهء مطمئنّه باید در كمال تنزیه و تقدیس و عفـّت و عصمت و ستر و حجاب و حیا مشهور آفاق گردند تا كلّ بر پاكی و طهارت و كمالات عفـّتیه ایشان شهادت دهند.  زیرا ذرّه‌ای از عصمت اعظم از صدهزار سال عبادت و دریای معرفت است." (مكاتیب عبدالبهاء، ج1، ص450)  برای جلوگیری از تطویل كلام از ذكر بقیه بیانات مباركه خودداری می‌شود.

و امّا قرآن و حكم زنا: حرمت زنا كه اصلاً ذكر نشده است، مگر آن كه آقای كیایی استنباطاً مرقوم فرمایند.  یعنی در قرآن اشاره ای به "حرام بودن" زنا نشده است. فوقش این است که می فرماید از آن دوری کنید.( اسراء/32). فقط استنباط می شود که در ادیان قدیم زنا گناهی بزرگ بوده (و دلالت بر زشتی زنا دارد و نه حرمت آن. دوم، با نگاهی به سورهء نور معلوم می‌شود كه اوّلاً موضوع مهمّی مثل زنا را باید در سوره‌ای به نام "نور" مطرح كرد.  حالا چه رابطه‌ای بین "زنا" و "نور" وجود دارد، لابد خدای محمّد بهتر می‌داند. و امّا بعد، اگر كسی زنا كرد، (شاید برای انتظام اجتماع) صد ضربه شلاّق بزنید و رهایشان كنید بروند به كارشان برسند. صحبتی هم از مجازات آن جهانی نیست!  بعد هم زانی برود با زانیه ازدواج كند و خوش باشد؛ البتـّه این ارفاق هم دربارهء او شده كه با زن مشرك هم می‌تواند ازدواج كند (كه البتـّه این ایراد وارد است كه زن پاك و باعصمت غیرمسلمان، یعنی مشرك، با زن مسلمان زانیه یكسان است؛ یعنی تو مسلمان باش امّا زانیه باشی اشكال ندارد، بهتر از آن است كه مشرك باشی و باعصمت باشی!) 

حالا می‌رسیم به اصل موضوع و آن این كه هر كسی خواست زنا را ثابت كند باید حتماً چهار شاهد پیدا كند.  (آخر خودتان انصاف دهید ای مردمان منصف، كدام آدم عاقلی می‌آید در مقابل چهار نفر به كاری دست بزند كه بعداً صد ضربه شلاّقش بزنند؟!)  می‌دانید اگر كسی به شخصی تهمت زنا بزند و نتواند چهار شاهد پیدا كند خودش باید هشتاد ضربه شلاّق بخورد.  در اینجا است كه حتـّی اگر سه نفر احیاناً شاهد جریانی باشند و بروند شهادت بدهند و نفر چهارم را نتوانند پیدا كنند یا (به هر ترتیب) قانع كنند كه شهادت بدهد، خودشان باید هشتاد ضربه شلاّق را نوش جان فرمایند تا دیگر شاهد ارتباط مخفیانهء دو مسلمان نباشند و دیگر هم از آنها شهادت قبول نكنید و ناموس مسلمان هم تكلیفش معلوم است.  حالا، یك راه دیگر باقی مانده و آن این كه شوهری بخواهد زنش را رسوا كند، یا به ترتیبی بدهد صد ضربه شلاّقش بزنند، دیگر نیازی به چهار شاهد ندارد؛ هر وقت عشقش كشید می‌تواند برود و به جای چهار شاهد شهادت بدهد و قال قضیه را بكند و تازه جالب اینجا است كه "لمن الصّادقین" هم محسوب شود.  فقط اگر دروغ گفته باشد، لعنت خدا بر او باشد.  حالا اگر زن هم این وسط بیاید و چهار بار به خدا قسم بخورد كه این كار را نكرده است، از او رفع اتـّهام خواهد شد.  یعنی زن مسلمان برود و ناموس را بفروشد به شهوتی و سپس شوهرش بفهمد و تنهایی به جای چهار شاهد شهادت دهد و زن چهار بار به خدا قسم بخورد، شهادت یك تنهء شوهرش را كه به اندازهء چهار نفر ارزش داشته به تنهایی باطل كند. در اینجا دو حالت قابل پیش‌بینی است: اوّل آن كه شوهری هر كاری كه دلش بخواهد می‌تواند انجام دهد و زنش تا چهار شاهد پیدا نكند نمی‌تواند عمل خلاف او را ثابت كند؛ ولی شوهر به تنهایی می‌تواند.  بنابراین، زنش باید ساكت باشد و حرف نزند تا او به كارش برسد.  حالت دوم؛ زن مسلمان هر كار دلش می‌خواهد بكند و با چهارتا قسم خدا از خودش رفع اتـّهام كند. آخر كسی كه رفته زنا كرده، دیگر چكار خدا دارد كه قسم بخورد و پای قسمش هم بایستد.  اگر قدری انصاف داشته باشید تأیید می‎فرمایید كه حكم زنا در اسلام بسیار سست‌ است و اگر بنا به استنباط سخیف آقای كیایی بخواهیم پیش برویم، باید بگوییم كه ناموس زن مسلمان به مراتب بیشتر بر باد است تا زن بهائی. 

و امّا التفاتاً ذكری هم از لواط فرموده بودید.  نمی‌دانم در كجای قرآن كریم این عمل نهی شده است كه به اقدس بند كرده‌اید. امّا به این بیان حضرت بهاءالله توجّه فرمایید، "قد حرّم علیكم الزّنا و اللـّواط و الخیانة.  أن اجتنبوا یا معشر المقبلین.  تالله قد خـُلِقتُم لتطهیر العالم عن رجس الهوی.  هذا ما یأمركم به مولی الوری إن أنتم من العارفین.  مَن ینسب نفسه الی الرّحمن و یرتكب ما عمل به الشـّیطان، إنّه لیس منـّی.  یشهد بذلك كلّ النـّواة و الحصاة و كلّ الأشجار و الأثمار و عن ورائها هذا اللـّسان النـّاطق الصـّادق الأمین." (گنجینه حدود و احكام، ص339)  شاید شما معنای "لیس منـّی" را ندانید؛ حضرت بهاءالله از او سلب نسبت به خود می‌فرمایند؛ یعنی در زمرهء بهائیان نیست.  امّا در اسلام با این عمل چگونه برخورد می‌شود، نمی‌دانم.  لطفاً فقط از كتاب قرآن شاهد مثال بیاورید و استنباطات مجتهدین را كه معلوم نیست كه از كدام مجتهد حكم اجتهاد گرفته‌اند كه خود او هم معلوم نیست از چه كس دیگری حكم اجتهاد گرفته، ذكر نفرمایید كه حكم الهی نتواند محسوب شد.

 و امّا این كه در كتاب اقدس فرموده، "إنـّا نستحیی أن نذكـُرَ حكم الغلمان" از شدّت قباحت این عمل است كه حیا فرموده به آن بپردازد.  امّا باز هم آن را رها نكرده و افزوده، "اتـّقوا الرّحمن یا ملأ الإمكان و لاترتكبوا ما نُهِیتُم عنه فی اللـّوح و لاتكونوا فی هیماء الشـّهوات من الهائمین."  از آن گذشته تعیین جزای آن را نیز به بیت‌العدل محوّل فرموده است (گنجینه حدود و احكام، ص339)

 

- دنباله دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 19:26  توسط بیان  | 

 

 

نقد و بررسی کتاب:

 

جدلهای تاریخی: در آمدی بر تاریخ نگاری معاصر

 

نویسنده: عمادالدین باقی

چاپ سرایی 1383 (با افزوده ها)

 

نقد از کاویان صادق زاده میلانی

 

خواننده: متخصص و غیر متخصص

توصیه  **** (ممتاز)

 

از جمله نویسندگان و نواندیشان ایران معاصر آقای عماد الدین باقی هستند و نقد حاضر بررسی مختصریکی از تالیفات ایشان است. کوتاه سخن باید گفت که کتاب جدلهای تاریخی: در آمدی بر تاریخ نگاری معاصر از جمله کتابهایی است که خواندن آن برای تمام کسانی که علاقه به تاریخ ایران و تحولات فکری درون مرزی دارند لازم و ضروری است.

 

لازم به تذکر است که آقای باقی درجریان انقلاب 1357 و در عنفوان جوانی به عنوان یک فعال و عنصری انقلابی حضور داشتند. خاطرات و یادداشتهای شخصی ایشان از فعالیتهای سیاسی دوره انقلاب در کتاب فرادستان و فرودستان بسیار گیرا و پر محتواست.  در دوره پس از انقلاب نیز با تکمیل درسهای حوزه ای تا حد پایان سطح وابتدای خارج (مرحله حجت الاسلامی) و سپس با اخذ فوق لیسانس جامعه شناسی از دانشگاه علامه طباطبایی وارد فعالیتهای فکری و فرهنگستانی شدند و علاوه بر ورود به مرحله تبلور فکری در میدان روشنگری اندیشه و بیداری اذهان به فعالیت پرداختند. مقالات و مصاحبه های وارد در کتاب مورد نظر و انتقاد های تند و تیز وارد بر ایشان که در کتاب آورده شده است نیز مربوط به همین دوره از فعالیتهای ایشان است.

 

کتاب به سبکی تالیف شده است که خواندن آن به راحتی و سهولت انجام می گیرد زیرا که برخلاف کارهای سنگین و یکنواخت علوم اجتماعی و تاریخی فرهنگستانی اثری چالشی و پر از رد و بدل نظرها  و نقدهاست.  ولی جالب بودن و گیرایی محتوای کتاب را نباید به معنای ساده بودن آن انگاشت. مقاله ها و نظرات منعکس شده در کتاب به بازنگری بسیاری از داده های تاریخی و فلسفه تاریخ می انجامد و چون بخشهایی از کتاب رد و بدل انتقادها و نقد اندیشه هاست این نقدها مسلسل وار و بی وفقه اند و خواننده نباید از آنها به طور سطحی بگذرد.

 

نزدیک به نیمی از کتاب را سه نشست و مباحثه 4 تن از صاحبنظران تشکیل می دهد. این مباحثه در مورد تاریخ شناسی و تاریخ نگاری انقلاب اسلامی مباحثه ای بسیار خواندنی و ارزشمند است. این سه نشست در نوع خود منحصر به فرد است و شاید کمتر مشابه آن را در فضای فرهنگستای ایران دیده باشیم. چهار صاحبنظر حاضر اسدالله بادامچیان، عماد الدین باقی، صادق زیباکلام و حاتم قادری بودند که از چهار منظر و بینش فکری تاریخ نگاری و فلسفه تاریخ انقلاب اسلامی را بررسی و تحلیل می کردند. سوالهایی که در این نشستها مطرح می شود بسیار بحث انگیز و انتزاعی است. سوال در باره تاریخ شروع انقلاب اسلامی را در نظر بگیرید. آیا انقلاب بهمن 57 ادامه مبارزات مصدق است؟ یا ادامه 30 تیر است؟ یا ادامه مشروطیت است؟ یا هیچیک؟ کدام مولفهء انقلاب اسلامی مهمتر و پر تاثیرتر از بقیه است؟ آیا شخصیت و کاریزم رهبر انقلاب آقای خمینی پر تاثیرترین مولفه بود و چرا؟ و دهها سوال دیگر ریز و درشت که به رونق بحث می افزاید.

 

در بین شرکت کنندگان آقای بادامچیان از دیگر صاحب نظران نظرات تندتری (و شاید افراطی تری) را ارائه می کرد و از لحاظ تاریخ شناسی علمی و آکادمیک کاستی های ایشان و اسطوره سازی ایشان (مثلا از آقای خمینی) محسوس است گرچه در مواردی که بحث داغ می شد وی کمی از کاستیهای نظری خویش را اذعان می کرد. به نظر می رسید که آقای قادری تماس و برخوردی عمیق با مکاتب فلسفه تاریخ فرهنگستانی و غربی داشته است و راحتتر فرضیه ها و اصطلاحات دانشگاهی را به کار می برد. آقایان باقی و زیباکلام نیز از تحلیلهای فرهنگستانی و دانشگاهی بهره می بردند ولی می توان گفت که مجموعا کاربرد ابزار شناخت و تحلیل آکادمیک در بین کارشناسان ایرانی جدی نیست و بقول آقای قادری "لعابی از علم و علمیت" بر آن می زنند و بس.

 

در اینجا یک گریز کوتاه را لازم می دانم. در نگرشی سطحی این کاستی نظری شاید نتیجه دهه ها تلاش برای زدودن هر فکر متاثر از غرب از ذهن ایرانیان باشد.  یعنی در فضائی که پوپر و فوکو و هگل و مارکس همه مسموم و آلت دست استکبار جهانی و امپریالیسم شرق و غرب معرفی می شوند و هر نقل قولی از آنان خطر تکفیر و برچسب غرب زدگی را به دنبال دارد و ممنوع القلم شدن را یدک می کشد عجب نیست که صاحب نظران ما نیز ناچار به همان "لعابی از علمیت" بسنده کنند. ولی حقیقت مطلب پیچیده تر است.  در اصل استفاده از ابزارهای علمی و انتقادی فرهنگستانی در بین صاحبنظران علوم اجتماعی ایرانی رایجتر از دوران پیش از انقلاب شده و در آثار نویسندگان پیش از انقلاب چنین اصطلاحاتی و چنین نقدهایی کمتر به کار برده می شد. این هم شاید یکی از نتایج غیر مستقیم انقلاب بهمن 57 باشد که در دراز مدت موجب آشنایی و گرایش بیش از پیش ایرانیان به فلسفه و روش تحلیل کارشناسان غربی شده باشد. بنابراین فرآیندی که در غرب قرنها به طول انجامید تا از اندیشه خشک و افراطی دینی (مسیحی) قرون وسطایی به اندیشه نوین (مدرن) و سپس به اندیشه فرانوین (پست مدرن) بینجامد در نتیجه انقلاب اسلامی و عواقب خشونت بار آن گروهی از صاحب نظران سیاسی و مذهبی ایران از پیشینه شیعه اصولی همان دگردیسی را در کمتر از سی سال طی کرده اند و به کثرت گرائی دینی و اعتقادی رسیده اند. گرچه کثرت گرایی و آزادی دینی و اندیشه و جامعه مدنی در حال حاضر در ایران اجرا نمی شود ولی حداقل دیگر مفاهیمی بیگانه و دور از ذهن نیستند.

 

برگردیم به معرفی و نقد سلسله بحثهای آغاز کتاب. بحث تاریخ انقلاب و تاریخ نگاری و تاریخ شناسی بهمن 1357 در چند نشست روی هم رفته بحث چالشی و خواندنی بود. نکات جسته و گریخته در این بحث زیاد مطرح شده است و معمولا در چنین نشستهایی در علوم اجتماعی مباحث حاشیه و دور از اصل مطلب محل برخورد صاحبنظران می شود و در این مورد نیز چنین شد.

 

از نکات مهم بحث اول این بود که آقای بادامچیان در اول بحث پذیرفتند که واژه <<انقلاب اسلامی>> به خودی خود اشکال برانگیز است. ایشان می گوید که: "...باید بدانیم که در قرآن یا در احادیث هیچ کلمه ای به عنوان اینکه "انقلبوا" یعنی انقلاب کنید نداریم. اصلا در قرآن کلمه ای که مفهوم انقلاب در معنای امروزی ما را بدهد، نیست...کما اینکه در احادیث هم نیست" (21). این ادعای درست آقای بادامچیان نیازمند یک بحث دقیقتردر دنباله آن بود. پرسشهایی که مطرح می شود این است: انقلاب ایران چه نوع تحول اجتماعی بود؟ آیا انقلابی ضد استعماری بود؟ آیا انقلابی طبقاتی بود؟ آیا حرکت و خیزشی اجتماعی در جهت دموکراسی بود؟ مولفه مذهبی و دینی آن چگونه بر بردار یک حرکت اجتماعی نصب شد؟  اینها سوالهایی است که در بحث به طرزی حاشیه ای و جنبی مطرح می شود ولی آشکار و مستقیم پیگیری نمی شود. اهمیت ماهیت طبقاتی انقلاب بهمن 57 انکار نشدنی است کما اینکه استفاده واژه های مارکسیست چون انقلاب، ضد انقلاب (از اصطلاحات لنین)، استکبارجهانی (لعاب اسلامی بر امپریالیسم و از اصطلاحات کلیدی لنین)، مستکبر(سرمایه دار)، مستضعف (پرولتریا) و کمیته (مقتبس از کمیته های پس از انقلاب اکتبر شوروی) و دیگر اصطلاحات انقلابی بیانگر آن است. و چرا صاحبنظران دِین نظری انقلاب 57 را به اندیشه رادیکال چپ نادیده می گیرند و یا بدون اشاره ای کوتاه از آن می گذرند؟ تطبیق این دو مولفه چگونه و در چه فرآیندی صورت گرفت؟ بازیگران آن کدام رجال فکری و سیاسی بودند و تغذیه فکری انقلاب چگونه صورت گرفت؟ از رسالتهای تاریخ شناس مطرح کردن سوالهایی دشوار و چالشی است و شاید لازم میبود این پرسشها به طرزی جدی تر مطرح میشدند.

 

از بین صاحبنظران غربی شاید پاپر در بحثهای مربوط به تاریخ شناسی مطرحتر و شناخته شده تر باشد. بخصوص پس از ترجمه (خوب و موفق) فارسی کتاب <<جامعه باز و دشمنان آن>> توسط آقای فولادوند بحث جامعه باز و ابطال پذیری وارد عرصه فکر و نوشتار صاحبنظران درون مرزی شد. گاهکاهی در سخنرانیها و بیانات آقای خامنه ای  مقام رهبری نیز اشاراتی تلویحی  به کارل  پاپر و نظرات وی بر سبیل نفی و رد وارد می شود. بحث پاپر در نشستهای تاریخی اول کتاب نیز دیده می شود. نمونه اول را از کاربرد و برداشت اشتباه از پاپر می آورم. آقای بادامچیان در بحث خود می گویند که:

-بادامچیان: ...این را هم بگوییم که آقای قادری خوب فرمودند که الان بحث ابطال پذیری اصلا بحثی است که توی غرب رد است. بحث این است که آیا واقعا آن چیزهایی که از نظر علم، مثل قانون جاذبه است، آیا این هم واقعا ابطال پذیر است؟ اگر این طور بود که دیگه چیزی باقی نمی ماند.(65)

این جاست که عدم آشنایی آقای بادامچیان با پاپر آشکار می شود. نکته فلسفه علم پاپر نیز در همین جاست. هر تئوری یا فرضیه ای باید به نوعی ابطال پذیر مطرح شود تا بتواند مورد شک و نقد علمی قرار گیرد. ابطال پذیری یعنی فرضیه به نوعی مطرح شود که آزمونهایی قابل طرح باشد که ایرادات و اشکالات و کاستیهای فرضیه را بر ملا سازد. نمونه ای از همین بحث جاذبه برای روشنتر شدن موضوع ارائه می کنم.

 

فرضیه: نیروی جاذبه در تمام میدانهای جاذبه موجود و یکنواخت است.

این فرضیه به نوعی ابطال پذیر بیان شده است و بنابراین می تواند مورد نقد و آزمون قرار گیرد. مثلا در فضای بالای جو زمین و در روی کره ماه ونادرست بودن آن به راحتی آشکار می شود.

 

نکته پاپر در اینجاست که لازمه روش علمی درست و قطعی بودن هیچ فرضیه ای نیست (مثلا فرضیه جاذبه زمین) بلکه لازمه اش حضور فرضیه ها و نظرهای گوناگون است و نقد و آزمون منظم آنها.

 

روشهای نقد غربی در برخی از بحثهای این مجموعه با برخی نقدهای نظریه پردازان ایرانی رویرو می شود و این رویارویی و تقابل قابل ستایش است. روش نقد آکادمیک و فرهنگستانی رایج و پذیرفته شده و جا افتاده در بازار افکار صاحبنظران از پاپر تا فوکو گرفته تا مارکس و ادوارد سعید ریشه غربی دارد و جای این دارد که صاحبنظران شرقی نقدهای تازه تر و بدعتری را در آثار قلمی خود مطرح کنند. ابزارهای تحلیلی موفق و جا افتاده نباید لازما غربی باشند! و فرق است بین نقد برخاسته از شرق و نقد مارکسیست برگرفته از غرب که رنگ و لعاب اسلامی بر آن زده شده باشد. و چقدر شایسته و مناسب است که ابزارهای نقد فلسفی و تاریخی برآمده از شرق در دانشگاهها و کلاسهای تئوری علوم اجتماعی غرب تدریس شود. به امید چنین روزی.

 

از جمله ابزار تحلیلی تازه ای که در این مجموعه نشستها ارائه شده یکی مساله علم حضوری و علم حصولی است که از مباحث علم المعرفه است و مترادف غربی نیز دارد (ص 78). یکی از ابزارهای نقد که مترادف فرهنگستانی غربی ندارد حجاب مفارقت و حجاب معاصرت است که در یکی از نشستهای مربوط به انقلاب اسلامی مطرح شده است (ص 144-146). گرچه بررسی و محک زدن نظری این روشهای نقد جالب و لازم است ولی در این مختصر نمی گنجد و ناچار آن را به مقاله های بعد موکول می کنم.

 

یکی دیگر از بحثهای شیرین و جذاب کتاب مقاله <<چشم انداز تاریخی پارلمان و دموکراسی در ایران>> است. این مقاله که در اصل متن کامل سخنرانی آقای باقی در نشست جبههء مشارکت به سال 1382 است مروری اجمالی ولی پر محتوا بر تاریخچه پارلمانی ایران است. در این مقاله نگارنده می کوشد که با کمک شاهدهای تاریخی نشان دهد که روند تاریخی ایران پس از مشروطیت در جهت افزایش مشارکت در دموکراسی و انتخابات پارلمانی بوده است. در راستای این مطالعه نگارنده مجلسهای شورای ملی ایران (  پس از مشروطیت) را یکی یکی مرور می کند و با مرور و بررسی مسائل سیاسی معاصر به روشنگری و تحلیل می پردازد. این مقاله مقدار زیادی مطالب مهم را به صورتی فشرده به خوانندگان ارائه می کند.

 

در نوشتن قانون اساسی پس از مشروطه، دولتمردان و روشنفکران زمان به پیشواز الگوی اروپایی رفتند و قانون اساسی ایران را بر اساس قانون اساسی بلژیک تدوین کردند. البته تغییراتی جزیی هم در آن دادند و برخی حساسیتهای ملی و مذهبی را نیز در آن وارد کردند.

 

بررسی قانون اساسی و نظامنامه انتخابات نشان می دهد که حقوق شهروندی منحصر به اقلیتی از مردان ایرانی بود. زنان هیچ گونه حق رای نداشتند. ملاکان و کشاورزانی که صاحب ملکی بودند که هزار تومان قیمت داشت یا بازرگانانی که صاحب حجره معینی بودند حق رای داشتند. به علاوه شاهزادگان قاجار، علما و طلاب و گروهی از اصناف که صاحب دکان بودند نیز حضور شهروندی داشتند. اشخاص ورشکسته و گروههای دینی غیرمسلمان (چون بهائیان) نیز از حق رای محروم بودند. البته اقلیتهای دیگر در مجلس نماینده داشتند. واضح است که حق رای و حضور مدنی به صاحبان قدرت و ثروت اعطا شده بود و حقوق شهروندی عمومی و همگانی نبود.

 

نکته ای که در فضای سنگین درون مرزی نمی تواند مورد ارزیابی و بررسی قرار گیرد نقش دگراندیشان و متفکران اصیل ایرانی است. یعنی آنهایی که فکر و اندیشه نوینی ارائه کردند و الگوهای خود را از غرب وام نگرفتند. به عنوان نمونه در آثار بهائی بر لزوم تاسیس مجلس مشورت ملی بسیار تاکید شده است. در آثار قلمی بهاالله بیش از 50 سال پیش از مشروطیت این مطلب به صورت فاش و آشکار آمده است. در آثار عبدالبها نیز همین تعلیم مهم را میبینیم. در 1875 میلادی عبدالبها در کتاب رساله مدنیه،(که همزمان با رساله یک کلمه متشارالدوله نگارش یافت) در جایی که از موازنه قدرت و محدود کردن قدرت استبدادی شاه سخن می راند، می نویسد که " << تشکیل مجالس و تاسیس محافل مشورت اساس متین و بنیان رزین عالم سیاست است.>> (ص 22) در مساله حق رای و لزوم انتخابات باز و آزاد (مشکلی که هنوز در ایران و اکثر نقاط جهان گریبانگیر انسانها است[i]) در زمانی که قدرتهای اروپایی حق رای را منحصر به مردان سفید و زمیندار می دانستند آموزه های بهائی بر لزوم انتخابات آزاد و همگانی تاکید می کرد. دقت کنید که عبدالبها در اوج اختناق و استبداد ناصرالدین شاه با شهامت و جرات دستگاه حکومت را نقد می کند و ازلزوم تاسیس مجلس شورا و انتخاب نمایندگان توسط جمهور مردم سخن می راند. او می نویسد : <<و  به نظر...چنان می آید که اگر انتخاب اعضای موقته در مجالس ممالک محروسه منوط برضایت و انتخاب جمهور باشد احسن است>>.(ص30) طرح مساله رضایت مردم و انتخاب توسط جمهور شهروندان اعم از مرد و زن، طبقه اجتماعی و اقتصادی و سطح زندگی نمونه ای از آموزه های مردمی و ضد استبدادی دین بهائی است. پر واضح است که چرا بهاالله از ایران به گوشه ای از سرزمین عثمانی در شام تبعید شد و چرا دولتهای استعماری عصر با وجود ادعای تمدن و عدالت پروری در برابر ستمی که به بهاالله روا می شد سکوت کردند و چرا در مقابل کشتار بهائیان حتی یک بار کوچکترین اعتراضی به دولت قاجار نکردند.

 

این هم نتیجه گرایش روشنفکران عصر به اندیشهء اروپایی که به کمتر از ده در صد ایرانیان حق رای عطا می کرد، بیش از 90 در صد رعیت و چند درصد شهروند.

 

همانطور که آقای باقی در این مقاله مهم گوشزد می کنند در همین زمان در اروپا و ایالات متحده وضع به مراتب بدتر از آنچه متصور می شود بود. در انگلستان و ایالات متحده زنان از حق رای محروم بودند. حق رای در امریکا متعلق به مردان سفیدپوست و زمیندار بود. سیاهان در امریکا از اواخر قرن نوزده حق رای داشتند ولی در اکثر ایالتهای امریکا این حق عملا اجرا نمی شد. زنان در امریکا در سال 1920 میلادی حق رای گرفتند و در انگلستان در 1928 و به زنان سویسی در سال 1971 حق رای و شرکت در انتخابات اعطا شد.

 

دو موضوع بعدی مهم دیگر فصلهای زیادی را به خود اختصاص می دهد. یکم تاریخ شناسی کودتای 28 مرداد در چارچوب تحلیلی بر دو شخصیت مطرح و بارز آن زمان دکتر محمد مصدق و آیت الله کاشانی است. این قسمت در اصل مناظره قلمی آقای عماد باقی با آقای محمود کاشانی پسر آیت الله کاشانی است و باید اذعان کنم که این بحث یکی از جالبترین و خواندنی ترین بحثهای قلمی دهه اخیر است. شروع مناظره در واقع با نقد محمود کاشانی بر یکی از مقاله های آقای باقی شروع می شود و ظاهرا به منظور روشن ساختن چند نکته تاریخی و اسطوره زدایی از مصدق و بازسازی و ترمیم وجههء تاریخی آیت الله کاشانی انجام می شود. مقاله ها و نقد آنها به طرزی زنجیره ای صورت می گیرد و در ضمن بحث (و گاهی با چاشنی تند) بسیاری مواد خام تاریخی برای بار اول مطرح می شود. در ضمن پرده از چند معضل تاریخی نیز برداشته می شود که یکی از آنها مساله پیام تبریک از سوی آیت الله کاشانی به شاه پس از کودتای 28 مرداد است که در چند منبع دیده شده است ولی از قرار معلوم اشتباهی بوده که سهوا وارد نسخه های چاپی شده است. پیام تیریک را نه آیت الله کاشانی بلکه آیت الله بروجردی به شاه فرستاده بود. بهرحال خواندن دقیق این سلسله مقاله ها را به همگان توصیه می کنم. در مورد کودتای 28 مرداد و نهضت ملی شدن نفت در سالهای اخیر کتابهای جالبی با مواد خام تاریخی از اسناد تازه فاش شده سیا و دیگر منابع رسمی چاپ شده است. بحث و مناظره بالا بین آقایان باقی و کاشانی به نوبهء خود دریچه هایی جدید و مواد خام تازه ای به این بحث اضافه می کنند.

 

قسمت بعدی کتاب اختصاص به نقد و انتقادات شدیدی دارد که از جانب برخی جناحهای پر قدرت به کتاب تاریخ سال دوم دبیرستان (که توسط تنی چند از کارشناسان از جمله آقای باقی مورد تجدید نظر و بازنویسی قرار گرفته بود) وارد شده بود. هدف مولفان تهیه یک کتاب تاریخ جذاب و گیرا برای دانش آموزان بود. حمله های تند وارد شده به کتاب در رسانه های مختلف به سال 1378 بیانگر حساسیتهای ایدئولوژیک صاحبان قلم و قدرت در ایران است و بیانگر آن است که امکان ارائه تاریخ شناسی نوینی که در کمترین زاویه ها از تاریخ نگاری رسمی فاصله بگیرد در ایران موجود نیست.

 

کوتاه سخن کتاب جدلهای تاریخی با وجود اینکه چند سال از چاپ آن می گذرد هنوز هم کتابی مطرح و آموزنده و خواندنی است و راقم این سطور به سهم خود از نویسنده محترم آن کمال امتنان و سپاس را دارم که با ذوق و حوصله خاص خود این سلسله مقاله های آموزنده را در یک مجلد گرد آورده است.



[i] یعنی یا حق رای ندارند و یا اگر حق رای دارند تحت نفوذ پروپاگاند و تبلیغات منفی و مثبت و جوسازی رائی را ناآگاهانه به صندوق می ریزند. آموزه های بهائی در اجرای انتخابات بدون پروپاگاند و جو سازی نیز از کاستیهای دموکراسی متعارف غربی است. در دستگاهی که پولهای کلان برای انتخابات خرج می شود نظر و آراء صاحبان پول و ثروت تعیین کننده جهت انتخابات است. خرج پول و پروپاگاند از هر نوع در انتخابات بهائی مجاز نیست و همین مساله عدالت خاصی به انتخابات بهائی می بخشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 19:16  توسط بیان  | 

 

 

آزار و تحقیر و تهدید دانش آموزان بهائی در ایران

 

دانش‌آموزان بهائي در مدارس ابتدايي و متوسّطه در سراسر ايران، در معرض اذیت و آزار مکرر، بهتان، دشنام و ناسزا و دیگر رفتار ناشایست قرار گرفته‌اند.  اين اعمال ناروا و ناپسند چون  از سوي كساني كه به راستی بايد مورد اعتماد و احترام دانش آموزان باشند، يعني معلّمان و مسئولان مدارس، انجام مي‌شود،بمراتب بیشتر تحمل ناپذیر است. نو جوانان بهائي را مجبور  می کنند که دين خود را اعلام نمايند و بر این مبنا آنها را مورد اهانت و تحقير قرار میدهند و تهديد به اخراج از مدرسه می کنند (حتی در مواردی آنها را  به طرزی شتابزده و بدون تشريفات قانوني از مدرسه اخراج کرده اند) –و به آنها فشار وارد مي‌آورند كه  مسلمان شوند ؛ آنها را ملزم مي‌كنند تهمتها و  افتراهایی را که از سوي معلّمان دروس  مذهبي بر  دين و ايمانشان وارد می شود تحمّل كنند. در متون کتابهای  رسمي  "تاريخ ايران" که در  مدارس تدریس می شود و مورد آزمایش قرارمی گیرد, ميراث ديني بهائیان مورد تحقير و اهانت و تحریف قرار گرفته  و با وقاحت و بي‌شرمي تمام دروغهای آشکاری به آن نسبت داده شذه است، و به ذانش آموزان بهائی مكرّراً دستور داده می شود كه نبايد به تبليغ ديانت خود اقدام نمایند.

يكي از بهائيان گزارش داده است كه ازكودكان يكي از بستگانش، در مدرسه ای در  كرمانشاه، خواسته شد به جلوي كلاس بروند و آنها را وادار نمودند كه به اهانت عليه دينشان گوش دهند و این عمل سبب شد كه آنها در پيش روي هم‌كلاسهایشان  گريه كنند.  دانشجوي ديگري كه در آموزشگاه هنری  پذيرفته شده بود مورد تعقیب ماموران دولتی قرار گرفته و در سه مورد دستگير شده و بعد از بستن چشمانش او را مضروب ساخته اند.

اگرچه معدودي از اين موارد ممكن است حملات مجزّا و پراکنده ای باشد، امّا وسعت و ماهيت اين اقدامات زشت و شرم‌آور سبب شده است که بهائيان ايران چنین نتيجه‌گيري کنند كه اين اقدامات سازمان‌يافته است نه اتفاقی..  فقط در طيّ بهمن‌ماه 1385  شمسي (ژانويه و فوريه2007)  در حدود یکصد و پنجاه واقعه از اين قبيل از ده شهر كشور گزارش شده است.  البتّه احتمال می رود كه نظیر این  وقايع به مراتب بيشتر روی داده باشد که گزارش نشده است.  اگرچه حملاتي كه در مورد مدارس ابتدايي و راهنمايي گزارش شده پسران و دختران را به طور يكسان در بر گرفته، امّا در سطح دبيرستان، دختران به مراتب بيشتر از پسران هدف اين حركات ناشایست  قرار گرفته‌اند زیرا از 76 مورد گزارش شده 68 مورد  عليه دختران بهائي بوده است.

از سوی دیگر و همزمان با اين وقايع، در دانشگاههاي ايران، تعداد دانشجويان بهائي که به سبب دینشان   اخراج می شوند  مرتّباً افزايش مي‌يابد و هم‌اكنون تعداد دانشجويان بهائی  که  در سال تحصيلي جاري اخراج شده اند  به 94 نفر رسيده است.  فهرستي از اسامي آنها، نام دانشگاه‌هايي كه آنها را پذيرفته بودند، و رشته تحصيلي آنها برای ارائه دادن موجود است.  مطالبی  در سايتهاي اينترنتي "امروز نيوز"، كه روزنامه‌اي آنلاين مي‌باشد، و "روزنامه جمهوري اسلامي"، كه روزنامه ای دولتی است،  درج شده که به زباني فوق‌العاده توهین آمیز و با عباراتی غیر واقعی و نادرست چون  "فرقه منحرف و استعماري بهائيت") به فعاليتهاي جامعه بهائي اشاره شده و در عین حال  دانشجويان بهائي  را تشويق مي‌كند حال كه سازمان سنجش آموزش كشور ستون مذهب را از تقاضانامه ثبت نام برداشته، در امتحان ورودي دانشگاه سراسري شركت نمايند!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:27  توسط بیان  | 

BAHÁ'Í INTERNATIONAL COMMUNITY

 

                United Nations Office

            866 United Nations Plaza, Suite 120, New York, NY 10017 USA

            Telephone: 212-803-2500, Fax: 212-803-2566, Email: uno-nyc@bic.org

 

 

 

FOR IMMEDIATE RELEASE

 

Contact: Ms. Bani Dugal

                                Principal Representative

                                Bahá'í International Community, United Nations Office, New York

                                1-212-803-2519; uno-nyc@bic.org

 

                                Ms. Diane Ala’i

                                Representative

                                Bahá'í International Community, United Nations Office, Geneva

41-22-7985400; bic@geneva.bic.org

 

 

 

دانش آموزان بهائى در ايران به نحو روزافزونى با آزار و بدرفتارى

 مقامات مدارس روبرو هستند

 

نيويورک، ۵ آوريل  ۲۰۰۷  (سرويس خبرى جامعه جهانى بهائى) -- بنا بر گزارش­هائى كه اخيراً از داخل ايران ميرسد، دانش آموزان بهائى به طور روزافزون در مدارس ابتدائى و متوسطه در سراسر ايران مورد آزار، توهين و سوءرفتار قرار ميگيرند.

در يک مدت زمان سى روزه، يعنى از نيمه­ى ژانويه تا نيمه­ى فوريه، در حداقل ۱۰ شهر از شهرهاى ايران، حدود ۱۵۰ مورد توهين، بدرفتارى و حتى اِعمال خشونت بدنى از سوى مسئولين مدارس نسبت به دانش آموزان بهائى گزارش شده است.

بانى دوگال نماينده­ى ارشد جامعه­ى بين­المللى بهائى در سازمان ملل متحد گفت: « گزارش­هاى جديد مبنى بر اين که آسيب­پذيرترين اعضاى جامعه­ى بهائى ايران، يعنى کودکان و نوجوانان مورد آزار و تحقير قرار ميگيرند و حداقل در يک مورد با چشمان بسته مورد ضرب و شتم قرار گرفته­اند، پديده­ى بسيار ناراحت­کننده­اى است.»

خانم دوگال گفت: «تعداد رو به افزايش چنين وقايعى حاکى از اوج­گيرى جدى و شرم­آور تعقيب و آزار بهائيان ايران است. اين واقعيت که بچه‌هاى مدرسه­اى هدف کسانى قرار ميگيرند که حقاً بايد مورد اطمينان آنها باشند، يعنى معلمين و مسؤلين ادارى مدارس، روند اخير را حتى وحشتناک‌تر ميسازد.»

خانم دوگال گفت که جامعه­ى بين­المللى بهائى گزارش­هاى پراکنده­اى از اذيت و آزار دانش‌آموزان بهائى دريافت ميکرد، اما اخيراً بود که مطلع گرديد اکنون در سطح وسيع کودکان بهائى مجبور ميشوند ديانت خود را مشخص سازند و علاوه بر آن مورد توهين و تحقير قرار ميگيرند، تهديد به اخراج ميشوند و در برخى موارد فوراً از مدرسه اخراج ميگردند.

خانم دوگال گفت: «آنها همچنين تحت فشار قرار ميگيرند که به اسلام بگروند و از آنها ميخواهند که تهمت­ها و افترائات معلمين دينى را نسبت به ديانت خود تحمل نمايند. در متون درسى آنان نسخه­اى تصويب شده از "تاريخ ايران" تدريس ميگردد که ميراث دينى دانش­آموزان بهائى در آن تحقير و وارونه جلوه داده شده و بى­شرمانه تحريف ميشود. همچنين مکرراً به آنها گفته ميشود که حق ندارند در جهت تبليغ ديانت خود بکوشند.»

بنا به گفته­ى خانم دوگال، يک فرد بهائى گزارش کرده است که کودکان يكى از خويشاوندانش را در کرمانشاه به جلوى کلاس فراخوانده و آنها را مجبور کرده­اند به توهين­هائى که به ديانتشان ميشده گوش دهند.

خانم دوگال گفت: «دانش­آموز ديگرى که در يک هنرستان پذيرفته شده بوده، مورد تعقيب مقامات قرار گرفته و در سه مورد او را گرفته، چشمانش را بسته و کتک زده­اند.»

خانم دوگال گفت: «هر چند ممکن است بعضى از حوادث اخير به صورت پراکنده رخ داده باشد، اما دامنه و ماهيت اين اقدامات شرم­آور بهائيان ايران را به اين نتيجه رسانده است که اين عمليات سازمان يافته است.»

او اضافه نمود آنچه که بخصوص باعث نگرانى است اين واقعيت است که درصد بالائى از حملات وارده به دانش­آموزان دبيرستانى عليه دختران بهائى بوده است.

خانم دوگال گفت: «در حالى که حملات صورت گرفته در دبستانها و مدارس راهنمائى در مورد دختران و پسران بهائى يکسان بوده، اما حملات انجام شده در دبيرستان­ها دختران را بيشتر مورد هدف قرار داده و از ۷۶ مورد بدرفتارى ۶۸ مورد آن عليه دختران بهائى بوده است.»

خانم دوگال اضافه نمود که سن کودکان و نوجوانانى که دچار اين وضعيت شده­اند به شرح زير است: در سطح دبستان، کلاس­هاى اول تا پنجم، دانش آموزان ۶ تا ۱۱ ساله؛ در سطح مدارس راهنمائى، کلاس­هاى ششم تا هشتم، دانش آموزان ۱۱ تا ۱۳ ساله و در سطح دبيرستان، کلاس­هاى نهم تا دوازدهم، دانش آموزان ۱۴ تا ۱۷ ساله.

گزارش­هاى مربوط به حمله به دانش­آموزان بى­گناه بهائى زمانى دريافت ميشود که تعداد فزاينده­اى از دانشجويان بهائى که خواستار ادامه­ى تحصيل در دانشگاههاى ايران بودند، پس از آن که به عنوان بهائى شناسائى شدند، از مؤسسات آموزش عالى انتخابى خود اخراج گرديدند.

تا دوسال و اندى پيش که همه دانشجويان میبايست مذهب خود را در اوراق مربوط به امتحانات ورودی منعکس کنند، دانشجویان بهائی خود به خود از ورود به دانشگاهها محروم بودند.

در سال ۲۰۰۴ ميلادى، در پی فشارهائیکه از سوی جامعه‌ى بين‌المللی و سازمان‌های مدافع حقوق بشر وارد آمد، دولت جمهوری اسلامی سياست خود را تغيير داد و ستون مذهب را از اوراق امتحانات ورودی دانشگاهها حذف کرد. در نتيجه حدود ١٠٠٠ نفر بهائى با موفقيت در كنكور شركت كردند و صدها نفر قبول شدند كه بسيارى از آنان نمرات بالائى آورده بودند.

اما بعداً در همان سال، طى اقدامى كه نمايندگان جامعه‌ى بين‌المللى بهائى آن را يک «حيله» ميخوانند، نتايج امتحانات را كه روى آنها كلمه‌ى «مسلمان» نوشته شده بود، به بهائيان برگرداندند، در حالى كه ميدانستند اين امر براى بهائيان كه به حكم اصول اعتقادى خود كتمان عقيده نميكنند، غيرقابل قبول است.

مقامات دولتى گفتند چون بهائيان براى پاسخ دادن به سئوالات بخش مطالعات دينى گزينه‌ى اسلام را انتخاب كرده‌اند، بايد مسلمان شمرده شوند و بهائيان به اين عمل اعتراض كردند اما اعتراضشان راه به جائى نبرد. هيچ بهائى در آن سال وارد دانشگاه نشد.

همين اتفاق در سال ٢٠٠۵ تكرار شد. صدها دانشجوى بهائى در كنكور سراسرى شركت كرده و قبول شدند، اما دولت بار ديگر آنها را تحت عنوان مسلمان فهرست كرد. بهائيان مجدداً به اين امر اعتراض کردند بدون آن كه موفق به اصلاح اين بى‌عدالتى شوند. در سال ۲۰۰۵ نيز هيچ بهائى از دانشگاه فارغ التحصيل نشد.

پائيز گذشته از ميان صدها بهائی که با حسن نيت در کنکور سراسرى شرکت کرده و در امتحانات ورودی موفق شدند، ١٧٨ نفر به دانشگاههای مورد نظر خود راه يافتند. اما از آغاز سال تحصیلی جدید تا کنون، دست کم ۹۴ دانشجوی بهائی بعد از آنکه دانشگاهها متوجه شدند آنها بهائی هستند از مؤسسات آموزش عالى محل تحصيل خود اخراج شده‌اند.

از زمان برقرارى جمهورى اسلامى در ايران درسال ۱۹۷۹ تاکنون جامعه­ى ۳۰۰ هزار نفره بهائيان ايران با تعقيب و آزار منظم و مداوم روبرو بوده است. در اوائل دهه­ى ۱۹۸۰ بيش از ۲۰۰ بهائى در ايران کشته، صدها نفر زندانى و هزاران نفر از شغل و تحصيل محروم شده­اند.

در حال حاضر بيش از ۱۲۰ بهائى که پيشتر بازداشت شده بودند و به قيد ضمانت آزادى خود را بازيافتند، به سبب اتهامات ساختگى و دروغين که صرفاً به علت اعتقادات و فعاليتهاى دينى بر آنها وارد شده در انتظار محاکمه بسر ميبرند. در طول سال گذشته گروه­هاى بين­المللى طرفدار حقوق بشر همچنين نسبت به اقدامات رو به گسترش دولت ايران براى شناسائى و تحت نظر گرفتن مخفيانه بهائيان آن کشور اظهار نگرانى نموده­اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:22  توسط بیان  | 

نقش بابيان و بهائیان در انقلاب مشروطه

 

 

مقدمه

 

    ایرانیان به جان آمده از ظلم و جور درباریان قاجار و فتواهای ضد و نقيض روحانیون قدرت طلب از طرفی و مشاهده عقب ماندگی کشور ايران از طرف ديگر به فکر پیدا کردن راه چاره ای برای خاتمه دادن به وضع موجود برآمدند. نيرو های شرکت کننده در انقلاب مشروطه دارای انگیزه های متفاوتی بوده اند. روحانيون بفکر محدود کردن قدرت درباريان به نفع خويش و درباريان برای آزادی بيشتر در برابر روحانيون در انقلاب مشروطه شرکت کردند. اکثريت مردم درک درستی از مشروطه نداشته اند. هدف آنها بيشتر متوجه تشکيل عدالت خانه و پايان دادن به خودسری های محاکم شرع و حکّام عرف بوده است. با توجه بدرخواست های مشروطه خواهان اين مطلب روشن میشود. در نامه ای که به نام ملت به شاه نوشته شده چنين می خوانيم: "در عريضه ملت حضور بندگان شاهنشاه خلد الله ملکه استدعای رعايا که نماويس و عيال پادشاه اند آن است که مجلس معدلتی که حاوی بر اجراء احکام قانون محمدی و مشتمل است بر حفظ نفوس و اموال و اعراض و ناموس و دماء مسلمين و امنيت دوستان محمد و آل محمد..." (1). در اين تقاضا نه اسمی از آزادی است و نه نامی از قوانين مدنی. با توجه بتقاضای مشروطه خواهان متحصن در سفارت انگليس اين مسئله بهتر روشن میشود. "ما عرايض خود را بتوسط شارژدافر سفارت حضور شاه فرستادیم. امروز مقصود و عرض ما منحصر است به سه مطلب: اول مراجعت آقایان و رؤسای روحانی که اسناد و قبالجات زنهای ما بخط و مهر و اعتبار آنها بوده. ديم افتتاح عدالت خانه که شاه و گدا در آن مساوی باشند. سوم آنکه قبوض و براتهای مواجبها را که از مردم خریدیم باعتبار دولت پول ما را بدهند." (2)

انگیزه بخش بزرگی از روحانیون فعال در انقلاب مشروطه محدودتر کردن قدرت شاهزادگان و حکام درباری به نفع خود بوده است, نه به خاطر تشکیل مجلس مردمی و وضع قوانین. روحانيون فعال در جنبش مشروطه را میتوان به دو گروه تقسيم کرد: يک گروه روحانيونی که طرف دار مشروطه بعنوان حکومت قانون بودند, مانند ملا کاظم خراسانی و طرف دارانش. و گروه ديگر که طرفدار حکومت مشروطه مشروعه, مانند شيخ فضل الله نوری و یارانش. درباره تفکرات این گروه ناظم الاسلام چنین می نویسد: "در جلسه ای در حضور شاه [صحبت از مشروطه بوده است] سلطان العلماء... عرض کرده بود اين لفظ مشروطه را که منافی بادين است در زبان مبارک نياوريد. حاج شيخ فضل الله گفت... مشروطه خوب لفظی است. شاه دستخط مشروطه را داده اند...مشروطه بايد باشد ولی مشروطه مشروعه و مجلس محدود نه هرج و مرج." (3) آقای بهبهانی که يکی از روحانيون سردمدار مشروطه و به نام یکی از «سيّدَین سندَين» (یعنی طباطبائی و بهبهانی) معروف است به گفته يحيی دولت آبادی از ظلّ السلطان می خواهد که اگر 150000 تومان رشوه بدهد اسباب خلع محمد علی ميرزا و نصب وی را به سلطنت فراهم کند. اما چون ظل السلطان پرداخت وجه را به بعد از نصب خود موکول می کند مسئله منتفی می شود. (4) بهبهانی به درستی می دانسته است که ظل السلطان در استبداد دست کمی از پدرش نداشته است. هدف بهبهانی در دايره قدرت قرار گرفتن و طرفدار مشروطه شدن فقط به خاطر قدرت مندتر شدن بوده است, نه ايجاد حکومت قانون. باید یادآور شویم آن بخشی از روحانیون که طرفدار قانون و آزادی بودند بزودی از دایره قدرت کنار زده می شوند اما اگر چه شیخ فضلالله سنبل گروه دوم در ابتدا شکست میخورد و اعدام می شود اما تفکر او در انقلاب مشروطه تا حدود زیادی نهادینه می شود.

روحانیون همچنان حکومت را حق خود میدانستند و پادشاهان را عمله ظلم مینامیدند که حق آنها را غصب کرده اند. به نظر آنها تنها پادشاهانی حق حکومت دارند که از طرف روحانيون مأذون به سلطنت باشند. دراین باره دیرتر صحبت خواهیم کرد.

   شاهان قاجار کمتر شهامت و قدرت اقدامی برعلیه منافع و خواسته های روحانیون را داشته اند و اگر گهگاهی چنین اجازه ای به خود میدادند با جواب آنها که به صورت بلواهای شهری ظاهر می شد روبرو می شدند، و چاره ای جز تسليم شدن در بارابر خواسته های آنها نداشتند. روحانيون با طرح تفکر غاصب بودن حکومت غیر روحانی موجبات جدائی بین مردم و دولت را فراهم کرده اند. از اين رو مردم هیچ گاه دولت را حافظ منافع خود نمی دانستند و دولت مردم را طرفدار حکومت نمی شناخت. با بودن چنين تفکری هیچگاه قانون مدنی نمیتوانسته است در جامعه نهادینه شود.

   روحانیون برای حفظ قدرت خود با بودن هرگونه آزادی در ایران مخالف بودند, زیرا قانون و آزادی را سدّی در برابر خواسته ها و تمایلات خود میدانستند. آنها حتی بردن نام آزادی را جزو گناهان کبیره میدانستند. از این نظر ملا علی کنی روحانی بزرگ عصر ناصری از آزادی به نام "کلمه قبیحه" یاد میکند و موفق میشود مردم عادی و دربار را متفقاً برعلیه فکر آزادی خواهی بشوراند. بخشی از مردم عادی برای حفظ بیضه اسلام و درباريان برای حفظ منافع خود بر علیه مشروطه خواهان متفق میشوند. در این دوران بهائیان چه از طرف روحانيون و چه از طرف درباريان مورد حمله قرار می گيرند.

   روحانیون برای ضربه زدن به مشروطه سعی می کردند که مشروطه را فکر بابی/بهائی و مشروطه خواهان را بهائی معرفی کنند. آنها مشروطه را خلاف شرع و مشروطه خواهان را مخالفین دین و شریعت نبوی معرفی میکردند که هدفی جز ضربه زدن بر اساس دین مبین ندارند و از این راه مردم را بر عليه آنان تحريک می کردند.

مشروطه خواهان نیز نظر مساعدی با بهائیان نداشتند چون آنها را طرفدار دربار و مستبدين می دانستند. علت این بدبینی در دفاع بهائیان از نهاد حکومت در برابر روحانیون بوده است. البته دفاع بهائیان از حکومت, نه از سلاطین فاسد قاجار که بابيان و بهائيان خود از دست آنها ظلمها کشيده بودند, بلکه از نهاد قانون مدنی در برابر قانون شرع بوده است. قانونی که حقانیت خود را از مردم می گرفت نه از اعتقادات دینی. و هر زمانی که مردم می خواستند می توانستند حاکم را بر کنار کنند. نه آنچنان حکومتی که مشروعيت خود را از «الله» می گرفت که نه دربارابر مردم مسؤول بود و نه مردم حق داشتند و یا میتوانستند آنها را از حکومت عزل کنند. دفاع بهائیان از حکومت را باید از این زاویه مورد بررسی قرار داد, نه دفاع از شاهان فاسد قاجار. لازمه بررسی انقلاب مشروطه شناخت نقش روحانیون شیعه در آن دوران است. بدین جهت لازم است که ابتدا نگاهی مختصر به نقش آنها در رابطه با حکومت مياندازيم. دراین زمینه رضا مرزبان چنین می نویسد:

"هجوم نظامی تزار روسیه به ایران، که با توجه حرکت استعماری اروپا به این سو همراه بود، و شکست رسوای دو عنصر فرسودۀ قدرت : شمای سلطنت قبیله یی قاجار و هیرارشی مذهبی از این هجوم، سرمنشأ بیداری بود. و نخستین واکنش ها از درون هیرارشی مذهبی آغاز گشت، که برفرهنگ عام جامعه استیلا داشت. و اوج آن در جنبش باب بود که ایران را تکان داد. حتی پس از سرکوب، قریب نیم قرن نقطۀ الهام و خاستگاه تنبه اندیشه گران باقی ماند. دراین جنبش، تنها هیرارشی مذهبی نیست که به مبارزه طلبیده شد؛ سلطنت استبدادی شاه هم مانند همزادش، عرضۀ هجوم شد. و این هردو که هیچ اصالتی نداشتند، با هم دستی به آفریدن سیاه ترین فاجعۀ سرکوب و اختناق در تاریخ صدساله ایران پرداختند. و پس از آن برهر حرکت هشداردهنده و هرنشانۀ عدول از سنن استبداد دینی و حکومتی برچسب بابی زده شد. اما این در زمانی بود که از سویی سلطنت قاجار، زیر حمایت تزار قرار داشت. و هیرارشی مذهبی مشهور به مکتب اصولی، از حمایت مالی انگلیس، به نام "موقوفۀ هند" برخوردار بود. (5)

 

I  پيش زمينه های انقلاب مشروطه

   در دوران قاجارها فساد دستگاه دولتی به اوج خود رسیده بود. دولت مردان حاکم مناطق حکومتی خودرا با دادن رشوه از شاه اجاره میکردند. و بدین جهت هرگونه ظلم و جوری را به مردم بدبخت حق خود میدانستند. هیچ قانونی نبود که از آنها دربرابر زورگوئی های حکام عرف و شرع دفاع کند.

   زجر و فشار بدبختی و درماندگی که ملت ایران درعهد شاهان قاجار باید تحمل میکرد حاصل همکاری 3 نیروی مختلف بود: یکی روحانیون قشری و متعصب که بی خبر نگهداشتن مردم را در راه رسیدن به اهداف خود لازم میدانستند و با هرچه بوی نوآوری و آزادی از قبیل ایجاد مدارس و یا چاپ خانه ها میداد مخالف بودند. دیگری دولتمردان فاسد که برای جمع آوری ثروت از هیچ گونه تجاوزی به جان و مال مردم ابائی نداشتند و بالاخره دولتهای انگلیس و روس که از ضعف دولت استفاده کرده و باج خواهی میکردند. آنها برای حفظ منافع خود گاهی به این گروه و زمانی به آن گروه کمک میکردند. مردم هم تحت فشار و باج خواهی های حکام ظالم و احکام ضد و نقیض روحانیون و مالیات های سنگین دست و پا میزدند. شکست های ایران در جنگها با روسیه از طرفی و باج خواهی های انگلیس و روس از طرف دیگر مردم را سخت تکان داده بود. ضعف حکومت ایران در برابر خارجیان و مشاهده قدرت آنان مردم را مات و مبهوت کرده بود. عده ای شیفته غرب و رشد آنها بودند. عده ای به رهبری روحانیون هم چنان ضد غرب و پیش رفت و طرفدار سنت بودند، عده ای هم به فکر پیدا کردن راه چاره ای برای علاج علل عقب ماندگی ایران از قافله تمدن بودند. بهائیان يکی از علل اصلی عقب ماندگی جامعه ايران را در تفکرات روحانیون و دخالت های نابجای آنها در سیاست و حکومت میدانستند. چنانچه هرگاه روحانيون در سياست دخالت کرده بودند ضرر های جبران ناپذيری به ايران و ايرانيان خورده بود. مثل دخالت روحانيون به رياست محمد باقر مجلسی در اواخر دوران صفويه و در زمان شاه سلطان حسين در سياست که نتيجه آن سقوط کشور به دست قبائل افاغنه بود و مرتبه دوم دخالت روحانيون به پيشوائی سيد محمد مجاهد و فتوای جنگ دوم ايران و روس که منجر به عقد قرارداد ترکمن چای شد. سعيد نفيسی می نويسد:"عهد نامه ترکمن چای ضرر معنوی بسيار بزرگی به ايران زد که هنوز ما گرفتار انيم ...ايرانيان کاملاً مرعوب اروپا شدند." (6) برای رسيدن به حکومت قانون که هدف اصلی مشروطه خواهان بوده است هيچ راهی جز جدائی دين از سياست نبوده است. استبداد هميشه از نظر تاريخی بر دو پايه استوار بوده است. يک پايه روحانيون که تفکرات متحجرانه را نمايندگی می کردند و پايه ديگر حکومتگران که طالب قدرت و ثروت بوده اند. مبارزه با گروه اول به مراتب مشکلتر از با گروه دوم است زيرا اين گروه همانطور که ذکر شد مشروعيت خود را از فرستادگان الهی می گيرد و هيچگونه مسئوليتی دربرابر مردم را نمی پذيرد. در حالی که حاکمین عرفی مشروعیت خود را یا به ارث یا از مردم میدانند. نماينده مردم را می توان از اريکه قدرت به زير آورد اما به زير آوردن قدرت نمايندگان الله کاری است بس مشکل. اين کار فقط از عهده گروهی بر میايد که آنها هم مشروعيت خود را از الله بدانند. در انقلاب مشروطه اين بابيان و بهائيان بوده اند که آشکارا با دخالت روحانيون در سياست مخالفت کردند. آئين بابی و بعدا بهائی در انکار آشکار تفکرات روحانيون و مخالف دخالت دين در سياست بوده است. علت اصلی مخالفت روحاني با دو آئین نامبرده نه از موضع حفظ بیضه اسلام بلکه از موضع حفظ منافع مقام و ثروت خود بوده است.

 

II نیروهای مؤثر در انقلاب مشروطه

لازمه دستيابی به اهداف مشروطه در درجه اول اشاعه فکر آزادی خواهی و گسستن زنجيرهای اسارت فکری بوده است. بدون آماده کردن چنين زمينه ای هرگونه تغيير حکومتی نتیجه ای جز خون ريزی و ويرانی به بار نمی آورد. تجربه تاريخی به ما می آموزد که از دل جنگ و خون ريزی آزادی و رفاه بيرون نمی آيد.از اين رو بهائيان سعی وافر در اشاعه فکر آزادی و سست کردن يکی از دو پايه قدرت استبداد يعنی روحانيون داشته اند. متاسفانه در دوران انقلاب مشروطه اين زمينه بدلائل گوناگونی از قبيل بی سوادی, نبودن مطبوعات آزاد, عدم آزادی بيان و عقيده فراهم نبوده است. برخی از رهبران جنبش مشروطه به واسطه روابط و رفت و آمد هائی که با اروپائيان داشته اند لزوم تغييراتی در بافت حکومتی ايران را تشخيص داده بودند. اما دربرابر تفکر اين گروه معدود دو گروه مخالف قوی يعنی روحانيون و دربار قرار داشتند. اگر رهبران مشروطه را به سرداران بدون سرباز تشبيه کنيم راهی به خطا نرفته ايم. آنچه از تاريخ صد سال گذشته آموخته ايم انقلاب مشروطه نتيجه مطلوب را به بار نیاورده است. گواينکه قدم هائی در راه حکومت قانون برداشته شده است. اما بر عکس صد سال قبل امروز شرايط ايجاد يک حکومت دموکرات به مراتب مهيا تر است. زيرا اکنون جامعه از يک نيروی عظيم تحصيل کرده و تا حدودی رشد صنايع داخلی و يک قشر عظيم مردم آگاه برخوردار است. اما آنچه را که فاقد آن است يک رهبری منسجم است.

در جواب سئوال چرا بهائیان عملاً در انقلاب مشروطه شرکت نکردند، عبدالبهاء جواب میدهد اگر ما در انقلاب شرکت میکردیم بهائیان قتل عام میشدند و مشروطیت هم جاری نمی شد. نگاهی به جنبش بابیه و خون هائی که ریخته شد دلیل این مدعا است. برای روشن شدن اين مسئله نگاهی کوتاه به جنبش بابيه میاندازيم.

   ظهور سید علی محمد باب درسال 1844 و نفوذ او در زمان بسیار کوتاهی دربین کلیه اقشار جامعه ایرانی زنگ خطر را برای روحانیون شیعه به صدا درمیآورد. گو اینکه روحانیون شیعه از همان ابتدا با اسلحه تکفیر به مقابله با آئین بابی برخاستند ولی به زودی ناکارائی حربه آنان دربرابر نفوذ روزافزون بابیان نمایان گردید.

   نفوذ تفکرات باب و اقبال به آئین جدید در میان اقشار مختلف جامعه از قبيل روحانیون شیعه، دولتمردان قاجار، تجار و کسبه مشهود بود. با بوجود آمدن چنین زمینه ای جنبش بابیه میرفت که قدرت روحانیون شیعه را درهم بکوبد، اقبال خارج از تصور مردم از آئین جدید دولت مردان قاجار را به فکر انداخت که با کمک اين نيروی نوظهور قدرت روزافزون روحانیونی که برای آنها هم اسباب زحمت شده بودند، محدود کنند. از این رو ابتدا با آنها راه مماشات را برگزیدند. بابیان ازاین دوران استفاده کرده و موقعیت خودرا تحکیم کردند. روحانیون که احساس خطر کرده بودند از هیچ گونه اقدامی که منجر به رویاروئی بابیان با دولت بشود فروگذار نکردند. اگر جنبش بابی موفق میشد که قدرت روحانیون شیعه را درهم بکوبد، مشخصاً میتوانست در راه استقرار حکومت قانون کمک های شایانی به جامعه ايران بنماید. اما متأسفانه این چنین نشد و روحانیون شیعه توانستند با کمک دولت مانع نفوذ تفکرات آئین بابی درجامعه بشوند.

   قدرت روحانیون در ناآگاه نگهداشتن جامعه و در ترساندن مردم از آتش دوزخ و مجازاتهائی که شامل حال غير مؤمن میشود بوده. آنها مردم را از عواقب ناشی از عدم اجراء دستورات خود آنچنان ترسانده بودند که هردستوری از طرف آنها را بدون چون و چرا اجراء میکردند که مبادا مورد غضب خداوند قرار گیرند و در آتش آنچنانی جهنم بسوزند.

   تفکرات باب خط بطلان برروی این تفکرات کشیده و بدین ترتیب روحانیون را خلع سلاح کرده بود.

   قابل فهم است که روحانیون برای حفظ مقام و منزلت خود از هروسیله ای برای جلوگیری از ترویج این گونه افکار استفاده کنند و معتقدین به چنین آئینی را مخالف شرع، مرتد و مهدورالدم بنامند.

 

III. نظر روحانيون شيعه نسبت به حکومت

دراین بخش از بحث ابتدا به نظریات روحانیون شیعه درباره حکومت می پردازیم و سپس نظریات باب را معرفی می کنیم تا نقش آئین بابی و بهائی در انقلاب مشروطه مشخص گردد.

دخالت روحانیون از هردین و آئین در مسائل حکومتی و اجتماعی مانع رشد و شکوفائی جامعه میشود. دخالت کلیسا در جوامع اروپائی منجر به تشکیل محاکم تفتیش عقائد، کشتار میلیون ها انسان, مصادره اموال آنها و ویرانی اروپا شد.

اروپا زمانی راه رشد و شکوفائی را درپیش گرفت که موفق شد قدرت کلیسا را محدود کند. دولت عثمانی تا خودرا از چنگ روحانیون قدرت طلب آزاد نکرد، نتوانست به حداقل از آزادی دست بیابد. میرزا صالح یکی از محصلین که درسال 1815 به انگلستان فرستاده میشود (او در مدت اقامت خود در انگلیس شیفته آزادی در انگلیس میشود) دربازگشت به ایران از راه عثمانی با مشاهده اوضاع آن دیار و مخالفت روحانیون با اصلاحات، نظر خودرا نسبت به آنها چنین ابراز میکند:

"مادامی که سلسلۀ علیه ملاها خودرا مدخل به دولت عثمانی نمایند هرگز دولت مزبور ترقی نخواهد کرد. سلطان سلیم را اراده اینکه نظام فرنگستان را در اسلامبول آورد، ملاها از راه حماقت نظام را خلاف شرع دانسته از راه غرض اورا منع نموده و ایضاً سلطان مزبور میخواست علوم فرنگستان را به اسلامبول آورد. از راه حسد اورا مانع شده نگذاشتند که جمعی از جادۀ نادانی و حماقت بیرون آیند. فی الواقع هردولتی که ملاها خود را مدخل آن نموده بنا را به حیله بازی گذارند هرگز آن دولت و آن ولایت ترقی نخواهد کرد. سابقاً دولت عثمانی چندان در حیطۀ تصرف ملاها نبوده از هرکناره ناصر بودند و بالفعل که ید این طایفۀ جلیله درآن است در نهایت بی قوتی است". (7)

   دربین شخصیت ها و سیاست مداران ایرانی بوده اند افرادی مانند قائم مقام فراهانی، میرزا تقی خان امیرکبیر، میرزا حسین خان مشیرالدوله، میرزا ملکم خان، مستشارالدوله، طالبوف، آخوندزاده و .... که قصد نوآوری و تجدد در ایران داشته اند و هرکدام از آنها دراین راه زحماتی کشیده اند که قابل تمجید است. ولی هیچ کدام از آنها در راه محدود کردن قدرت روحانیون و دخالت شرع درامور جامعه یا نخواستند و یا نتوانستند اقدامی اساسی بنمایند. میرزا ملکم خان ارمنی جدیدالاسلام سعی در نشان دادن رابطه حسنه بین شرع انور و آزادی داشته و آزادی را از شرع انور میدانسته. آیا ملکم خان مسلمان بوده است یا ارمنی نه مشخص است و نه مهم. اما مسئله از آنجا اهمیت پیدا میکند که ملکم از ترس روحانیون و عدم شهامت قصد دارد که ترقی خواهی و عدالت اجتماعی را با مبانی شرع انور وفق دهد و آزادی در غرب را منبعث از اسلام معرفی کند.

   ملکم خان در رساله صراط المستقیم سعی در تطبیق دادن شریعت اسلام با آزادی دارد. او از ترس تکفیر روحانیون در ابتداء رساله صراط المستقیم چنین مینویسد:

"معلوم باد که نگارنده کلیه فضایل عقلیه و نقلیه انبیاء را عقلا و فضایل نقلیه و معجزات و نزولی ملائکه و غیره را آنچه متوقف شریعت مقدسه است قلباً و ذوقاً و وجداناً و تعبداً و عادتاً اقرار دارد." (8)

   ملکم قوانین دولتی مربوط به عدل و انصاف اروپا را برگرفته از قوانین اسلام میداند. فریدون آدمیت راجع به ملکم خان مینویسد او نسبت به ایران زمان خود سالها جلوتر زندگی میکرد. استدلال آدمیت در این زمینه مربوط به این جمله از ملکم است: "کره زمین خانه مشترک جمیع اجزای بنی آدم است" باز میگوید "آبادی دنیا تعلق به عموم انسانیت دارد." (9)  آدمیت از وسعت اندیشه ملکم خان یاد میکند ولی فراموش میکند که قبل از ملکم بهاءالله میگوید "ای دانایان امم از بیگانگی چشم بردارید و به یگانگی ناظر باشید و باسبابی که سبب راحت و آسایش عموم اهل عالم است تمسک جوئید. این یک بشر، عالم یک وطن و یک مقام است از افتخار که سبب اختلاف است بگذرید و به آنچه علت اتفاق است تمسک جوئید." (10) سخت میتوان تصور کرد که                  تفکرات بهاءالله ازنظر تیزبین آدمیت پنهان مانده است.

   بدین ترتیب ملکم خان قصد داشته است که با کمک شریعت و رهبران دینی راهی به تجدد و دمکراسی برای جامعه ایران بازکند. او غافل بوده است که روحانیون چنین امکانی را نمی دهند. هیچ کدام از سیاست مداران ایران که از 150 سال گذشته قصد نوآوری، تجدد و یا آزادی داشته اند، نتوانسته اند به موفقیتی دست یابند.علت آن را در همین نوع سازشها با روحانیت باید دانست. هما ناطق مینویسد:"امیرکبیر از کشتن باب و آزردن بابیان طرفی نبست. حتی دست تنها ماند. اوکه شیفته نوآوری و آبادسازی و اصلاح بود می بایست نواندیشان را برکشد تا بتواند با خودکامگی نظام ناصری و استبداد دینی درافتد. دیدیم که بابیان دستکم و نخست در گسترانیدن آرمان خود روی به دولتمردان آوردند. حتی می توان گفت با آنان بودند و نه برآنان." (11)

   امیرکبیر به عقب ماندگی ایران آگاه بوده و علاقه داشته است که ایران دارای حکومت قانون باشد و مردم بتوانند درسایۀ قانون زندگی کنند. او آگاه بوده است تا زمانیکه روحانیون درکار دولت مداخله کنند، هیچ اصلاحی صورت نخواهد گرفت. آدمیت می نویسد: "میرزا تقیخان برای پیشرفت نقشۀ اصلاحی خود از نفوذ روحانیون سخت کاست و دست آنها را درامور دولت قطع کرد. او برآن بود که با اقتدار و مداخله های آنها هیچ اصلاحی سرنمیگیرد. امیر به استیونس قنسول انگلیس در تبریز گفته بود" دولت عثمانی وقتی توانست به احیاء اهمیت خود به پردازد که تسلط ملاها را درهم شکست". (1) قنسول انگلیس در این باره مینویسد "میرزا تقیخان نیز میخواهد همین راه را پیش گیرد". (2) یکی از علل عمدۀ مخالفت شدید امیرکبیر با روحانیون نفع پرستی و رابطۀ آنها با سفارت خانه های خارجی بود. بنا برگزارش وزیرمختار انگلیس در طهران میرزا ابوالقاسم امام جمعۀ طهران که از یک طرف از امپراطور روس هدایای قیمتی میپذیرفت و از طرفی دیگر به پالمرستون وزیر خارجه انگلیس نامۀ ارادتمندانه مینوشت، مورد سخط و عتاب امیرکبیر قرار گرفت. و در مقابل وساطت وزیر مختار انگلیس به او ابلاغ کرد "یا باید در مقابل بهانه جوئی ها و دخالت ها ایستادگی کنم یا از حکومت دست بردارم. این مختص امام جمعه نیست اساساً همه آخوندها میخواهند درامور مملکتی و دنیوی دخالت کنند." همچنین وقتی که درسال 1265 در تبریز شایع گردید که بقعۀ صاحب الامر معجزه کرده است و قنسول انگلیس از راه شیطنت چهل چراغ به آنجا فرستاد و غوغائی در شهر برخاست و گفتند تبریز باید از پرداخت مالیات معاف باشد، میرزا تقیخان سران ملایان تبریز از جمله شیخ الاسلام را توقیف کرد، عذر قنسول انگلیس را از ایران خواست که دیگر مداخلۀ فضولانه نکند. بقعۀ صاحب الامر دیگر معجزه ای نکرد.

1-  اسناد وزارت امور خارجه انگلیس، نامه استیونس. 15 ژوئن 1849.

2-  ایضاً (12)

 

سرنوشت امیرکبیرو اصلاحات اورا میشناسیم. اگر امیرکبیر همانطور که هما ناطق مینویسد بابیان را قتل عام نمی کرد، میتوانست از پشتیبانی نیروی بزرگی در محدود کردن قدرت روحانیون استفاده کند. اما متأسفانه امیرکبیر  چنین نکرد و با قتل عام بابیان تنها ماند و روحانیون به هدف خود رسیدند. 

   سیاست مدار دیگری که قصد نوآوری و تجدد داشت میرزا حسین خان مشیرالدوله(سپهسالار) بود. آدمیت درباره او مینویسد:

"ملایان متعصب خودپرست به پیشوایی حاج ملا علی کنی میرزا حسین خان را مرد بی دین و کارهای ترقی خواهانه اورا محصول کارفرنگ و خلاف شرع شمردند ... در گزارش 18 ماهه خود به ناصرالدین شاه مینویسد دعوای من با مخالفان منحصر به فرداست. فدوی میگویم دولت آنها میگویند اشخاص. فدوی نظم میخواهد آنها اختلال." (13)  میرزا حسین خان هم به سرنوشت امیرکبیر دچار میشود.

   مختصراً همه آن سیاست مدارانی که قصد اصلاحات از راه شریعت و با کمک روحانیون را درسر می پروراندند نه تنها که موفق نشدند برخی از آنان جان خودرا هم برسرآن گذاشتند. روحانیت شیعه تمامیت خواه است و هیچ دگراندیشی را نمی پذیرد. آنها حتی به مسلمانان غیر 12 امامی هم رحم نکرده و نمی کنند. قتل عام صوفیان و طرفداران مکتب اخباری شاهد این مدعا است. کشتار سنیان که جای خود دارد. آیا از چنین گروهی میتوان انتظار داشت که دگراندیش را تحمل کند و راه به آزادی را اجازه دهد.

   روحانیت شیعه حکومت را حق خود میداند و لاغیر. ازاین رو لازم است که قبل از ورود به بحث اصلی تفکرات روحانیون شیعه را بشناسیم تا بتوانیم به نقش بهائیان در انقلاب مشروطه بپردازیم.

 

 .IVروحانیون و انقلاب مشروطه

  قبلاً باید یادآور شویم که هرجا از روحانیون شیعه صحبت میشود منظور آن بخشی از روحانیت است که طرفدار مطلق گرائی و تمامیت خواهی بوده است. باید قبول کنیم بوده اند روحانیون عالی قدری که با تفکرات تمامیت خواه سرسازش    نداشته اند، اما متأسفانه دربرابر قشر روحانیون تمامیت خواه یا سکوت کرده اند و یا با آنها مماشات کرده اند.

   بطورکلی اندیشه غاصب انگاشتن هرنوع حکومت در غیبت امام غائب و انکار مشروعیت حکام به علت در اقلیت بودن شیعه از محدوده حوزه های درسی روحانیون تجاوز نکرده بود. اما با به قدرت رسیدن ایل قاجار درایران روحانيون به آرزوی هزار ساله خود که دخالت در حکومت بوده است می رسند. سعيد نفيسی می نويسد: "قاجارها چون خود می دانستند که مردم پادشاهی ايشان را به جق نمیدانند بهمين جهت از آغاز روحانيون را که پشتیبان خود ساخته بودند بر مردم چيره کردند." (14)

   ازاین دوران تفکر غاصب انگاشتن حکومت از طرف روحانیون مطرح میشود. و بخشی از روحانیون که تشنه قدرت بودند، ادعای حق حکومت کردن خودرا علناً مطرح میکنند گواینکه برخی از روحانیون هرگونه تلاش برای تشکیل حکومت در زمان غيبت را قبول نداشتند و آنرا نوعی از غصب حکومت در غیبت امام میدانستند. اما با پیروزی علمای اصولی  بر علمای اخباری اين تفکر در بين روحانيون برای خود جائی باز می کند.

   علمای اصولی معتقد به انتقال وظائف امام غائب یا امام معصوم در دوران غيبت کبری به مراجع تقليد هستند و ازاین راه توانستند مقدمات دخالت خود در حکومت را فراهم کنند. آنها توانستند با تحت نظارت خود درآوردن مسائل حقوقی، بست نشینی، تولیت اوقاف و دریافت سهم امام و نذورات به قدرت مالی فوق العاده ای دست پیدا کنند. این بخش از روحانیون همیشه این امکان را داشته اند که از مردم ناآگاه دربه کرسی نشاندن نظریات خود سوء استفاده کنند و درموقع لزوم آنها را برعلیه مخالفان خود به میدان آورند.

درتأیید سلطنت دو نظریه از طرف روحانیون مطرح میشود. یکی سلطنت مسلمان ذی شوکت و دیگری سلطنت مأذون از فقیه. از چه راهی سلطان ذی شوکت به قدرت رسیده است مهم نیست بشرط آنکه توانائی دفاع از مسلمانان را داشته باشد، شریعت را رعایت کند، علمای دینی را محترم شمرد و اختیارات فقها را درامور شرعیه به رسمیت بشناسد، میتوان حکومت را به او سپرد تا درکنار فقها حافظ بیضه اسلام باشد. (15)

   سلطنت مأذون از فقیه جامع الشرایط: مطابق این نظریه فقها میتوانند به سلطان شرعاً اذن دهند که سیاست جامعه را برعهده گیرد.

   گروهی از علمای دینی عصر مشروطیت از طرفداران این نظریه بوده اند. میرزا ابوالقاسم قمی عالم بزرگ شیعه درعصرقاجار بطورکلی اعتقاد به حقوق سیاسی و اجتماعی ملت دربرابر حکومت نداشته است. وی "معتقد است که سلطنت برطبق تقدیر الهی از سوی خدا به نیکوکاران برسبیل استحقاق و به نابکاران برسبیل امتحان واگذاشته شده است. لذا سلطان تنها دربرابر خداوند رحمان مسئول و پاسخ گو شمرده میشود و بنده را نشاید که سراز کمند اطاعت سلطان پیچد." (16)

   یکی دیگر از علمای شیعه در دوران قاجار به نام شیخ جعفر نجفی اعتقاد به عدم مشروعیت ذاتی سلطنت دارد. وی برلزوم اطاعت مردم از مجتهدان در دوران غیبت امام اشاره میکند. ملا احمد نراقی تئوری پرداز ولایت فقیه "درنامشروع شناختن ذاتی سلطنت در زمان غیبت معصوم درنگ نکرده و با استناد به احادیث متعدد کوشیده است تاولایت سیاسی فقیه را اثبات کند." (17) همین روحانی بزرگ برخلاف چنین نظریه ای که ابراز میدارد، رابطه بسیار نزدیکی با فتحعلیشاه داشته و در ستایش او از هیچ گونه مبالغه گوئی ابا ندارد. نسبت به شاهی که غاصبش مینامد چنین اظهار میکند:

"خدیو زمان، قبله سلاطین جهان، سرور خواقین دوران، بانی مبانی دین مبین، و مرّوج شریعت سیدالمرسلین، گلزار زیبای منشور خلافت، رونق جمال کمال مملکت، آفتاب تابان فلک سلطنت، خورشید درخشان سپهر جلالت، ماحی مأثرظلم و عدوان، مظهر"ان الله یامر بالعدل و الاحسان" خسروی که انجم با آنکه همگی چشم شده، صاحبقرانی چون او در هیچ قرنی ندیده، و سپهر پیر با آنکه همه تن گوش گشته، طنین طنطنه کشور گشایی چنین نشنیده ... نسیم گلستان عدل و انصاف، شعله ی نیستان جور و اعتساف، مؤسس قوانین معدلت، مؤکد قواعد رأفت و رحمت، دارای نیک رأی، و اسکندر ملک آرای، ظل ظلیل اله و المجاهد فی سبیل الله، صدرنشین محفل عنایات حضرت آفریدگار، السلطان بن السلطان، و الخاقان بن الخاقان، السلطان فتحعلیشاه قاجار لازالت اطناب دولته الی یوم القیام."  (18)

   میدانیم که در دوران سلطنت این پادشاه به علت بی لیاقتی او شیرازه کشور ازهم پاشیده و بخش بزرگی از کشور ایران جدا شد.  این مجتهد بزرگ به چه انگیزه ای درباره او چنین غلو کرده است نامعلوم است. پادشاهی که نه برای حفظ کشور و نه برای صیانت بیضه اسلام اقدامی کرده است چرا اینگونه مورد لطف مرجع بزرگ شیعه قرار میگیرد شاید یک علت داشته باشد و آن حفظ منافع روحانیون بوده است.

   نقش روحانیون درانقلاب مشروطه و اصلاح قانون اساسی اول  و ضمیمه کردن متمم به قانون اساسی و قراردادن 5 مجتهد در رأس مصوبات مجلس چیزی جز همین شورای نگهبان امروزی نبوده است. در متن قانون اساسی اول که اجداد ما نوشتند نه از دین رسمی اسمی است و نه از تبعیض بین شیعه و سایرین حرفی. ولی در متمم قانون اساسی چه بندهائی را به آن اضافه کردند بحث این مقاله نیست. ما دراینجا فقط خواستیم اشاره ای به تفکر روحانیون شیعه نسبت به قانون و حکومت کرده باشیم. چون بدون شناخت دقیق این نظریه نقش بابیان و بهائیان درروند روشنگری و تجددخواهی درایران مشخص نمی شود روحانیون شیعه با هرنوع نوآوری و تجدد از قبیل تأسیس مدارس، تأسیس چاپخانه، ایجاد راه آهن و کارخانه مخالف بودند. آزادی زنان برای آنها مطرح نبود، بکاربردن عقل و خرد ناپسند بود، مردم را نادان و عوام میدانستند که باید توسط روحانیون هدایت شوند و از خود اراده ای نداشته باشند. با وضع هرنوع قانونی مخالف بودند . در یک کلمه برکلیه شئون زندگی حاکم بودند و هر دگراندیشی را محکوم به مرگ میدانستند. سعادت و خوشبختی این جهانی و آن جهانی مردم را در رضایت از خود میدانستند.

   آئین باب و بعداً بهائیان درست در نقطه مقابل این تفکرات قد علم میکنند. از این رو روحانیت که در این آئین انکار خودرا میدیده است با تمام توان  برعلیه آن قیام می کند.

   دربخش بعدی به عواقب ناشی از این مخالفت ها با آئین بای می پردازیم تا دليل عدم دخالت عملی بهائيان در انقلاب مشروطه مشخص گردد.

 

.V نقش بابیان در روشنگری جامعه ایران و سرنوشت انان

   سیدعلی محمد باب با پایه گذاری آئین جدید به یک دوران طولانی چند صد ساله انتظار خاتمه میدهد. روحانیون دراین دوران مردم را به صبر و بردباری تا ظهور مهدی دعوت میکردند و هرگونه اقدامی در راه تغییردادن وضع موجود را ناصواب و خلاف  شرع میدانستند. باب این تفکر را نادرست میداند و مردم را به کارو کوشش و پیدا کردن راه های حل مشکلات امر میکند. گوشه گیری و انزوا و مطیع تقدیر بودن را خلاف عقل میداند.

   همانطور که قبلاً یاد شد حتی روشنگران دوران مشروطیت با یک دوگانگی و خود فریبی نظریات خودرا درقالب شرع بیان می کردند. هیچ کدام از آنها این شهامت را نداشته که برخلاف نظر مجتهدان مطلبی را ارائه دهند تا چه رسد به طرد شریعت از زندگی روزمره. چون در اسلام  رهبری مذهبی و سیاسی بهم آمیخته بوده است روحانیون خودرا نایبان معصوم میدانند این حق را به خود میداده اند که در کلیه زمینه های سیاسی، اقتصادی و قانون گذاری حرف آخر را بزنند.

   البته جای تعجب نیست که در ایران آن دوران روشنگران از طرح قانون عرف دربرابر شرع امتناع داشته باشند, چون چنین عملی به آسانی بهانه به دست مجتهدی میداد که حکم قتل اورا بدهد و دولت را مجبور به اجراء آن کند.

   باب به درستی میدانسته است که تنها راه برون رفتن از این بن بست نسخ شریعت است زیرا اصلاح شریعت از راه تأویل و تفسیر را غیرممکن میدانسته. سید باب با اقدام خود یکی از دوپایه محکم استبداد یعنی استبداد مذهبی را متزلزل کرد و راه را برای  اظهار عقائد ترقی خواهانه بازنمود.

   دلارام مشهوری به درستی مینویسد:"رفرم اصیل مذهبی بعنوان یک انقلاب فلسفی میتواند راهگشای پیشروترین جناح جامعه در راه دامن زدن به تحولات عمیق اجتماعی باشد. از این دیدگاه برآمدن پرتستانتسیم در قرن شانزدهم را بدرستی آغاز عصر روشنگری اروپائی ارزیابی نموده اند و درست از همین جنبه، جنبش سراپا مذهبی بابی میتوانست ایران را در مسیر همان تحولاتی قرار دهد که اروپا پشت سرگذارده است." (19)

   رستاخیز بابی موفق میشود که در یک زمان نسبتاً کوتاهی دربین کلیه اقشار جامعه ایران نفوذ کند و قدرت روحانیون شیعه را خدشه دار سازد. دربین مؤمنین به باب نه تنها شیعیان که یهودیان و زرتشتیان هم بوده اند. برای آنها مهدی موعود بودن باب مطرح نبوده است بلکه در تفکرات او آزادی خودرا می دیده اند. هما ناطق مینویسد: " اما با برخاست باب مردم آنچه را که درسر و به دل داشتند برزبان راندند. آن  فرقه های پراکنده درسراسر ایران به آرمان های خود شکل دادند." (20)

   دراینجا مختصراً به بخشی از تعالیم باب درباره مبانی اندیشه تجدد اشاره میشود:

1- باب معتقداست که در هردورانی فرستاده جدیدی می آید و خاتمیت را نمی پذیرد.

2-باب معاد جسمانی را مردود می داند و معتقد است که هیچ مرده ای زنده  نمی شود. باب هفتم از واحد دوم بیان فارسی؛ "مراد از یوم قیامت یوم ظهور شجره حقیقت است و مشاهده نمی شود که احدی از شیعه یوم قیامت را فهمیده باشد، بلکه همه موهوماً امری را توهم نموده که عندالله حقیقت ندارد." (21) بزرگترین اسلحه در دست روحانیون برای ترساندن مردم مجازات در آن جهان توسط ملک دوزخ است. آتش جهنم و مارها را چنان شرح میدهند که مو بر بدن هر انسانی راست میشود. بعد از شرح مجازاتهای آن چنانی در جهنم راه نجات از آن محل وحشتناک و ورود به بهشت موعود را نیز نشان میدهد و آن راه چیزی جز اطاعت بدون چون و چرا از دستورات خود او نیست.

3- یکی دیگر از سلاحهای مجتهدین معجزه است و از نظر آنها نه تنها که پیغمبر و امامان معجزه میکرده اند، بلکه هر سقاخانه و امام زاده ای هرگاه که مجتهدین صلاح بدانند، معجزه ای میکند تا مجتهد به هدف مورد نیاز خود برسد. مثل معجزه بقعه صاحب الامر در تبریز در زمان صدارت امیرکبیر و یا معجزه هارون ولایت در اصفهان برای تصفیه حساب مجتهد اصفهانی آقا نجفی با ظل السطان حاکم اصفهان. باب با مخالفت با معجزه و بی اعتبار دانستن آن اسلحه دیگری را از دست روحانیون میگیرد. او درباب 8 از واحد 6 بیان میگوید:"اگر کسی معجزه ای غیر از آیات الهی روایت کند حجت حساب نمی شود." (22)

 

   "آنچه از مطالب یادشده برمی آید تجدد در آئین بابی به معنی پیشرفت دائم و ترک نه فقط آداب و رسوم بشری بلکه حتی احکام الهی مربوط به ظهور قبل نیز می باشد ...فرق اساسی با اکثر فرقه ها و گروه های مذهبی اعمّ از اسلامی و مسیحی و غیره دراین مطلب است که جنبشهای نامبرده هدف نهائی خودرا بازگشت به اصل دین    می دانند. یعنی فی الواقع قصد نوآوری نیست بلکه برعکس بازگشت به وضع سابق و دورشدن از هرگونه نوآوری است از این رو برای آماده ساختن جامعه در مسیر تحولی گسترده، باید قدرت روحانیون محدود میشد. " ... طبعاً روحانیون درهرگونه تغییر و تحوّلی که در ساختار جامعه پدیدار می گردید خطری برای مقام خود می دیدند و با آن با قدرت هرچه بیشتر مخالفت می کردند. مثلاً ایجاد مدارس جهت توسعۀ علوم در جامعه و اصلاح حکومت را برای خود خطری عظیم می پنداشتند. زیرا تا زمانی که اکثریت مردم بیسواد بودند، می توانستند آنها را به عنوان "مقلّد" به میل خود تحریک کرده جهت اهداف خویش مورد استفاده قرار دهند. دلیل عدم موفقیت متجدّدین و اصلاح طلبان ایران دراین راز نهفته بود که یا نتوانستند و یا نمی خواستند از قید و بند علما آزاد شوند.

   اگر روشنفکران ایران می توانستند خودرا از بند روحانیون آزاد کنند، ایران و منطقه خاورمیانه موفق میشد که در راه تجدد و آزادی گامهای بلندی بردارد.

بزرگترین اسلحه روحانیون شیعه مسئله نیابت امام معصوم است. این تفکر در طی زمان بوجود آمده و به فرم امروزی درآمده است. آنها با این استدلال که امام معصوم در غیبت است پس بهتر است که ما خود نایب امام باشیم و با این استدلال خودرا مسئول اداره امور امت قرار دادند. روحانیون با استفاده از مقام نیابت به منابع بزرگ مادی دست پیدا کردند چون دریافت خمس و ذکات حق آنها بود.

باب با ادعای خود مشروعیت علما را به عنوان نایبان امام منتفی ساخت. این مسئله موجب از دست دادن منابع مالی و مقام اجتماعی آنها میشد. بدین ترتیب کل ساختار روحانیت تشییع زیر سئوال می رفت و با از دست دادن منابع مالی امکان جلب پیرو از آنها گرفته میشد.

اسلحه دیگر روحانیون حکم جهاد است.

چون مطابق با اعتقادات شیعه حکم جهاد با امام است، حال که شخصی ادعای امامت دارد دیگر حقی برای نایبان امام نمی ماند.

وی حق اجتهاد را هم حق روحانیون نمی داند و آنها را از این کار منع میکند.

یکی دیگر از پایه های قدرت روحانیون ادای نماز جمعه است که درآن بعد از ادای نماز مؤمنین گوش به سخنان امام میدهند و امام از این جایگاه میتواند عقائد و نظریات خودرا به مؤمنین برساند. او ادای نماز جماعت را غیر از نماز میت ممنوع اعلام میکند.

همچنین مردم را از اقرار به گناه منع میکند و آن را خلاف کرامت انسانی میداند. او اقرار به گناه را فقط در برابر پروردگار مجاز میداند.

همانطور که فتوای قتل را غیرمجاز میداند و این حق را از روحانیون سلب میکند. در این باره باب چنین میگوید:" و خداوند اذن نفرموده که کسی دربیان فتوای قتل کسی را دهد درهیچ حال و در هیچ شأن و در هیچ مورد. اگر چه دربین خود مخالف در شؤونات علمیّه ظاهر گردد که براحدی نبوده و نیست بلکه برخدا است فصل و حکم. شماها را ای خلق منکوس چه حدّ است که فتوی بر قتل نفسی دهید." (23)

باتوجه با این مطلب که کشورهای متمدن و دمکرات جهان هنوز 50 سالی نگذشته است که مجازات حکم اعدام را لغو کرده اند، اهمیت دستور باب در 160 سال قبل و درایران عصر قاجار روشن میشود.

   میدانیم که روحانیون شیعه با فتواهای قتل خود چه خون ها که نریخته اند و چه جنایاتی که نکرده اند. هرکسی که کوچک ترین مخالفتی با نظریات آنها میکرد اورا تکفیر کرده و به دست جلاد می سپردند. کافی است به فتواهای قتل که صادر کرده اند نگاه کنید تا مسئله روشن شود.

او برای جلوگیری از سوء استفاده از اعتقادات مردم برای کسب ثروت، فروش چوب و سنگ و خاک مقامات مقدسه را اکیداً منع میکند. به این حکم باب شیخ فضل الله نوری در لوایح خود سخت میتازد چون یکی از منابع درآمد آقایان زیر سؤال میرفته است.

 

   این بود مختصری از تعالیم و نظریات باب که اگر در ایران اجراء میشد، می توان گفت که ایران امروز سرنوشتی دیگر میداشت.

   اگر روشنفکران ایرانی صدر مشروطیت این مسائل را مورد نظر قرار میدادند آیا درایران به جدائی کامل دین از سیاست نرسیده بودیم؟ آيا سخن امروز بخشی از روشنفکران دینی ایران چیزی جزهمان نظریاتی است که سید باب ارائه کرده است؟

   متأسفانه روحانیون شیعه موفق میشوند که دیوار ضخیمی به دور باب و بابیان بکشند و مردم را در ناآگاهی از تفکرات آنها نگاه دارند تا بتوانند به اهداف این جهانی خود برسند.

   دراین قسمت اشاره ای مختصر به دستورات باب درزمینه اجتماعی می کنیم.

دستور به تشکیل پست تا همه مردم بتوانند به اخبار و اطلاعات دست رسی داشته باشند

دستور تأسیس چاپخانه جهت چاپ کتب و ترویج فرهنگ

دستور منع از مواد مخدر، منع از آزار به حیوانات، امر به تعلیم و تربیت کودکان، منع از تنبیه بدنی کودکان، امر به محبت و احترام به فامیل، محبت به همسر و اطفال را عین عبادت میداند و حتی درحد امکان دستور میدهد که زن را در سفر همراه ببرید. حقوق زن و مرد را مساوی می داند. (24)

 

این دستورات را اگر با نظریات روحانیون شیعه مقایسه کنیم، می بینیم که فرق از کجا تا به کجا است. علت اقبال جمع زیادی از ایرانیان به جنبش بابی را دلارام مشهوری چنین شرح میدهد: "رهایی از خودکامگی شیعه گری درطول قرنها، پیش و پس از بابیت، به برآمدن صدها فرقه و جرگه درایران منجر گشت. اما آنچه که به جنبش بابی چهره ای کاملاً متفاوت می داد، این واقعیت بود که دراین دوران بحران تکان دهنده ای جامعۀ ایرانی را فراگرفته، فلسفۀ حیات اجتماعی را درمقابله با شرایط جهان نوین، یکسره مورد بازجویی قرار می داد. این جنبه نیز بنوبۀ خود زمینۀ گسترش سریع و بیسابقۀ بابیت را ممکن ساخت و ازاین فراتر آنچه که این "فرقۀ جدید" را به جنبشی اجتماعی و بنیان کن بدل ساخت، بیشک عناصر کاملاً نوین در شیوۀ تشکل و منش رهبری بود. (25)

   در شیوۀ تشکل و منش رهبری، مشهوری بر روی اصل روی آوردن باب به دولت اشاره میکند: سید باب با روی آوردن به دربار قصد داشته است که نفوذ روحانیون را درسیاست کشور محدود کند و پایه های جدائی دین از سیاست را بریزد. دراینکه شاهان قاجار شهوت پرست، ناتوان، مستبد و پول دوست بوده اند شکی نیست. اما پایه دیگر قدرت که روحانیون شیعه بوده اند دست کمی ازآنها در ترویج فساد و ممانعت از آزادی نداشته اند. در این زمینه مشهور مینویسد: "جنبش بابی در دو سه سال اوّل، بعنوان "فرقه ای" نظیر دیگر فرقه های اسلامی و در ردۀ فرقه های شیخی برآمد. امّا بیکباره با روی آوردن باب به دربار چرخشی یافت، که نه تنها از مزدک به بعد درتاریخ ایران بی نظیراست، بلکه بطور قاطع این جنبش را بعنوان جنبشی اجتماعی و سیاسی مطرح ساخت و نه یک"هیاهوی مذهبی". فریدون آدمیت از اول کسانی است که این ارزش را در جنبش بابی دریافته، می نویسد:" سیدعلی محمد درپی جنگ و آشوب نمی گشت. اساساً مرد نیک نفسی بود و در خوی و منش او ستیزگی نبود ... فقط ملایان بودند که مقام خودرا در خطر دیدند ... نکتۀ با معنی دیگر اینکه چون باب مورد تعرّض علما قرارگرفت، به دولت روی آورد."

   البته چنانکه خواهیم دید، روی آوردن باب نه به واکنش درمقابل "تعرض علما"، بلکه باید بعنوان قدمی آگاهانه و ارادی تلقی گردد. اینجا همین بس که بابیت با این قدم از "دعوای خانگی" در درون حاکمیت مذهبی که میتوانست آتش بیار غوغاگری این حاکمیت باشد و مانند فرقه های دیگر در دراز مدت در خدمت نفوذ عمومی مذهب مسلط قرار گیرد، با روی آوردن به "دشمن" یعنی دربار، تنها بدانکه کینۀ بی چون و چرای عمامه بسران را متوجه خود ساخت، به نقش بارز تاریخی اش دست یافت. چنانکه حتی پس از صد و پنجاه سال، اسماعیل رائین آرزو می کند که ایکاش بابیت یک "سودای مذهبی" می ماند و در سیاست دخالت نمی کرد." (26)

   مشهوری روی آوردن باب به حکومت را از دو جهت مثبت ارزیابی میکند. یکی پشت کردن به پایگاه مذهب و دیگری تقویت جنبه مترقی حاکمیت سیاسی. روی آوردن باب به حکومت را نه به خاطر کسب جاه و مقام بلکه درجهت تقویت     مبرم ترین ضرورت تاریخی میداند.

"بابیت نفی هرآنچه در جامعه ایرانی منفی بود را بر پرچم خود نوشت. درهرطبقه و قشری جاذب همه پتانسیل مترقی موجود گشت و از گندم پاک کن اصفهانی تا شاهزادگان قاجار و از مجتهدان تا  جمعی از طلبگان به بحران هویت دچار آمده را بخود جلب نمود. در این راه توجه خاصی به قشر ویژه ای نداشت و بدین سبب نیز باید این جنبش را از نظر فلسفه سیاسی مدرن اولین جنبش ملی ایران ارزیابی نمود." (27)

   نقشی که قرة العین دربیداری ایرانیان و احقاق حقوق زنان ایفا کرده خود بحثی است جداگانه. زمانی طاهره برای زنان حق آزادی سخن گفتن و مشارکت در زندگی را خواست که حتی زنان دربار درپشت دیوارهای بلند در حرمسراها محبوس بودند. اگرچه درآن زمان صاحبان این تفکر به خاک و خون کشیده شدند و برای مدتی از پویائی بازماندند اما به ضرورت تاریخ امروز در کشور اسلامی ایران می بینیم که دها زن استاد دانشگاه، نماینده مجلس و در پست های مهم مشغول کارهستند. اگر به اعتراض آقای خمینی نسبت به آزادی زنان در زمان شاه توجه کینم باید ببینیم چه اتفاقی افتاد که امروزه زنان دارای این حقوق هستند. آیا چیزی جزضرورت تاریخی است؟ اگر 160 سال قبل جامعه ایران آزادی زنان را به رسمیت می شناخت آن چنان تحولی در جامعه بوجود میآمد که امکان هرگونه زورگویی به زنان را از زورگویان می گرفت. آنهائیکه سد این پیشرفت شدند باید دربرابر نسل های آینده و تاریخ ایران جوابگو باشند.

   جنبش بابیه درزمان کوتاهی موفق شد که بخش بزرگی از جامعه را به طرف خود جلب کند و می رفت که پایگاه نیروی مذهب را ناکارآمد کند و راه را برای آزادی بازکند. متأسفانه با مرگ محمد شاه و روی کارآمدن ناصرالدین شاه روحانیون شیعه موفق شدند که جنبش بابیه را رو در روی دربار قرار دهند که منجر به قیام های مازندران، زنجان و نیریز شد. این درگیری ها به خواست روحانیت به بابیان تحمیل شد و آنها را ناخواسته رو در روی قدرت حاکم قرار داد. این بخش از بحث از این نظر حائز اهمیت است تا بدانیم که چرا بهائیان درانقلاب مشروطه عملاً شرکت نکردند.

 

. VIنگاهی به روياروئی دولت با جنبش بابیه

 

   درابتدا مختصراً به وقایع مازندران و قلعه شیخ طبرسی می پردازیم. حقایق الاخبار می نویسد:

"ملاحسین نیز از شاهرود و بسطام به مازندران رسید، به اغوا و افساد اشتغال ورزید. در ایامی معدود قریب به سیصد نفر بطریقۀ آن ملاعین رهسپر شدند. سعیدالعلماء و سایر فقهاء مازندرانی در مقام محافظت خود برآمده، کارگزاران دولت و عمال و سرکردگان ولایت را ازین فتنه و غوایت اطلاع دادند. چون از امناء دولت در دفع و رفع ایشان مسامحتی رفت، آن گروه از بارفروش  به سواد کوه شدند. بعد از آن که احتشام الدوله از مازندران عزیمت به طهران نمود مجدد به بارفروش مراجعت کردند. عباسقلی خان لاریجانی سیصد نفر تفنگچی با محمد بیک یاور را بدفع آن گروه شقاوت اثر فرستاد. حین ورود مقابله و مقاتله روی نمود چند تن از پیروان باب طریق سقر پیمود، و از لاریجانی نیز جمعی مجروح گردید.

   جماعت بابیه کاروانسرای سرمیدان را محل اقامت و مانع آفت خود نمودند. خود عباسقلی خان به بارفروش آمد؛ طایفۀ ضالّه از خان بعهد و پیمان طالب خروج از مازندران شدند؛ عباسقلی خان رضا داد، آنان از بارفروش به علی آباد آمدند. خسروبیک علی آبادی دل به اخذ اموال ایشان نهاد، راه عبور برآنها بسته از طرفین مستعد مبارزت و مقاتلت شدند. خسرو بیک بدرجۀ شهادت رسید. ملاحسین از خروج مازندران نادم گردید. بمدفن شیخ طبرسی آمده رحل اقامت انداخت." (28)

   ازاین گزارش کاملاً مشهود است که جماعت بابیه قصد جنگ و رویا روئی با دولت را ندارند ولی چون علما و دررأس آنها سعیدالعلما از اقبال مردم به آنها نگران موقعیت خویش است نابودی آنها را خواستار است. گروه بابیان با حمله ناجوانمردانه ای که به آنها میشود و عده ای از آنها را می کشند، باز با این وجود  قصد درگیری ندارند و تنها خواست آنها عبور از مازندران است ولی راه را برآنها می بندند. عده ای را به قتل میرسانند و جماعت بابیه را مجبور به دفاع از جان خود میکنند. آنها از روی ضرورت به قلعه شیخ طبرسی پناه میبرند.

   درمدت جنگهای قلعه طبرسی چون لشگریان درجنگ موفقیتی بدست نمی آورند راه حیله و تزویر پیش می گیرند چنانچه حقایق الاخبار ناصری چنین می انگارد:

"پس از تحریر امان نامچه که درحقیقت نامه قتل ایشان بود حاجی محمد علی با 214 نفر و تفنگهای مستعد و آماده با اسیاف مسلول در یک سمت اردو نزول نموده آنشب را بسر رسانیده علی الصباح حاجی محمد علی با چند نفر از رؤسای آن ملاعین محبوس بقیه از زندگانی مأیوس شدند پس از انهدام قلعه امیرزاده به بارفروش آمد حاجی محمد علی و سایرآن ملاعین نیز درآنجا بار سفر بسوی سقر بستند." (29) بابیان با وجود اینکه چندین بارموفق میشوند لشگر دولتیان را شکست بدهند به فکر تصرف منطقه ای نیستند و بعد از پیروزی در نبرد مجدداً به قلعه باز میگردند. این خود دلیل قاطعی است که بابیان نه سر جنگ با دولت دارند و نه قصد تصرف منطقه ای را در سرمی پرورانند، بلکه اقدام آنها فقط جنبه دفاعی داشته است.

 

واقعه زنجان

حقایق الاخبار چنین مینویسد:

"ملا محمد علی زنجانی در سلک علما و فقها آن دیار روزگار می گذرانید چون مخالفتش با سایر علماء آن سامان بی پایان آمد ... طریقه بابیه را در وطن مألوف شایع گردانید متابعانش از درجه مآت (صد) به الوف رسید (به هزار)، دولت حکم محکم به امیراصلانخان حاکم زنجان شرف صدور یافت که ملا محمد علی بابی را به دارالخلافه روانه دارد." چون ملا محمد علی تسلیم مأمورین دولت نشد درمقابله با قوای دولتی "قریب به 40 نفر از طرفین مقتول و مجروح گشت. روز دیگر   قلعه چه ای در وسط شهر زنجان مسمی به قلعه علیمردان خان را جماعت بابیه متصرف و محکمه خود ساختند."

   دراینجا هم بابیان را مجبور به قلعه بندی و دفاع از خود نمودند. دوران جنگ و جدالهای زنجان چندین ماه به طول انجامید که نتیجه آن صدها کشته از طرفین بود.

فقط به یک جمله از حقایق الاخبار اکتفا میشود تا ابعاد فاجعه حدوداً مشخص گردد. " روزانه دیگر صدنفر کم و بیش به ضرب نیزه پیچ راه دوزخ پیش گرفتند بقیه به انواع سیاسات و عقوبات به جانب درکات جهنم شتافتند." (30)

   این یکی دیگر از خدعه ها و نیرنگهائی بوده است که روحانیون موفق میشوند نهضت بابی را زمین گیر کنند.

   دربرابر این جنایات مورخین، روشنگران و سیاست مداران ایران کوچک ترین اعتراضی نکردند و جمله ای برعلیه این جنایات ننوشتند.

 

واقعه نیریز

   به نقل از حقایق الاخبار خورموجی:"سید یحیی دارابی پسر آقا سید جعفر دارابی ملقب به کشفی ازجمله سادات و علماء عظام و از اجله ارباب فضل و کمال خلف ناخلفش عمده اصحاب ضلالی و توده رجال رجالی شد."

   سید یحیی در نیریز تنها گناهی که داشت نظریات و عقائد سید باب را دربین مردم تبلیغ میکرد. نظر مورخ نامبرده همان نظر روحانیون نسبت به مردم است. "اهالی دهات که بالفطره کودن و پلیدند به این مزخرفات و ترهات گرویدند بر گردش جمع و پروانه آن شمع شدند." این است نظر دولتمردان قاچار نسبت به طبقه زحمتکش دهقان ایرانی.

   برای دفع سید یحی فیروز میرزا نصرت الدوله حکم محکم به عهده مهرعلیخان نوری نگاشت و اورا مأمور این کارکرد. نامبرده بعد از ورود به نیریز خودرا ضعیف تر از آن دانست که با سید یحی به جنگ بپردازد. ازاینرو مصطفی خان قراگوزلو با دو فوج سرباز و دو عراده توپ به یاری او فرستاده میشود.

   مصطفی خان که کهنه سپاهی و با حزم و آگاهی بود صرفه در محاربه ندید.

"دام حیله و تزویر گستراند. خدمت سید نیاز صادقانه و پیام مریدانه فرستاد اخلاص ورزید و طالب ملاقات سید گردید. سید این دمدمه و فسون را از مساعدت بخت یافت به ملاقات سرتیپ شتافت حین ورود بارسفر بسوی نار سقربربست." (31)

   به عبارت ساده تر با خدعه بابیان را فریفتند و چون به سوگند نیروهای دولتی اعتماد کردند اسلحه را گذاشتند و قصد صلح داشتند ولی نیروهای مذهبی و دولتی هدفی دیگر داشتند و هدف آنها نابودی دگراندیش بابی بود و برای دست یابی به این هدف از هیچ حیله ای روی گردان نبودند. با این حیله صدها بابی جان خودرا از دست میدهند.

   سوء قصد عده ای بابی به جان ناصرالدین شاه به فکر قصاص بعد از قتل     عام های ناجوانمردانه بابیان در قلعه های یاد شده و تیرباران سید باب در تبریز چند نفری بابی به قصد قصاص خون باب طرح ناشیانه ای برقتل ناصرالدین شاه میریزند.

   همانطور که مشهوری مینویسد:"اقدام به ترور شاه باید به دوجهت عملی منحرف از جنبش بابی ارزیابی گردد. یکی آنکه از خط مبارزه فرهنگی سیاسی بابیان بدور بود و به ستیزه جوئی انتقام جویانه شیعه گری نزدیک و دیگر آنکه این تیراندازی برخلاف جهت اصلی مبارزه بابیان بجای هدف گرفتن رهبری مذهبی شاه را هدف گرفت." (32)

   بعد از این ترور نافرجام دربار و نیروهای دولتی کاملاً هم صدا با روحانیون برقلع و قمع بابیان پرداختند. حاجب الدوله (قاتل امیرکبیر) مأمور دستگیری بابیان میشود. عده ای دستگیر میشوند با دستگیر شدگان چگونه رفتار میکنند و آنها را چگونه به قتل میرسانند در حقایق الاخبار ناصری چنین نگاشته میشود:

"... و بقیه را بین الناس تقسیم نموده که عموم بندگان خدا ازاین فیض عظمی بی نصیب نباشند. ملا شیخعلی به علما و طلاب، سید حسن خراسانی به شاهزادگان ملازین العابدین یزدی به مستوفی الممالک و مستوفیان، ملاحسین خراسانی را نظام الملک و وزیر دول خارجه، میرزا عبدالوهاب شیرازی به بقیۀ اولاد صدر اعظم، ملا فتح الله قمی و ملا علی و آقا مهدی صحاف را حاجب الدوله و فراشان، شیخ عباس طهرانی به امرا و خوانین محمد باقر نجف آبادی پیشخدمتان پادشاهی، محمد تقی شیرازی به امیرآخور و عملۀ اصطبل، محمد نجف آبادی به ایشیک آقاسی باشی و سایر عملۀ اسلام، میرزا محمد نیریزی به کشیکچی باشی و یوزباشیان و غلام پیشخدمتان، محمد علی نجف آبادی را خمپاره چیان، سید حسین یزدی را آجودانباشی و میران پنجه و سرتیپان، میرزا نبی دماوندی را معلمان و متعلمان مدرسۀ دارالفنون، میرزا رفیع مازندرانی را سوارۀ نظام، میرزا محمود قزوینی  به زنبورک چیان، حسین میلانی به سربازان، عبدالکریم قزوینی را توپچیان، لطفعلی شیرازی را شاطران، نجف خمسه ای را کسبۀ شهر، حاجی میرزا جانی تاجر کاشی را ملک التجار و تاجران، حسن خمسه را ناظر و مطبخیان و شربت داران، محمد باقر قهپایه را آقایان قاجار، هریک از نامبردگان را جماعت مجاهدان فی سبیل الله قربة الی الله و طلباً لمرضاته، به انواع سیاسات و عقوبات به دار بوار و خسار فرستادند. صادق زنجانی که ملتزمین رکاب به قتلش پرداختند، جسد پلیدش را پاره پاره در دروازه های شهر زینت قناره نمودند. حاجی سلیمان خان تبریزی که کاشانه اش آشیانۀ فساد انگیزی بود با قاسم تبریزی که مدعی نیابت سید یحیی بود، بعد ازآن که اعضای ایشان به واسطۀ شمعهای افروخته مهبط انوار گردید، هریک به چهارپاره بردار شدند. قرة العین که در خانۀ محمود خان کلانتر جای داشت در درکات سقر منزل گزین آمد. و ملا شیخعلی را  نعم القرین، یفعل الله بالظالمین." (33)

   هدف درباریان از این عمل شریک کردن کلیه اقشار جامعه در خون بابیان بوده است. عمل ننگین معلمان دارالفنون به صورت لکه ننگی بردامن فرهنگ ایران خواهد ماند.

   جنبش بابیه که ازسال 1844 موفق شده بود نهضتی درایران بوجود بیاورد در سال 1853 از پیش رفت بازماند.

   روحانیون شیعه موفق شدند با رو در رو قرار دادن جنبش بابی با دولت آن را متوقف کنند و به هدف خود برسند. این درسی بود که جنبش بابی از تاریخ آموخت. در انقلاب مشروطه روحانیون باز به فکر رو در رو قرار دادن بهائیان با دولت بودند تا هم بتوانند بهائیان را قلع و قمع کنند و هم مشروطه را مطابق میل خود به مشروعه تبدیل کنند و مانع بوجود آمدن حکومت قانون شوند. این مسئله بحث ما در بخش بعدی این مقاله است.

 

. VIIبهائیان و انقلاب مشروطه

   چگونگی نقش بهائیان در انقلاب مشروطه را از دو دید مختلف مورد بررسی قرار میدهیم. میدانیم که هر انقلابی برای آنکه به نتیجه مطلوب برسد و به بی راه کشانده نشود، اجباراً باید دومرحله را پشت سربگذارد. مرحله اول تهیه پیش   زمینه های فکری و آماده کردن افکار جامعه برای قبول حقانیت یک تغییر بنیادی. مرحله دوم اقدام عملی برای درهم کوبیدن سیستم قبلی و ایجاد سیستمی نوین بر خرابه های سیستم کهن. اگر این دومرحله را در انقلاب مشروطه مورد نظر قرار دهیم، بابیان و بهائیان در آماده کردن افکار عمومی جامعه ایران برای تغییرات بنیادی درکشور نقش عمده داشتند. اما در مرحله دوم که کوبیدن نظام کهن بود عملاً شرکت نکردند. بهائیان نه در اعتصابات و تظاهرات نقشی داشتند و نه در قیام مسلحانه اقدامی کردند. چرا بهائیان که از نظر فکری از طرفداران جدی حکومت قانون بودند در انقلاب شرکت نکردند، ابتدا مورد بحث قرار میدهیم.

   همانطور که قبلاً اشاره شد استبداد حاکم برایران مشروعیت خودرا از تکیه به باورهای مذهبی مردم گرفته بود. و چون نماینده باورهای مذهبی مردم روحانیون شیعه بودند، بدین ترتیب یکی از دوپایه استبداد درکنار درباریان، روحانیون بودند. روحانیون شیعه که با رو در رو قرار دادن بابیان با دربار موفق شده بودند از طرفی موجبات قلع و قمع بابیان را فراهم کنند و از طرف دیگر قدرت خودرا تحکیم کنند، این بار با دشمن جدیدی روبرو بودند و آن دشمن جامعه ایرانی بود که از ظلم دستگاه حکومت و صدور احکام ضد و نقیض روحانیون به جان آمده بود. روحانیون این بار هم با تجربه موفقی که از مبارزه با بابیان بدست آورده بودند، سعی داشتند که مردم را برعلیه طرفداران مشروطه بشورانند و به هدف نهائی که حفظ پایه های قدرت خود بود برسند. آنها که از عمق تعصب مذهبی جامعه ایران آگاه بودند با استفاده از این حربه قصد وابسته نشان دادن مشروطه خواهان به بهائیان را  داشتند . آنها مشروطه خواهان را بهائیان و بابیان و ملحدین معرفی میکردند که قصد نابودی شریعت را دارند. اما اینبار تیر روحانیت به سنگ میخورد و نقشه آنها نقش برآب میشود. چون این بار رهبری جامعه بهائی بعهده شخصی است که مهدی بامداد درباره او چنین می نویسد:"عباس افندی مردی بوده است بسیار زرنگ، زیرک، باهوش، سائس، مطلع، باگذشت، مردم شناس و مردم دار." (34)

   سرنوشت تلخ جنبش بابی و رویاروئی با دولت دربرابرچشم عباس افندی قرار داشته بدین جهت طبیعی است که بهائیان را از دخالت عملی در انقلاب مشروطه منع کند. عباس افندی درنامه های خود مکرراً بهائیان را از دخالت در انقلاب منع میکند. او مینویسد:" اگر اینطور نمی نوشتم احبا را قتل عام و مشروطیت هم جاری نمی شد." برای روشن شدن این مطلب مختصراً به ابتکارات روحانیون شیعه در وابسته کردن انقلاب مشروطه به بهائیان می پردازیم.

   عبدالبها با دوران سرکوب شدید بابیان و دیرتر بهائیان به علت قصد ترور ناصرالدین شاه و فاجعه ای که ببار آمد کاملاً آشنا بود. از این رو وی به درستی تشخیص داده بود که هرگونه دخالت عملی از طرف بهائیان درانقلاب مشروطه آب به آسیاب آن بخش از روحانیت ریختن است که با مشروطه مخالف بودند و سعی میکردند که مردم و دربار را از دخالت بهائیان درآن نهضت (آن روز فقط کلمه بابی مطرح بود) بترسانند و می گفتند که مشروطه کار بهائیان و مشروطه خواهان بهائیان هستند.

   اگر بهائیان به نفع مشروطه فعالیتی میکردند روحانیون موفق میشدند که مردم را برعلیه مشروطه و مشروطه خواهان تحریک کنند. بدین ترتیب هم مشروطه ضرر میدید و هم مشروطه خواهان. با وجود اینکه بهائیان هیچ گونه دخالتی در انقلاب مشروطه نداشتند روحانیون سعی در نشان دادن دخالت آنها داشته اند تا بتوانند از احساسات مذهبی مردم سوءاستفاده کنند. شیخ فضل الله نوری از روحانیون ضد مشروطه در لوایح خود  چنین مینویسد:

"برأی العین همه دیدیم می بینم که از بدو افتتاح این مجلس جماعت لاقید لاابالی لامذهب از کسانی که سابقاً معروف ببابی بودن بوده اند و کسانی که منکر شریعت و معتقد به طبیعت هستند همه در حرکت آمده و به چرخ افتاده اند."

شیخ فضل الله ادامه میدهد:" و دیگر روزنامه ها و شب نامه ها پیدا شد اکثر مشتمل بر سبّ علماء اعلام و طعن در احکام اسلام و اینکه باید در این شریعت تصرّفات کرد و فروعی را از آن تغییر داده تبدیل باحسن و انسب نمود و آن قوانینی که بمقتضای یکهزار وسیصد سال پیش قرار داده شده است باید همه را با اوضاع و احوال و مقتضیات امروز مطابق ساخت از قبیل اباحۀ مسکرات و اشاعۀ فاحشه خانه ها و افتتاح مدارس تربیت نسوان و دبستان دوشیزگان و صرف وجوه روضه خوانی و وجوه زیارت مشاهد مقدسه در ایجاد کارخانه جات و در تسویۀ طرق و شوارع و در احداث راههای آهن. اینکه مردم بی تربیت ایران سالی بیست کرور تومان میبرند و قدری آب می آورند که زمزم است و قدری خاک که تربت است و اینکه اگر این مردم وحشی و بربری نبودند اینهمه گوسفند و گاو و اشتر درعید قربان نمیکشتند و قیمت آن را صرف پل سازی و راه سازی میکردند و اینکه تمام ملل روی زمین باید در حقوق مساوی بوده ذمّی و مُسلم خونشان متکافو باشد و با همدیگر درآمیزند و بیکدیگر زن بدهند و زن بگیرند .(زنده باد مساوات)"

   البته اباحه مسکرات و اشاعه فاحشه خانه ها که شیخ فضل الله قید میکند از تراوشات مغز خود ایشان است و ربطی به بهائیان و یا مشروطه خواهان ندارد. اما در باره سایر مسائلی که شیخ به آنها حمله میکند  همان دستورات و تعالیم روشنگرانه باب است از قبیل ایجاد مدارس، ساختن کارخانجات، احداث راه ها، ممنوع بودن تجارت با سنگ و چوب و خاک بقاع متبرکه  که به مذاق شیخ خوش نیامده چون یکی از منابع درآمد او را مسدود میساخته است. آنچه بیشتر ازهمه شیخ را خشمگین ساخته است اعتقاد بهائیان به مساوی بودن حقوق همه ملل و کافر ندانستن غیرمسلمین و آمیزش با آنها و نجس ندانستن آنها بوده است.

   شیخ فضل الله ادامه میدهد:"سالها است که دو دسته اخیر از اینها در ایران پیدا شده و مثل شیطان مشغول وسوسه و راهزنی و فریبندگی عوام اضل من الانعام هستند یکی فرقه بابیه است و دیگری طبیعیه. این دوفرقه لفظاً مختلف و لباً متفق هستند و مقصد صمیمی آنها نسبت به مملکت ایران دو امر عظیم است یکی تغییر مذهب و دیگری تبدیل سلطنت." (35)

   یحیی دولت آبادی مخالف بهائیان چنین مینویسد:

"سید محمد یزدی و امثال او از مخالفان مشروطه از قول بابیها کاغذ مینویسند از مشروطه تمجید میکنند و آن نوشته جات را در حضرت عبدالعظیم منتشر ساخته از آنجا بشهر تهران آورده شهرت میدهند که مشروطه خواهان نوشته اند و هریک آنها از هرگونه تشبث برای بدنام ساختن آزادی خواهان دریغ نمی دارند." (36)

   روحانیون که از هم کاری دولت در قلع و قمع بابی ها در دوران ناصرالدین شاه تجربه بسیار خوبی بدست آورده بودند، سعی میکردند که در انقلاب مشروطه هم با  همین نیرنگ شاه و مردم عادی را برعلیه مشروطه به شورانند.

   محمد علی شاه بعد از مشاوره با مستبدین تلگرافی به ملا محمد کاظم خراسانی مرجع بزرگ جهان تشیع در آن دوران میزند و علت به توپ بستن مجلس را وجود بابیان در آن جمع مینامند. اگر موفق به جلب نظر روحانی نامبرده میشدند به هدف خود میرسیدند و حداقل برای مدتی کار مشروطه را متوقف میکردند. بخشی از متن تلگراف چنین است:

"آزادی را که از لوازم استقرار مشروطیت بود جمعی از مفسدین وسیله پیشرفت اغراض باطنیه و خیالات فاسده خود که مباین و منافی با اساس شرع مقدس اسلام بود قرار داده در ذهن عوام نوع دیگر رسوخ دادند ... انجمن بابیه تشکیل داده و گفتگوی آزادی این طایفه را به میان آوردند. دیدیم نزدیک است در اساس شرع مقدس نبوی رخنه انداخته." (37)

   البته چون ملا کاظم خراسانی به مسئله آگاهی داشته فریب این مطلب را      نمی خورد و در جواب آنها مینویسد با این کار شما کشور را خراب کردید و پای اجانب را به ایران  بازکردید اگر بابیان مقصر بودند جرم آنها "بوزارت عدلیه ارجاع و بعد از ثبوت شرعاً بر وفق قوانین مشروطیت اسهل مایکون و موجب استحکام اتحاد دین و دولت بود گرفتار شدن آن صاحب اعلانات کفریه که از لسان بابیه منتشر می نمودند به عرض اقدس نرسیده؟" (38)

   اشاره ملا کاظم به همان اعلامیه هائی است که از قول بابیان (بهائیان) درایران انتشار میدادند.  

   ملک زاده درتاریخ انقلاب مشروطیت ایران خاطرات یک افسر روسی را چنین شرح میدهد :"یکی از صاحبمنصبان روسی شیکف نام در خاطرات خود می نویسد که من آن شب درمیان آن جماعت بودم، منظره ای دیدم که در دنیا سابقه نداشته است، بیش از ده هزار نفر که اکثرآنها مست بودند و عربده می کشیدند جامهای شراب و عرق را پرکرده به سلامتی سبیل مردانۀ محمد علیشاه سرمی کشیدند و به مشروطه طلبان فحش می دادند.

   یکی از سیدها که عمامۀ بزرگی برسرداشت و از وضعش معلوم بود موقعیت مهمی درمیان آن جماعت دارد درحالیکه جام شرابی در دست داشت روی صندلی ایستاد و گفت ای مسلمانان بخدا قسم که من تا بحال از این مایع کثیف نخورده ام ولی امشب به کوری چشم بابیها و بی دینها و دشمنان اسلام و به سلامتی پادشاه اسلام پناه این جام را سرمی کشم و فردا همین جام را از خون مشروطه طلبان پرکرده خواهم نوشید. (39)

   با توجه به مطالب ذکر شده می بینیم که عبدالبها با چه تیزبینی و شناختی مانع به ثمر نشستن اهداف آن عده ای میشود که هم قصد داشتند مشروطه و حکومت قانون را از بین ببرند تا خود کما فی السابق حاکم باشند و هم مخالفین خود که بهائیان باشند از سر راه بردارند.

   بدین ترتیب عبدالبها هم به جامعه بهائی خدمت کرده است و از کشت و کشتار مجدد آنها جلوگیری کرده و هم اسلحه را از دست مخالفین مشروطه گرفته و آنها را خلع سلاح کرده است. با توجه به مطالب ذکر شده مشخص میشود که بهائیان به درستی و به حق عملاً درانقلاب مشروطه شرکت نکردند. نقش بابیان و بهائیان در انقلاب مشروطه روشنگری بوده است.

   هیچ انقلابی که پایه و زمینه فکری نداشته باشد نمی تواند گامی در راه آزادی بردارد. از دل خشونت و جنگ غول استبداد زائیده میشود که به مراتب وحشتناک تر و خطرناک تر از آن سیستمی است که برای از بین بردن آن انقلاب شده است. اگر زمینه های فکری و سازمانهای مدافع آزادی با تفکر آزادی خواهی واقعی بوجود نیامده باشند، هر انتقال قدرتی چیزی جز دست به دست شدن استبداد از گروهی به گروهی دیگر ببار نخواهد آورد.

   نقش بابیان و بهائیان در انقلاب مشروطه بوجود آوردن تفکر آزادی خواهی و تأسیس سازمانهای حافظ آزادی بوده است نه دست به دست کردن قدرت از گروهی به گروه دیگر. در بخش آینده به نقش روشنگری بهائیان در جامعه می پردازیم.

 

.VIIIنقش روشنگری بهائیان در انقلاب مشروطه

 

   به نقش روشنگری بابیان و فراهم نمودن زمینه فکری آزادی و رهائی از ستم را در بخش های قبلی اشاره کردیم. دراین بخش باجمال نقش بهائیان را مورد بحث قرار میدهیم. این بحث را ما از دو دیدگاه پی می گیریم. یکی تفکرات بهائیان و دیگری منش و یا کردار بهائیان.

    بهائیان همیشه مورد اعتراض جامعه ایران هستند که چرا در مسائل سیاسی شرکت نمی کنند درحالیکه همه گروه های اجتماعی به نوعی درسیاست دخالت میکنند. برخلاف این نظریه ما معتقدیم که بهائیان در سیاست دخالت میکنند و چگونگی دخالت آنها را شرح میدهیم. فرق است بین دین سیاسی و سیاست دینی. در حکومتی که مبنی بر دین سیاسی باشد حاکمین دین خودرا سیاسی میکنند و در حقیقت دین را درخدمت سیاست و قدرت قرار میدهند و از باورهای مذهبی مردم جهت تأمین منافع خود استفاده میکنند. اما چون سیاست و دخالت درامور اجتماعی به قول معروف سوخت و سوز دارد آنکه دراین ماجرا ضرر می بیند دین و باروهای دینی است. آنهائیکه دین خودرا سیاسی میکنند در واقع نه تنها که خدمتی به دین و اعتقادات مردم نمی کنند بلکه به باورهای دینی مؤمنین جفا میکنند. نمونه بارز این مسئله دخالت روحانیون ایران درسیاست و معرفی کردن اسلام به نام دین سیاسی است که امروزه نتائج آن را دربی اعتقادی مردم به دین می بینیم. امروزه خوشبختانه شاهد آن هستیم که حداقل بخشی از روشنفکران دینی به این نتیجه رسیده اند که درحکومت نباید امتیاز ویژه ای به دینداران یا مفسرین دین داد بعلاوه "دینداران حق ندارند قوانین را بطور ابدی ازدین استخراج کنند. اگر اکثریت جامعه خواهان چنین قانونی نباشد ما حق نداریم آن را به جامعه تحمیل کینم." (40)

   این سخنی است که بهاءالله بیش از 100 سال قبل زده است: سیاست دینی      می تواند جامعه را از گزند خطرات اجتماعی حفظ کند. اخلاقیات دینی بازدارنده انسانها از اعمال خلاف شئون انسانی است. البته ناگفته معلوم است که نظرما در این زمینه شریعت و امرو نهی درکار مردمان و تعیین تکلیف برای آنها نیست بلکه اخلاقیات دینی است که مردم را به نیکوکاری، عدالت، بردباری، صداقت و امانت دعوت میکند.

   بدین ترتیب بهائیان و اعتقاد بهائیت را باید در سیاست دینی مورد مطالعه قرار داد نه دین سیاسی. بهائیان هم در سیاست دخالت کرده اند اما راه دیگری را برگزیده اند و آن دینی کردن سیاست بوده است. اگر سیاست دینی باشد بسیاری از خطاها و جنایات اصولاً امکان بروز پیدا نمی کنند. بهاءالله اداره جامعه را به دست منتخبین جامعه توصیه میکند. "امور ملت معلق است برجال بیت عدل." (41) رجال بیت عدل منتخبین مردم هستند. بهاءالله میگوید:"این ظهور از برای اجرای حدودات ظاهره نیامده ... بلکه لاجل ظهورات کمالیه در انفس انسانیه ..." (42)  البته این درست نقطه مقابل تفکرات روحانیون شیعه است.

متفکرین انقلاب مشروطه همگی قصد داشته اند که با تعبیر و تفسیرهای اسلامی راهی به آزادی باز کنند. نازائی این تفکر امروزه دیگر بعد از وقایع ایران نباید برکسی پوشیده باشد. روشنفکران ایرانی با پرده پوشی از علل عقب ماندگی ایران نتوانستند راه چاره ای برای بیرون آمدن از چنبره استبداد پیدا کنند. آنهائیکه علت اصلی نازائی فکری جامعه ایران را میشناسند و بهر دلیل وعلتی نمی خواهند علناً راجع به آن صحبت کنند، قاعدتاً نباید از طرف مردم ایران به جدّ گرفته شوند. به رمز و کنایه سخن گفتن و ازبیان حقایق خودداری کردن و آنرا تقیه برای حفظ جان و مال نامیدن مشکلی را حل نمی کند.

باب و بهاءالله روشن سخن گفته اند و علل عقب ماندگی و اسارت فکری جامعه را نشانه گرفته اند و با هرچه که بوی استبداد میداده است مخالفت کرده اند. آنها برعکس روحانیون شیعه مردم را صاحب عقل و خرد میدانند و معتقد هستند که خود باید سرنوشت خودرا بدست خود رقم بزنند و منتظر منجی و رهبر و پیشوا و مرجع تقلید نباشند. تازمانیکه جامعه به این رشد فکری نرسد هرگونه تلاشی برای آزادی راه به ناکجا آباد خواهد بود.

   بدین ترتیب بهائیان رسالت خودرا در تنزیه جامعه میدانند نه در امرو نهی و آنچه روحانیون شیعه به نام امر به معروف و نهی از منکر مینامند.

   همانطور که باب برای بازکردن راه آزادی قدرت روحانیون متعصب و مستبد را نشانه گرفت بهاءالله هم بخوبی میدانسته است که تازمانیکه عده ای مستبد و تمامیت خواه به نام روحانی درجامعه حرف آخر را بزنند، هیچ گاه جامعه از قید و بند اسارت استبداد آزاد نخواهد شد. درجامعه ای که روحانیون نسبت به مردم دارای امتیازاتی باشند هیچ گاه آزادی نهادینه نخواهد شد. از این جهت است که بهائیان روحانی ندارند و برای اجرای دستورات دینی وجود روحانی را لازم    نمی دانند. بهاءالله راه برون رفتن از استبداد را محدود کردن قدرت روحانیون و ترک تعصبات درکلیه زمینه ها میداند. با نگاهی به آثار او این مسئله روشن میشود. بهاءالله چه گفته است که میتوانسته در راه آزادی مفید باشد؟  بهاءالله برخی از قوانین اسلامی از قبیل مجازنبودن ازدواج با پیروان سایر ادیان، برده داری، دست بوسی از بزرگان که آن را خلاف شأن انسانی میدانسته، نسخ میکند و احکامی را وضع میکند که تا آن زمان در اسلام ممنوع بوده است. از قبیل ازدواج با سایر ملل، تساوی حقوق زن و مرد ، دوستی و معاشرت با پیروان سایرادیان, مذاهب و مکاتب فکری, محترم دانستن موسیقی و موسیقی دانان ، نا روا بودن تقیه  ,امر به صداقت و راستگوئی ، ضروری نبودن زیارت قبور و صرف مخارج آن در راه بهبود وضع جامعه ، احتراز از تعصبات وطنی، مذهبی, نژادی و غیره را توصيه میکند. اینها نمونه ای از دستورات بهاءالله است که به مذاق روحانیون خوش نمی آمده است. در زیر نگاهی بتعالیم دیگری از بهاءالله میاندازیم.

بشارات از صفحه 19-14، بشارات 13:

مربی عالم عدل است. لسان را به سب و لعن احدی میالائید. آنچه دارید بنمائیداگر مقبول افتد مقصود حاصل والا تعرض باطل.

طرازات از صفحه 19- 17:

عبادی که برتربیت عالم و تهذیب نفوس امم قیام نموده اند، ایشانند ساقیان کوثر دانائی. معاشرت با ادیان است بروح و ریحان ... چه که معاشرت سبب اتحاد و اتفاق بوده و هست و اتحاد و اتفاق سبب نظام عالم و حیات امم است. امانت باب اعظم است ازبرای راحت و اطمینان خلق. دانائی از نعمت های بزرگ الهی است. تحصیل آن برکل لازم.

تجلیات، صفحه 28:

علم به منزله جناح است ازبرای وجود ... تحصیلش برکل لازم.

درکلمات فردوسیه راجع به خرد میگوید:(ورق 5، صفحه 36)

عطیه کبری و نعمت عظمی در رتبه اولی خرد بوده و هست. اوست حافظ وجود و معین و ناصر او ... اوست دانا و معلم اول در دبستان وجود و اوست راه نما.

  

میدانیم که پایه اصلی روشنگری خرد است. با توجه به اهمیتی که بهاءالله برای خرد قائل است میتوان تصور نمود که مسئله روشنگری چه اهمیتی برای رسیدن به آزادی در جامعه دارد.

باز می گوید (ورق 6):

سراج عباد داد است اورا به بادهای مخالف ظلم و اعنساف خاموش منمائید و     مقصود از آن ظهور اتحاد است بین عباد.

(ورق 7، صفحه 37)

ای دانایان امم از بیگانگی چشم بردارید و به یگانگی ناظر باشید و باسبابی که سبب راحت و آسایش عموم اهل عالم است تمسک جوئید. این یک شبر(وجب) عالم یک وطن و یک مقام است از افتخار که سبب اختلاف است بگذرید و به آنچه علت اتفاق است توجه نمائید.

این بود مختصری از اخلاقیات بهائی.

   مشهوری مینویسد: بهاءالله پیش از 40 سال پیش از انقلاب مشروطه درسال 1286 قمری ظهور انقلاب و برقراری حاکمیت مردم را اجتناب ناپذیر دانسته و همین برای رهبری ارتجاع ایران کافی بود که دشمنی با آنرا توجیه نماید.

" حاجی شیخ فضل الله نوری ... درمیدان توپخانۀ طهران برمنبر رفته، مشروطه خواهان و احرار (آزادیخواهان) را بابی و بهائی خواند و کتاب اقدس را که مرجع اهل بهاء (بهائیان) است بوسیله ای جسته برسر منبر گشود و این آیه را قرائت نمود. (ان یا ارض الطاء سوف تنقلب فیک الامور و یحکم علیک جمهورالناس) پس اقدس را بست و قرآن را گشود و قسم یاد نمود که اقدس کتاب بهائی و آیۀ مذکوره در او است و معنی اینستکه:( ای زمین طهران، زود باشد که در تو امور منقلب گردد و حکم جمهور (مردم) جاری شود.) بعد از آن گفت، باین دلیل بهائیان مشروطه خواهند و سعی می کنند که حکم جمهور یا مشروطه در طهران جاری و امور سلطنت و حکومت ایران منقلب شود...".

در اهمیت مقام زن نگاهی به تعالیم بهاءالله میاندازیم:

   در بین بهائیان چند زنی و متعه که دربین امت شیعه متداول بود شدیداً ممنوع میدانستند. زنان بهائی برای اولین بار تشکیل انجمن زنان به نام ترقی نسوان را پایه ریزی  کردند و درهر شهر و قصبه ای که بهائیان ساکن بودند چنین انجمن هائی تشکیل میدادند. در این انجمن ها زنان درباره امور مربوط به خود مشورت میکردند. روحانیون شیعه هزارسال کوشیده بودند به مردم به فهمانند که غیره مسلمان نجس است و سزاوار رفتار انسانی نیست. اینک یکباره بهائیان که اکثراً از بین شیعیان بودند با یهودی و زرتشتی مثل برادر معاشرت میکردند. این عمل برای روحانیون شیعه غیرقابل  بخشش بود. "آقا عبدالرسول پسر استاد مهدی بنا را در ده بالا شهید کردند. در حالیکه اکثر علما گفتند که بابی بودن او ثابت نیست. ولی دونفر گفتند ما دیدیم که با زردشتیها برسر یک خوان طعام خورده. از آنها اجتناب نمی کرد و این حالت مخصوص بهائیان است." (43)

   عباس افندی بانوشتن 2 رساله یکی رساله مدنیه در سال 1875 میلادی و دیگری به نام رساله سیاسه 1893 به روشنی از تز جدائی دین و حکومت دفاع میکند (البته تا سالیان طولانی نام نویسنده نامعلوم بوده است.)

    رساله مدنیه 7 سال بعد از اینکه نوشته میشود برای اولین بار دربمبئی بدون ذکر نام نویسنده به نام اسرارالغیبیه لاسباب المدنیه چاپ میشود.

    هما ناطق و فریدون آدمیت در اثر مشترک خودشان به نام «افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشده دوران قاجار» به این اثر اشاره میکنند و نظریات نویسنده را ستایش میکنند. رساله سیاسیه در اوائل سلطنت مظفرالدین شاه هم در بمبی چاپ میشود. نظر هما ناطق و فریدون آدمیت نسبت به این رساله عیناً نقل میشود. "می نویسد:"عزت و سعادت هرملتی درآن است که از افق معارف" بدرخشد، همچنانکه "شرافت" آدمی دراین است که درعالم امکان منشآ خیری گردد و به "آنچه باید و شاید قیام نماید." آن انعکاسی است از فلسفۀ ترقی و حرکت آدمی در جهت تعالی. او خواهان "تمدن و ترقی و آسایش و راحت اهالی ایران" است. آخر "تاکی در اسفل جهل به نکبت کبری چون امم متوحشه بسربریم"؟ ایران که در ذهن او روزی شمع افروختۀ انجمن آفاق بود ـ براثر "کسالت و بطالت" امروزه به خاک سیاه نشسته. ازاینرو حالا که آثار ترقی پروری ظاهرگشته و اولیای حکومت در فکر اصلاح کارها هستند، نویسنده مهر خاموشی را از زبان برگرفته عقاید خودرا بیان میکند. ترقی دراقتباس مدنیت جدید است و راه مقصد "تربیت اسباب ترقی جمهور، و تکثیر مواد ثروت عموم، و توسیع دایرۀ معارف، و تنظیم حکومت، و آزادی حقوق و امنیت جان و مال". هرچه خلاف آن معانی باشد مطرود است، سایرملل نیز به همان نتیجه    رسیده اند.

   او که از معتقدان ترقی غربی است، گروه مخالفان و منفی بافان را سرزنش میکند: تا بحال گروهی بودند که دولت را به خرابی و فساد می شناختند و "متشکی بودند که چرا پادشاه ... درفکر خیرعموم و راحت و آسایش جمهور" نیست. اکنون همان کسان تقلید از فرنگ را نفی میکنند به دلیل اینکه "این قوانین بلاد کفر است". دسته ای دیگر ایراز می گیرند که اصلاح امور با شتاب انجام پذیر نیست. و جمعی برآنند که "باید تشبث به وسایلی نمود که اهل ایران خود ایجاد اصلاحات لازمۀ سیاسیه و معارف عمومیه و مدنیت تامۀ کامله نمایند، و لزوم اقتباس از سایر طوایف" را     نمی پسندند.

   به برخی از آن انتقادها پاسخ میدهد:"کدام یک از قوانین فرنگی "مباین مقتضیات حسنۀ حالیه و منافی لوازم خیریۀ سیاسیۀ ایران و مخالف صوالح مستحسنه و منافع جمهور است؟" ایا توسعۀ دایرۀ معارف و تشیید ارکان فنون و  علوم نافعه و ترویج صنایع کامله از امور مضره است، زیرا که افراد هیئت اجتماعیه را از حیّز اسفل جهل باعلی افق دانش و فضل متصاعد می فرمایند، یا  خود تأسیس قوانین عادله موافق احکام الهیه که کامل سعادت بشر است." اعتراض مخالفان را از جهت "اقتباس از ملل سایره" هم وارد نمیداند. دراین باره به احکام و احادیث استناد می جوید که تقلید از طوایف دیگر منع شرعی ندارد."به عین عقل و تدبر ملاحظه کنید ... اگر نفسی بگوید مارا همین آلات ناریۀ قدیمه موافق است و لزوم به استحصال اسلحه و آلاتی که در ممالک اجنبیه ایجاد شده نه ـ آیا این قول را هیچ طفلی به سمع قبول استماع نماید"؟ آیا می توان از"کالسکۀ آتشی" صرف نظر کرد و بار تجارتی را با حیوانات حمل کرد بدلیل اینکه گذشتگان چنین میکردند؟ این قول تنها "دلیل برجهل و نادانی" ماست، به همان اندازه که "جاهلیت مخرب بنیان مدنیت" است. دیگر اینکه اگر دیگران به اختراعی توفیق یافتند، از اختراع مجدد آن چه حاصل؟ کشتی بخار را می توان همانگونه ساخت که صنعتکاران اروپائی ساخته اند. برهمین سیاق ایجاد صنعت جدید و راه سازی را تأکید می نماید. درضمن تقلید کورانه را هم نمی پسندد ـ در اقتباس تأسیسات غربی آیین مشورت و مشارکت مردم را سودمند میداند.

   دراخذ مؤسسات مدنی ایجاد "محافل مشورت" و "مجالس عدل و حقانیت" را لازم می شمارد. منتخبان این مجالس باید آگاه از "اصول مستحسنۀ مقننۀ مرعیه، و عالم بر قوانین ضبط و ربط مهام داخلیه، و روابط و ملاقات خارجیه و متفنن در فنون نافعۀ مدنیه و قانع به مداخل ملکی خود باشند".

   به اهمیت تدوین و یک نواخت ساختن قواعد مدنی و جزایی نیز توجه میدهد. می نویسد: رأی علما و اجتهاد مجتهدان هرگز دریک دعوای حقوقی یکی نیست، ویکی حکم دیگری را نقض می کند. اما اگر"حکم قاطعی درمیان باشد" نظم محاکم قضائی برقرار می شود. پیشنهاد می کند که هیأتی ازعلما و مجتهدان معین شوند و به تنظیم و تألیف قوانین و احکام پردازند، و مجموعۀ آن قواعد را منتشر سازند، و همه جا برآن اساس حکم صادر گردد ـ تا رقابتهای شخصی علما سدی در راه اجرای عدالت و حقانیت نشود.

   از جهت دیگر برای طبقۀ علما این مسئولیت را می شناسد که مردم را به کسب دانش و پیشرفت درامور دنیوی و شرکت در تجارت و صناعت ترغیب نمایند، و مردمان را از "بطالت" و تن پروری برحذر دارند چه کاهلی درامر معیشت و زندگی خلاف احکام الهی است. دراین باره به عمل پیشوایان مذهب پروتستان اشاره ای دارد که از طریق تبلیغ دینی مردم را به کسب و کار و تأسیس  مدارس مشوق بوده اند. ازاین بابت طبقۀ علمای اسلام را که در اشاعۀ کسب دانش قصور ورزیده اند ملامت می نماید. "نه هرعمامه دلیل زهد و علم است و نه هر کلاهی علت جهل".

   اما نه اینکه نویسنده سربه سر دلباختۀ مغرب زمین باشد، بلکه به کژی های مغربیان فی الجمله بیناست، خاصه از دستگاه جنگی اروپائیان نکوهش میکند. در یک قضیه یعنی در جنگ آلمان و فرانسه، نزدیک به ششصد هزار تن کشته شدند و هنوز هم در تکمیل رزم آرائی می کوشند. "شخص عاقل بصیر و عارف و خبیر تصدیق اینگونه امور ننماید. ایا طوایف و قبایلی که مغایر شیم حسنۀ انسانی،  اینگونه امور موحشه درمابین ایشان جاری است ـ چگونه سزاوار است که ادعای تمدن حقیقی کامل تام نمایند". توسعۀ دستگاه جنگی چه حاصلی برای مدنیت دارد؟ "اهالی مسکین آنچه به عرق جبین پیدا کرده اند اکثرش را باید انفاق این راه کنند. و چقدر آلاف از نفوس که صنایع نافعه را ترک نموده، شب و روز به کمال همت در ایجاد آلت مضرۀ جدیده که بیشتر از پیشتر سفک دماء ابنای جنس است مشغول اند. و هرروز آلت حراقه ای" اختراع می کنند.

   سخن نویسنده با این پیام بدیع پایان می پذیرد:

"ای پسران خاک، از تاریکی بیگانگی به روشنی خورشید یگانگی روی نمائید. اینست آن چیزی که مردان جهان را بیشتر ازهمه چیز بکار آید ... چون جهان را تاریکی فراگرفت دریای بخشش بجوش آمد و روشنائی هویدا کشت تا کردارها دیده شود ... ای مردمان گفتار را کردار باید، چه که گواه راستی کردار است ... راه آزادی باز شد، بشتابید و چشمۀ دانائی را از او بیاشامید". (44)

   عبدالبها مردم ایران را مخاطب قرارداده میگوید "ای اهل ایران چشم را بگشائید و گوشرا باز کنید و ازتقلید نفوس متوهمه که سبب اعظم ضلالت و گمراهی و سفالت و نادانی انسان است مقدس گشته به حقیقت امور پی برید." او مردم را از تقلید منع میکند و به تحقیق در امور تشویق میکند. او میگوید"هم چنین لازم است که در جمیع بلاد ایران حتی قری و قصبات صغیره مکتبهای متعدده گشوده و اهالی از هرجهت تشویق و تحریص برتعلیم قرائت و کتابت اطفال شوند. حتی عنداللزوم اجبار گردند."  او ایجاد مدارس و تحصیل اجباری را توصیه میکند.

بابیان و سپس بهائیان کوشش فراوانی در راه محدود کردن قدرت روحانیون کرده اند. مشهوری مینویسد بهائیان با دفاع از جدائی دین و دولت و پشتیبانی از تحکیم پایگاه قدرت سیاسی به دولتمردان ایرانی نزدیک شده می کوشیدند به آنان در مقابل تفکرات و قدرت روحانیون اعتماد به نفس دهند ـ محور استدلال شان آن بود که براستبداد حکومتی می توان به فشار مردمی غلبه نمود. اما تا زمانیکه کانون قدرت مذهبی از هرحرکتی دراین جهت به نفع قدرت یابی خود استفاده میکند کوشش دراین راه بی فایده است. (45)

   باید بدانیم که کم تر فردی از روشنگران و دولتمردان آن دوران شهامت طرح این مسئله را داشته اند، بلکه آنها همه قصد داشته اند که با اصلاح روحانیون و تفکرات دینی راهی به حل مشکلات ایران و آزادی و حکومت قانون بازکنند که در اين زمينه موفق نبوده اند.

 بهائیان درباره دخالت دین در سیاست چنین می گویند:

"دین ابداً در امور سیاسی علاقه و مدخلی ندارد زیرا دین تعلق بارواح و وجدان دارد و سیاست تعلق بجسم . لهذا رؤسای ادیان نباید درامور سیاسی مداخله نمایند، بلکه باید به تعدیل اخلاق ملت پردازند ... اخلاق عمومی را خدمت کنند. احساسات روحانی بنفوس دهند. تعلیم علوم نمایند. و اما درامور سیاسی ابداً مدخلی ندارند." (46) بدین ترتیب وظیفه روحانیون را تحکیم اخلاقیات جامعه میداند نه دخالت در سیاست و تعیین تکلیف برای جامعه. در یک جمعبندی از بحث میتوان چنین نتیخه گرفت:

اولاً، چون بهائیان از نظر اعتقادی حق جنگ و ستیز نداشتند و انقلاب بدون جنگ و خون ریزی امکان پذیر نیست پس بهائیان نمی توانستند درقیام مسلحانه مشروطیت نقش داشته باشند.

دوماً، باید بدانیم که هر انقلابی بدون پشتوانه فکر فرهنگی به اعمال زور و خشونت کشانده خواهد شد و نتیجه مطلوب را ببار نخواهد آورد. براثر نبودن حاملین و یا   پایه های تفکر آزادی خواهی درجامعه کار انقلاب فقط دست به دست شدن قدرت از مستبدی به مستبدی خون خوارتر و فاسدتر منجر خواهد شد.

سوماً، بابیان در رویاروئی با دولت هزینه سنگینی پرداخته بودند و نتیجه آن قدرتمندتر شدن روحانیون شیعه شده بود. اگر بهائیان عملاً در انقلاب مشروطه شرکت میکردند هم جامعه بهائی ضرر میدید و هم مشروطه.

   مشهوری به درستی مینویسد: "برای بهائیان روشن بود که دادن کوچکترین بهانه  بدست "روحانیت" که درمقایسه با نیم قرن پیش به قدرت مالی و نیروی ضربتی عظیمی دست یافته بود، جز این نتیجه ای نداشت که سراسر ایران باردگر به خاک و خون کشیده شده، همان ائتلافی که در دوران سرکوب بابیان صورت گرفته بود،  تحولات اجتماعی ایران را برای مدّت نامعلومی عقب اندازد. ازهمه مهمتر جناح مترقی، اما متزلزل دربار، در کوران چنین بلوایی به نابودی کشانده می گشت، در حالیکه قدرت یافتن این جناح با توجه به رفرم طلبی مظفرالدینشاه کانون امید کشور بود. مگر نه آنکه به صدارت رسیدن امین الدوله هرچند زودگذر بود، اما حاکی از آن نیز بود که با قرار گرفتن ایران در رابطه فزاینده با دیگر کشورها، مکانیسم پیشرفت جهانی، می توانست ایران را نیز بدنبال خود بکشد و در آینده ای دورتر وزنه را بسود نیروهای مترقی کشور تغییر دهد." (47)

   اگر چه روحانیون درظاهر قدرت مند مینمودند اما براثر روشنگری های بابیه و بهائیان از طرفی و رفت وآمد خارجیان به ایران و ایرانیان به خارج، ایجاد مدارس و مطبوعات پایه های قدرت روحانیون متزلزل شده بود.  بدون دلیل نبود که شیخ    فضل الله به وجود روزنامه ها و مدارس سخت معترض است. او می گوید: "دیگر روزنامه ها و شب نامه ها پیدا شد. اکثر مشتمل بر سبّ علماء اعلام". راجع به تأسیس مدارس دخترانه میگوید: "اشاعه فاحشه خانه ها و افتتاح مدارس تربیت نسوان و دبستان دوشیزگان". (48)

   دراینجا شیخ مدارس دخترانه و فاحشه خانه ها را همزاد یک دیگر مینامد و به وجود آنها سخت معترض است. شیخ فضل الله به درستی دریافته بود که براثر روشنگری و باسواد شدن مردم پایه های حکومت آنها فرو خواهد ریخت و روحانیون دربافت قدرت دیگر جائی نخواهند داشت.  دولت آبادی مینویسد: " ازاین ببعد نفوذ روحانیت شیعه که بیش از یک قرن دوام کرده بود و به وجود حاج میرزا حسن شیرازی به اوج رفعت رسیده در جانشینان او اثرش رو به ضعف میگذارد." (49)

   بهائیان در این زمینه با ایجاد مدارس و تشویق به فراگیری علوم نقش ویژه ای داشته اند. به نظر مشهوری "وجود اقلیت مذهبی بهائی اهرم عظیمی را در اختیار حکومت سیاسی می گذارد تا با اعلام متساوی الحقوق بودن اهالی ایران قدمی اساسی در تحول امت به شهروندان بردارد." (50)

چهارم همانطور که قبلاً اشاره شده، روحانیت شیعه حکومت را حق خود میدانسته و کما فی السابق حق خود میداند و هر حاکمی غیر از روحانی را غاصب مینامد. با این تفکر روحانیت بین مردم و حکومت همیشه جدائی انداخته است. دولت خودرا نماینده مردم نمی دانسته و مردم حکومت را به حق نمی دانسته اند. آقای خمینی میگوید:" این را که دیانت باید از سیاست جدا باشد و علمای اسلام درامور اجتماعی وسیاسی دخالت نکنند ... این را بی دین ها  می گویند." (51)

   دربرابر این تفکر بهائیان به دنبال آشتی بین ملت و حکومت هستند و جدائی دین از سیاست.

پنجم عبدالبها در رساله ای که بدون ذکر نام خود به نام رساله سیاسیه نوشته چنین می گوید:

"قوه سیاسیه متعلق بعالم جسمانی ... وسبب محافظه جان و مال و ناموس بشری ... مرکز رتق و فتق این قوا سیاسیه و محور دائره این موهبت ریانیه، خسروان عادل و امتای کامل و وزرای عاقل هستند."

"مربی ثانی عالم انسانی قوه قدسیه روحانیه ـ انبیای الهی و نفوس رحمانی و علمای ربانی" بنیان این وظایف مقدسه برامور روحانی رحمانی و حقائق وجدانی است. تعلقی به شئون جسمانی و امور سیاسی و شئون دنیوی نداشته." (52)

   دراینجا تأکید بر جدائی دین از سیاست میکند و وظیفه علما را تنزیه جامعه میداند نه دخالت درامور سیاسی. او ادامه میدهد "هروقت علمای دین مبین و ارکان شرع متین در عالم سیاسی مدخلی جستند و رأئی زدند و تدبیری نمودند ... نائره فساد برافروخت ..." (53)

   اشاره به دخالت علما در سیاست در اواخر دوره صفویه و اشغال ایران بدست افغانان و مرتبه دیگر دخالت آنها درسیاست دوران فتح علیشاه و جدائی بخشی از ایران. بدین جهت طالب جدائی دین از سیاست است. روحانیون باید به وظایف روحانی خود بپردازند و سیاست را به سیاست مداران واگذارند و معتقد هستند که باید دولت و ملت مانند شهد و شیر آمیخته گردند." و دین مدخلی در سیاست ندارد، تا زمانیکه مردم خود تعیین کننده سرنوشت خود نباشند و نتوانند منتخبین خودرا تعیین کنند هیچ جامعه ای و هیچ گاه راه به آزادی نخواهند برد. بهائیان معتقد بوده اند که سرنوشت مردم باید به دست قانون و منتخبین مردم باشد نه عده ای که خودرا روحانی صاحب عقل و شعوربدانند و همه مردم را عوام کالانعام نادان صغیر و مهجور بنامند. و هرآنچه که خود صلاح بدانند، درحق مردم روا دارند. بهائیان اعتقاد دارند که قدرت حکومت از طرف مردم به دولت داده میشود و دولت در برابر مردم مسئول است. اجازه حکومت حاکم از ملت است و نه از اجازه یک ملا یا مجتهد.

ششم زمینه دیگری که بهائیان به روشنگری درایران دست زده اند ممنوع بودن تقیه است. میدانیم که بهائیان در تحت هیچ شرایطی از اعتقادات خود دست برنمی دارند و تقیه را حرام میدانند. درحالیکه روحانیون شیعه اهمیت خاصی برای تقیه قائل  هستند. تقیه عدم صداقت و راستی و تعمیم دهنده دوروئی، نیرنگ و خدعه است. تقیه رفتاری دوگانه از طرف مردم نسبت به حکومت و حکومت نسبت به مردم را ترویج میکند که نتیجه آن بی قیدی به مسئولیت است. با توجیه تقیه میتوان هرخطائی را به لباس حق ملبس کرد و از گزند مجازات در امان بود. تقیه در طول تاریخ تشیع اسلحه ای در دست روحانیون بوده است.

   در یک جمله میتوان گفت که بهائیان درروشنگری جامعه و ایجاد نهادهای مدنی که نهایتاً منجر به تحکیم پایه های آزادی میشود نقش تعیین کننده داشته اند. اما به حق از دخالت نظامی درانقلاب مشروطیت خودداری کرده اند. این خودداری آنها از شرکت در قیام مسلحانه هم به نفع مشروطه و مشروطه خواهان و هم به نفع جامعه بهائی و مانع به هدف رسیدن روحانیون بوده است.

 

سپهر آريا

 

 

1-     تاریخ بیداری ایرانیان, ناظم الاسلام کرمانی, انتشارات آگاه, ج3 ص 513

2-     یاد شده ص 533

3-     یاد شده ج 4 ص 169

4-     حیات یحیی, یحیی دولت آبادی, انتشارات عطار, ج2 ص 178

5-     نامه رضا مرزبان برای ثبت در تاریخ عصر نو، 2 اسفند 1383

6-     تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران, انتشارات بنیاد 1364, ج1 ص 83

7-     فکرآزادی و مقدمه نهضت مشروطیت، فریدون آدمیت، انتشارات سخن 1340، ص 34.

8-     رساله های میرزا ملکم خان ناظم الدوله، صراط المستقیم، گردآورنده حجت الله اصیل، نشر نی 1381، ص 439.

9-     فکرآزادی ..... یاد شده، ص 103.

10- مجموعه الواح جمال اقدس الهی، سال 137 بدیع، لجنه نشر آثار بلسان فارسی و عربی، ص 37.

11- ایران در راه یابی فرهنگی، هما ناطق، نشر پیام، لندن 1988، ص 69.

12- فکر آزادی ..... یاد شده، ص 51-50.

13- فکر آزادی ..... یاد شده، ص 91-90.

14- تاریخ اجتماعی... یاد شده ج2  ص 39 

15- علما و انقلاب مشروطیت ایران، لطف الله آجدانی، نشر اختران 1383، ص 23.

16- علما و انقلاب مشروطیت ..... یاد شده، ص 24.

17- علما و انقلاب مشروطیت ..... یاد شده، ص 26.

18- علما و انقلاب مشروطیت ..... یاد شده، ص 28.

19- رگ تاک، گفتاری درباره نقش دین درتاریخ اجتماعی ایران، دلارام مشهوری، جلد اول 1376، انتشارات خاوران، ص 186.

20- ایران در راه یابی ..... یاد شده، ص 70.

21- به نقل از آرمین اشراقی، خوشه هائی از خرمن ادب و هنر، شماره 15 ص 32.

22- به نقل از آرمین اشراقی ..... یاد شده، ص 34.

23- به نقل از آرمین اشراقی ..... یاد شده، ص35.

24- به نقل از آرمین اشراقی ..... یاد شده، ص 38-37.

25- رگ تاک...یاد شده ص 202

26- رگ تاک...یاد شده ص 203

27- رگ تاک ..... یاد شده، ص 211.

28- حقایق الاخبار ناصری، تألیف محمد جعفر خورموجی، نشرنی 1363، ص 58.

29- حقایق الاخبار ناصری ..... یاد شده، ص 25.

30- حقایق الاخبار ناصری ..... یاد شده، ص 74.

31- حقایق الاخبار ناصری ..... یاد شده، ص 86- 85.

32- رگ تاک ..... یاد شده، ص 272.

33- حقایق الاخبار ناصری ..... یاد شده، ص 116.

34- شرح رجال ایران در قرن 12، 13، 14 هجری، نگارش مهدی بامداد، انتشارات زواز 1371، ص 203.

35- لوایح شیخ فضل الله نوری، نشر تاریخ ایران، هما رضوانی 1362، ص    32-28.

36- حیات یحیی، تألیف یحیی دولت آبادی، نشر عطار 1361، جلد دوم ص 130.

37- حیات یحیی ..... یاد شده، ص 358.

38- حیات یحیی ..... یاد شده، ص 365-366.

39- تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، مهدی ملک زاده، انتشارات علمی 1373، ص 566.

40- مصاحبه BBC با علیرضا علوی تبار، 2 نوامبر 2005.

41- مجموعه الواح، چاپ آلمان سال 137 بدیع، بشارت 13 از بشارات، ص 14.

42- مجموعه الواح ..... یاد شده، ص 10-14 ، ص 17، ص 28، ص 36، ص 37، ص40، ص 47.

43- رگ تاک ..... یاد شده جلد دوم، ص 195.

44- افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشده دوران قاجار, فریدون آدمیت, انتشارات نوید, ص 114-117

45- رگ تاک ..... یاد شده جلد دوم، ص 198.

46- مجموعه خطابات عبدالبها، 1984، ص 176.

47- رگ تاک ..... یاد شده جلد دوم، ص 200.

48- لوایح شیخ فضل الله ..... یاد شده، ص 28.

49- حیات یحیی ..... یاد شده، جلد 4، ص 292.

50- رگ تاک ..... یاد شده جلد دوم، ص 207.

51- ولایت فقیه, روح الله خمینی، انتشارات امیر 1361, ص 16.

52- رساله سیاسیه، سال انتشار 1325، ص 8-7.

53- رساله سیاسیه ..... یاد شده، ص 21-20.

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 22:26  توسط بیان  | 

کیهان و خانم رئوفی

 

مروری بر مصاحبه 24 مهر ماه 1385 (16 اکتبر 2006) روزنامه کیهان با خانم مهناز رئوفی تحت عنوان

«همه دستورها از اسرائیل میاید.»

 

 

با مطالعه مصاحبه، خواننده متوجه میشود که هیچگونه رابطه ای بین عنوان مصاحبه و مطالب یاد شده وجود ندارد. دلیل انتخاب این متن را فقط دست اندرکاران روزنامه کیهان میدانند.

 

بعد از مطالعه مصاحبه باین نتیجه رسیدیم که این گفتگو ساختگی است و ربطی بخانم  رئوفی نمیتواند داشته باشد. خانم  رئوفی ادعا میکند که نسل سوم بهائی است و اجداد پدری و مادری او از صد سال قبل بهائی بوده اند. بدین ترتیب قاعدتاً باید خانم  رئوفی اطلاعاتی از بهائیت داشته باشد. اما در این گفتگو اشتباهاتی دیده میشود که هیچگاه یک بهائی زاده مرتکب نمی شود، حتی اگر از بهائیت هم به هر علتی بریده باشد. این گونه اشتباهات دلیل بر عدم حد اقل آشنائی با تفکرات بهائی است. بدین دلیل خانمی که مدعی است در تشکیلات بهائی فعال و معلم بوده است نادرست است.

 

مطالب مندرجه در مصاحبه از طرف یک شخص ناوارد نسبت به بهائیت اما باسم ایشان اظهار شده است. خانم  رئوفی آنطور که میگوید دارای شش برادر و 3 خواهر است که همه بهائی و فعال در تشکیلات بهائی هستند. تنها این خانم از این فامیل است که به ابطال بهائیت و حقانیت دین مبین اسلام پی برده است. در ابتدا این سؤال به ذهن خواننده میرسد که بچه انگیزه ای خانمی که در بهائیت رشد و نمو نموده و فکر او احیانا قوام گرفته، دست از عقائد خود برمیدارد و بناگهان مسلمان میشود؟ برای روشن شدن این مسئله سؤالاتی در ذهن خواننده مطرح میشود که اگر روزنامه کیهان و یا خانم  رئوفی جوابی بدهند کمک بحل مسئله می کنند.

 

خانم  رئوفی قبل از تشرف بدین مبین اسلام مشغول چه کاری بودند؟ آیا ایشان باتفاق همسرشان در زندان نبودند؟ آیا اسلام آوردن ایشان در زندان انجام شده است و یا بعد از زندان؟ ایشان میگوید قدرت بیان ندارم. «ولی در نوشتن خدا این توفیق را داده که بیشتر میتوانم بنویسم تا صحبت کنم.» آیا ایشان این مطلب را خودشان مینویسد یا از ما بهتران؟ اگر درست به متن مصاحبه توجه بشود دم خروس نمایان میشود. و نظر ما بر اینکه این مصاحبه مثل ده ها مصاحبه که با افراد سایر گروه ها شده است کاملا «حکیم فرموده» است، تأیید میشود.

 

اول شخصی که به این گونه مصاحبه ها اشاره کرد مرحوم مهندس بازرگان بود. (یعنی همان شخصی که آقای خمینی اطاعت از حکومت او را واجب شرعی نامید.) ایشان گفتند اگر مرا فردا بزندان بردند و حرفهای دیگری زدم قبول نکنید. حرف من همین است که امروز میگویم. آیا خانم  رئوفی شامل همین قانون نشده است؟ دلائلی که بنظر ما مصاحبه «حکیم فرموده» است بقرار زیر است.

 

1) سؤال بازجو: تحری حقیقت یعنی اینکه تا 15 سالگی از راه مطالعه بدنبال کشف حقیقت باشید؟ جواب خانم رئوفی بمضمون: ظاهرا بله، اما این یک شعار دروغ بود. از دو تا سه سالگی تحت تعلیمات گشتاپوئی قرار میگرفتیم. خصوصا اسلام ستیزی.

این جواب مشخصاً و بدون هیچگونه تردیدی از طرف ازما بهتران است. چون هر شخصی که کوچکترین آشنائی با بهائیان داشته باشد میداند که بهائیان بحق یا ناحق شدیدا از اسلام دفاع میکنند. اگر یک یهودی، مسیحی و یا زرتشتی قصد داشته باشد بهائی شود اول باید حقانیت اسلام را قبول کند. چه تعداد یهودی بهائی شده میشناسیم که له له دلسوزتر از مادر شدند و چه دفاعی که از اسلام نمیکنند. در هیچ گوشه ای از جهان و در هیچ برهه ای از زمان دیده نشده است که یک بهائی یک کلمه بر ضد اسلام گفته و یا نوشته باشد. خود بنده قرآن مجید بنظم کشیده امید مجد را بدوستی بهائی هدیه کردم. قبول نکرد. بدین دلیل که کلام حق را نباید بشعر درآورد. جواب دهنده یا راجع به گشتاپو چیزی نمیداند یا راجع به بهائیت. چون قیاس مع الفارق است.

 

2) سؤال بازجو: در کدام لجنه فعالیت میکردید؟ حانم  رئوفی جواب میدهد: در لجنه موسیقی.

آیا ا سؤال بجا نیست که چگونه کسی که علاقه مند به موسیقی است مسلمان میشود؟ مگر اسلام برای موسیقی ارزشی قائل است؟ آیا تعالیم اسلام را خانم تحقیق نکرده اند؟ مگر علمای شیعه جدیدا هم فتوا بر علیه موسیقی ندادند؟ مگر موسیقی در اسلام حرام نیست؟ آیةالله صافی گلپایگانی با اشاره به احادیث تصریح کرد: «امتی که در آن موسیقی و آلات موسیقی وجود داشته باشد رستگار نخواهد شد.» (سایت امروز 17 جون 2006)

بهائیت موسیقی و علم موسیقی را محترم میداند. حال آیا میشود باور کرد که یک نفر علاقه مند بموسیقی از عقیده ای که این علم را محترم میشمارد دست بردارد و بدنبال عقیده ای برود که آن علم را حرام میداند؟

 

3) سؤال بازجو: آشنائی شما با این افراد از بهائیت برگشته ها بخاطر تنفری بود که بهائیان نسبت به آنها در ذهن شما ایجاد کرده بودند؟

سؤال ما این است که در کدام نوشته بهائیان تنفر نسبت بشخصی ایجاد کرده اند؟ در چه کتاب یا مجله بهائی اسمی از این برگشته ها یاد شده است؟ نام ببرید.

 

4) سؤال بازجو راجع به تاریخ نبیل: «آیا این کتاب در دسترس شما قرار داشت؟» جواب خانم  رئوفی بدین مضمون که کتاب انحرافی است، رابطه با کنسولگری روس و ارتباط باب و بها با انگلیس در آن مطرح نشده است و اینکه ایشان اکنون خوشحال است که جمهوری اسلامی آمده و این مدارک را بیرون آورده.

سؤال اینجا است: این مدارک را چه زمانی جمهوری اسلامی بیرون آورده و در کجا منتشر کرد؟ این مدارک حاوی چه مطلبی است و کجا نگهداری میشود که هیچ کس آن را ندیده است؟ آیا این حرفها و اتهامات همانهائی نیست که صد سال قبل مطرح شده اند ولی هیچگاه هیچ مقامی حتی یک مدرک هم نشان نداده است؟

 

5) سؤال بازجو راجع به «ردیه هائی که بشما نشان نمیدادند؟»

کتابهای آواره و صبحی توسط آقایان چاپ و منتشر شده اند و در هر کتابفروشی با قیمت بسیار ارزان قابل خرید بوده و هست. در باره مطلبی که «آواره در حد عباس افندی بوده است»،  به هیچ وجه نظر یک بهائی نمیتواند باشد. «کاتب وحی بودن آواره و صبحی» آنقدر بی معنا است که احتیاج به بحث ندارد زیرا عباس افندی هرگز ادعای وحی نکرده است تا کاتب داشته باشد. این مطلب از مخیله سؤال کننده بیرون آمده است که اطلاعات او راجع ببهائیت مربوط به ردیه های گذشته است، نه یک بهائی تازه برگشته. ضمناً لقب آواره تخلص شعری وی بوده است نه لقبی که عباس افندی باو داده است.

 

6) سؤال بازجو راجع به کتاب «مسخ عشق» نوشته خانم  رئوفی: «نثر بسیار روانی دارد...اما در مقایسه با کتابهای خود بهائیها مطلب شما عفت قلم را حفظ کرده.» سؤال ما: آیا میتوانید یک کتابی از یک بهائی نشان بدهید که عفت قلم را حفظ نکرده؟

 

بهر جهت در خاتمه در حق خانم  رئوفی دعا میکنیم که خداوند او را حفظ کند چون ما معتقدیم که هر آنچه که باسم ایشان نوشته می شود خود ایشان نقشی در آن ندارد. موجودی است اسیر که باید مطابق میل و علاقه شما اظهار نظر بکند. آیا شما از نوشتن اینگونه مطالب بی سر و ته نفعی می برید؟ این امر سخت مورد شک و تردید است! خوب میدانید که مطالب ارائه شده از طرف شما در این زمینه دست مایه طنز عده ای طنز پرداز شده است. امید است که شما حد اقلِ ارزش را برای کرامت انسانی قائل باشید و خانمی را که بهر دلیل تسلیم شما شده است این اندازه مورد تحقیر قرار ندهید و از قول او این همه جعلیات را ننویسید. اگر روزی خانم  رئوفی از دست شما خلاصی یافت خواهید  دید که حقایق را خواهد گفت.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 22:24  توسط بیان  | 

آیا ابومازن ایرانی و بهائی است؟

 

سایت بازتاب در 16 مهر ماه 1385 خبر جالب توجهی به کد خبر 5029 منتشر کرد مبنا بر اینکه محمود عباس معروف به «ابو مازن» که فعلاً رئیس حکومت خودگردان فلسطین است بهائی است.

 

این خبر خوبی است! امید است که چنین باشد! باید بهوش زکاوت و تیزبینی آقای علی منتظری صد آفرین گفت. ایشان حتماً با منش ابو مازن که مرد سلیم النفس و صلح دوست است (و همانطور که ایشان اشاره کرده است «ابو مازن معتقد است انتخاب جنگ در نزد فلسطینی ها غیر وارد است. تنها انتخاب موجود گفتگو برای صلح است») باین نتیجه رسیده است که ابو مازن باید بهائی باشد.

ایشان ضمنا اشاره کرده است که ابو مازن معمار قرارداد اسلو بین فلسطینیان و اسرائیل بوده است. ابو مازن با این خصوصیات اخلاقی باید بنظر آقای منتظری بهائی باشد چون بهائیان طرفدار «جنگ جنگ تا پیروزی» و یا «شهادتت مبارک» و اینگونه شعارها نیستند. بلکه طرفدار صلح و دوستی بجای جنگ و کینه توزی میباشند. اما چون سایت بازتاب گاهی اخبار غیر واقع منتشر میکند متأسفانه نمیتوان بدرست بودن این خبر اعتماد کرد. اما اگر این خبر واقعیت داشته باشد مایه افتخار ایران و ایرانی است که یک ایرانی به رهبری الفتح رسیده و در راه صلح بین دو ملت فلسطین و اسرائیل گام برمیدارد و قصد دارد که بجنگ چند ده ساله بین دو ملت خاتمه دهد. اما درست بودن این خبر منوط بتأیید جامعه بهائی و یا دفتر ابو مازن است.

اما با کمال تاسف آقای علی منتظری از اینکه ابو مازن طرفدار صلح است سخت رنجیده خاطر است و آن را گناه نابخشودنی میداند. البته بنظر ما ایشان برای ردگم کردن نظر اصلی خود دلائلی هم بر بهائی بودن ابو مازن ارائه می دهد که سخت سست و بی اعتبار هستند. در این باره هرگونه بحثی از نظر ما زائد است.

اما سؤال ما از آقای منتظری: بنظر ایشان چه اشکالی دارد که یک بهائی و یا اصولا یک غیر شیعه دوازده امامی بریاست یا وزارت کشوری برسد؟ از دوران فتح علی شاه قاجار که شیعیان همه کاره ایران شدند چه تاج گلی بر سر ایران و ایرانی زدند که سایرین نزدند؟ آنطور که در سایت بازتاب مورخ 22 مهر 1385 نوشته شده است چنین میخوانیم: «سرزمین کنونی ایران تنها بخشی از ناحیه ای است که در تاریخ بنامهای ایران زمین، ایرانشهر و در جغرافیا با نام فلات ایران شناسانده میشود. جمع کل همه سرزمینهای جدا شده از ایران در دوران قاجار 3413000کیلومتر مربع بوده است.» (کد خبر 50719) میتوانید بفرمائید در آن دوران چه افرادی زمامداران ایران بوده اند و پیرو چه دینی بوده اند؟ آیا می توانید بنقش روحانیون بزرگی مانند شیخ جعفر نجفی علیه الرحمة، محمد باقر بهبهانی معروف بصوفی کش علیه الرحمة و سید محمد باقر شفتی علیه الرحمة اشاره ای بفرمائید؟ آیا می توانید راجع به رابطه آقای شفتی با انگلیسها و فتوای او بر علیه جنگ هرات اطلاعاتی در اختیار ما بگذارید؟ بقول آقای تقی رحمانی «ما حافظه تاریخی نداریم. با ژاپونی ها شروع کردیم، ترکها را بدرقه کردیم، اما خودمان دست آورد ماندگاری نداریم.» (سایت امروز 1 آبان 1385).

اما سخنی هم با بهائیان: در سایت گفتمان بتاریخ 17 مهر 1385 سعی شده است که با 1001 دلیل بهائی نبودن ابو مازن اثبات شود. مثل اینکه یک جزامی یا یک قاتل را میخواهند بشما بچسپانند و شما میخواهید عدم وابستگی او را بخود اثبات کنید. بچه دلیل شما وکیل مدافع ابو مازن می شوید؟ شاید او در قلب خود بهائی باشد؟ شما حد اکثر در یک جمله میتوانید بگوئید که فلان کس مطابق با آمار موجود عضو جامعه بهائی نیست. ولی از قلب او چه خبر دارید؟ این حق هر شخصی است که خود را عضو و یا طرفدار هر دین و عقیده ای که میخواهد بداند. هر تشکیلاتی هم حق دارد که عضویت او را بهر دلیلی تایید و یا تکذیب کند.

متاسفانه مسلمانان چنان شما را ترسانده اند که بمجرد این که نام بهائی برده میشود شما فوراً پشت سنگر دفاع قرار میگیرید. شما باید از هر سیاستمداری که خود را طرفدار عقائد بهائیان میداند خوشحال باشید.

بامید روزی که مسؤلیتها بر مبنای توانائی های افراد به آنها داده شود، نه بر مبنای دین و آئین آنها. و کلیه دگراندیشان بتوانند در سرنوشت کشور و بهبود وضع مردم آنچه در توان دارند انجام دهند.

ضمناً یک خواهش هم از آقایان داریم که هر گاه بکلام الله مجید اشاره فرمودند از ترجمه های زیبای فارسی استفاده بفرمایند، نه از جملات عربی که باحتمال زیاد نه برای خودشان و نه برای سایرین دقیقا قابل فهم است.

البته این سنت در زمانهای گذشته در ایران رایج بود و هر کس می خواست ادعای علم بنماید یک جمله عربی نا صحیح ادا می کرد، مثلاً بجای «صبح بخیر» «صبحکم الله بالخیر» میگفتند. امید است که شما باین مسئله احتیاج نداشته باشید.

 

شاید بجا باشد یاد آور شویم که پایه گزار حزب بعث حاکم بر سوریه که رفیق و یار و غار فعلی دولتمردان ایران است شخصی مسیحی بنام میشل افلق بود. آقای منتظری محترم! همانطور که میشل افلق مسیحی برای شما ایجاد اشکال نمیکند، قاعدتاًَ ابو مازن بهائی هم نباید مشکلی ایجاد کند. بامید روزی که شاهد صلح و دوستی بجای کینه و دشمنی بین همه ملل جهان و خصوصا فلسطینی ها و اسرائیلیان باشیم.

         سهراب نیکو صفت، آبان 1385/ اکتبر 2006

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 22:18  توسط بیان  | 

تلاش جوانان بهایی برای ادامه‌‌ی بقا


 

سرگذشت یک دختر دانشجوی بهایی «ما ساکن شهرستان بودیم و در آنجا فشارهای اجتماعی بیش از تهران بود. می‌دانید که در شهرهای کوچکتر گاه مردم افکار بسته‌تری دارند. علاوه بر آن در فرم ثبت نام مدارس باید مشخص می‌کردیم که به کدام دینی باور داریم. ما طبیعتا در آن فرم‌ها‌ دین خود، یعنی بهاییت را وارد می‌کردیم و در مقابل بسیاری مدارس از ثبت نام ما خودداری می‌کردند. آن‌ها علنا می‌گفتند که ما را به خاطر تعلق دینی مان ثبت نام نمی‌کنند.» داستان نمونه وار یک دختر بهایی ایرانی در گفت وگوی زیر، مونا درخشان، دختر جوان بهایی، داستان مرارت‌هایی را تعریف می‌کند که تنها و تنها به دلیل تعلق دینی از بدو تولد ناچار به تحمل آن‌ها بوده است. به دلایل روشن ارایه‌ی اطلاعات شخصی او ممکن نیست. گفت‌وگوی زیر بر آن است تا به مطالبی که گه گاه در این باره در گزارش‌های حقوق بشری در ارتباط با ایران می‌خوانیم، چهره‌‌ی ملموسی ببخشد و یادآوری کند که موضوع آن گزارش‌ها انسان‌های واقعی هستند، نه آمار و ارقام بی جان. مونا تقریبا هم‌سن انقلابی است که منجر به استقرارحکومت اسلامی در ایران شد. او عملا از زمانی که چشم گشوده است شاهد وضعیتی بوده است که عمق و وسعت فشارهای آن نسبت به بهاییان تا سال‌ها نیاز به بررسی خواهد داشت. مونا در خانواده‌ای فرهنگی به دنیا آمد. دوران مدرسه ابتدایی را با تحمل سختی‌ها‌ و تحقیرهای فراوان به پایان برد. در سیستم آموزش عالی نیمه مخفی بهاییان در ایران تحصیل کرد. سپس به خارج ایران سفر کرد. مدارک تحصیلی او در یکی از دانشگاه‌ها‌ی معتبر آمریکای شمالی پذیرفته شد و به این ترتیب او توانست پس از اخذ فوق لیسانس به ایران بازگردد و به تدریس در سیستم آموزش عالی بهایی بپردازد. طبیعتا این مسیر با ناملایمات و فشارهای متعددی روبرو بوده است که وی در این گفت‌وگو به توضیح آن‌ها می‌پردازد. (1) خسرو شمیرانی: مونا، ما می‌خواهیم درباره‌ی دوران تحصیل ابتدایی و تحصیلات عالی شما در ایران و ادامه‌ی آن با هم گپ بزنیم، ولی اجازه بدهید اول سوال کنم که آیا پیش از رفتن به مدرسه هیچگاه متوجه برخورد متفاوت بعضی از اطرافیان یعنی در و همسایه غیره شده بودید؟ مونا درخشان: بله. مادر و یکی از خاله‌ها‌ی من معلم بودند. علاوه بر این، خاله‌ی دیگرم در یک بیمارستان دولتی نرس/؟ پرستار بود. پدر و دایی‌ها‌ی من کارمند دولت بودند. اما وقتی که من هنوز خیلی کودک بودم همه‌ی آن‌ها به خاطر دین خود از کار خود اخراج شدند. - حتما فشارهای وارده در آن زمان را متوجه می‌شدید؛ اما آیا در آن سن دلیل این فشارها نیز برای شما قابل درک بود؟ - ما در چارچوب دیانت خود از کودکی کلاس‌ها‌ی آموزش اخلاق و رفتار داشتیم. در این کلاس‌ها درباره‌ی این مشکلات و مسایل هم صحبت و روشنگری می‌شد. پدرم پس از 17 سال خدمت به دولت، بدون هیچ گونه بازنشستگی و یا پرداخت غرامت از کار اخراج شد. نه بیمه‌ای در کار بود و نه هیچ نوع پوشش دیگری. این ضربه‌ی شدیدی بود که بحران مالی بزرگی را برای خانواده‌ی ما سبب شد و بسیاری از اطرافیانم نیز به دلیل مشابه دچار چنین بحرانی شدند. من نمی‌فهمیدم چرا دولت با ما چنین می‌کرد. گاهی با ذهن کودکانه خود فکر می‌کردم که پدر و مادرم را از کار اخراج کرده‌اند تا ما از گرسنگی بمیریم. - آیا برای ثبت نام در مدرسه با هیچگونه مشکلی روبرو بودید؟ - ما ساکن شهرستان بودیم و در آنجا فشارهای اجتماعی بیش از تهران بود. می‌دانید که در شهرهای کوچکتر گاه مردم افکار بسته‌تری دارند. علاوه بر آن در فرم ثبت نام مدارس باید مشخص می‌کردیم که به کدام دینی باور داریم. ما طبیعتا در آن فرم‌ها‌ دین خود، یعنی بهاییت را وارد می‌کردیم و در مقابل بسیاری مدارس از ثبت نام ما خودداری می‌کردند. آن‌ها علنا می‌گفتند که ما را به خاطر تعلق دینی مان ثبت نام نمی‌کنند. - آیا شما خود هنگام ثبت نام در مدرسه ابتدایی با مشکل مواجه بودید؟ - از آنجایی که دوستان بهایی من به دلیل دین خود از ثبت نام در برخی مدارس خوب محروم شده بودند ما اصلا به چنان مدارسی مراجعه نکردیم. اشاره کردم که ساکن شهرستان بودم، گزینه‌ها‌ی زیادی موجود نبود و ما می‌دانستیم هر یک از آن‌ها با مورد ما چگونه برخورد می‌کنند. اما خواهر من که هفت سال از من کوچکتر است در دوران مدرسه ابتدایی خاطر بهایی بودن یک سال از تحصیل محروم شد. البته واقعیت این است که ما این‌قدر با آزار و محدودیت‌ها‌ خو گرفته بودیم که بسیاری از آن‌ها را متوجه نمی‌شدیم. من الان وقتی شرایط آزاد آمریکای شمالی را با وضعیت آن زمان خودمان مقایسه می‌کنم، تازه عمق و گستردگی آن محدودیت‌ها‌ برایم روشن می‌شود. - در مدرسه برخوردها چگونه بود؟ - من در نیمه اول شصت وارد مدرسه ابتدایی شدم یعنی درست زمانی که بسیاری از بهاییان به دلیل اعتقادات خود اعدام می‌شدند. روزهای سختی بود. در مدرسه مدیر و مسئولین به من گفته بودند که حق ندارم به دیگران بگویم که بهایی هستم. گرچه با مدیر اولین مدرسه‌ای که در آن بودم رابطه‌ی خوبی وجود داشت اما بعد‌ها‌ کلا فشارهایی توسط مسئولان و معلمان و همچنین از سوی دیگر هم شاگردی‌ها‌ وارد می‌شد. در مدرسه ابتدایی به هم شاگردان ما سفارش شده بود که از ما خوراکی نگیرند. به آن‌ها می‌گفتند که ما و غذامان نجس است. در کلاس سوم یا چهارم ابتدایی جای مرا در کلاس به گونه‌ای تعین کردند که از دیگر شاگردان فاصله داشته باشم. - واکنش هم شاگردان چگونه بود؟ - ما هنوز کوچک‌تر از آن بودیم که بتوانیم این برخوردها را تجزیه و تحلیل کنیم. آن‌ها از من می‌پرسیدند که چرا من را از بقیه جدا می‌نشانند. طبیعتا من که خود پاسخ روشنی به این سوال نداشتم نمی‌توانستم به آن‌ها جواب بدهم. پاسخم این بود که من هم نمی‌دانم چرا چنین می‌کنند. البته به برخی دوستانم که خیلی نزدیک بودم می‌گفتم دلیل این است که من بهایی هستم اما این نیز پاسخی نبود که برای هیچیک از ما قابل فهم باشد. جالب این بود گوش که دوستانم به این سفارشات بدهکار نبود. پنهان از چشم مدیر و معلم و ناظم ما غذاهامان را با هم تقسیم می‌کردیم. گاه پیش می‌آمد که کسی این را می‌دید و برای ما دردسر به وجود می‌آمد. مرا توبیخ می‌کردند و والدینم را به مدرسه می‌خواستند به آن‌ها هشدار می‌دادند که در صورت تکرار اخراج خواهم شد. - آیا با دانش آموزان مسلمانی که با شما دوستی می‌کردند هم برخورد می‌شد؟ - بهارک یکی از دوستان نزدیک من در کلاس سوم ابتدایی بود. والدین او را به مدرسه خواستند و هشدار دادند که مواظب فرزند خود باشند تا با من رابطه نداشته باشد. مادر و پدر بهارک که یک خانواده مذهبی بودند به او گفتند که باید حرف مسئولان مدرسه را گوش کند. این سبب شد که ما مدتی دور از هم بیافتیم که فشار روحی برای او و فشاری مضاعف برای من بود. جالب اینکه هر چه بزرگتر شدیم رابطه‌ی ما قوی‌تر شد. ما به دلیل نزدیکی محل سکونت تا پایان دوره‌ی راهنمایی هم مدرسه و همکلاس بودیم. به مرور خانواه او هم پذیرفت که ما خارج از مدرسه با هم رفت و آمد و دوستی داشته باشیم. - از دوران دبیرستان بگویید. - یکی از خاطرات بد من از دوران دبیرستان مربوط به وقتی است که تیم والیبال مدرسه که من یکی از بازیکنان خوب آن بودم در مسابقات مقدماتی برنده شد و باید برای بازی‌های استانی وارد مراحل بالاتر می‌شد. تیم عازم شد اما مرا از ترکیب آن حذف کردند. من برای موفقیت‌ها‌ی تیم خیلی تلاش کرده بودم. عضو و جزیی از آن بودم اما از ادامه بازی‌ها محروم شدم، فقط به این دلیل که بهایی بودم. دیگر این که، به‌خصوص معلمان درس دینی، به ما و اعتقادات ما توهین می‌کردند. گاه این‌ها به طور روشنی می‌خواستند ما را تحریک کنند تا ما جوابی بدهیم و از مدرسه اخراج شویم. روال این بود که در سر درس دینی ما اصلا حق حرف زدن نداشتیم. من خود شاهد بودم که چند تن از دیگر دانش آموزان بهایی تنها به خاطر صحبت از دین خود از مدرسه اخراج شدند. این به من احساس بدی می‌داد. همیشه با خود فکر می‌کردم مگر تفاوت من با دیگر هم شاگردانم چیست که باید این‌قدر اذیت وآزار و تحقیر تحمل کنم. مثلا در سال اول دبیرستان یک معلم دینی داشتیم که خانم محمدی نام داشت. هم مرا به عنوان بهایی می‌شناخت و هم در همسایگی او چند خانواده‌ی بهایی زندگی می‌کردند. غرض ورزی عجیبی نسبت به بهاییان داشت. کتاب‌های دینی ما را خوانده بود و سر کلاس به تمسخر محتوای آن‌ها می‌پرداخت. طبیعتا توهین‌ها‌ی او در میان جمعی که می‌دانست من بهایی هستم فشار عصبی بدی ایجاد می‌کرد به نظر می‌آمد او تلاش می‌کند مرا به واکنشی ناسنجیده وادارد و به این ترتیب اخراج من از مدرسه را سبب شود. - مثلا چه می‌گفت؟ - معلم درس دینی که در حقیقت معلم اخلاق است و باید سلامت نفس را به دانش آموزان بیاموزد، یک روز کتاب «بیان» (از متون مقدس در بهاییت) را با خود به مدرسه آورد. قسمت‌ها‌یی از آن را می‌خواند و به تمسخر آن می‌پرداخت. بعد گفت که ما بهاییان کافر هستیم و به خدا اعتقاد نداریم. او به این هم بسنده نکرد. گفت ما از نسل اجنه هستیم و پاهای ما گرد است. فراموش نکنیم که من از دهه‌ی نود و آستانه‌ی قرن بیست ویکم صحبت می‌کنم. طبیعتا من محکوم به سکوت بودم؛ ولی رویا، یکی از هم شاگردانم که دوست صمیمی من بود برخاست [همیشه یک نفر باید بپاخیزد] و به شدت به اعتراض پرداخت. به معلم و به کلاس توضیح داد که دوستان بهایی بسیار دارد و شاهد به جا آوردن مناسک مذهبی ما که شامل نماز و روزه است بوده است. گفت که ما خداپرست هستیم و می‌داند که ادعای گرد بودن پای ما غلط و بی معنی است. - نتیجه چه بود؟ آیا برای رویا مشکلی درست نشد؟ - جالب این که برای او مشکلی پیش نیامد و آن معلم هم دیگر هیچگاه در کلاس در باره بهایی‌ها‌ صحبت نکرد. - در مجموع جو غالب در دوران تحصیل چگونه بود؟ منظور من در اینجا اطرافیان، هم شاگردان و والدین آن‌ها هستند. - این جو ساکن نبود. شاید بتوانم بگویم که در اولین سال‌های دبستان 80 درصد اطرافیان به گروهی تعلق داشتند که از دیدگاهی بسته و ضدبهایی به ما نگاه و با ما رفتار می‌کردند؛ اما به مرور این وضعیت تغییر کرد. وقتی دیپلم می‌گرفتم فشارهای اجتماعی شاید فقط از سوی 40 درصد جامعه اعمال می‌شد. البته روشن است که این برداشت شخصی من است و من از آمار و ارقام مبتنی بر سنجش افکار به طور علمی سخن نمی‌گویم. - در چه رشته‌ای دیپلم گرفتید؟ آیا برای پذیرش دانشگاه اقدام کردید؟ - من ریاضی می‌خواندم. خیلی هم موفق بودم. گرچه باز هم به دلیل تعلق دینی هیچگاه از سوی مدرسه مورد تشویق واقع نشدم اما در مقطع اخذ دیپلم به گروه شاگردان ممتاز تعلق داشتم. بعد از گرفتن دیپلم در سال 1374 (1995) دفترچه‌ی کنکور را خریدم و فرم‌ها‌ی مربوط به تقاضای شرکت در کنکور را پر کردم. برای شرکت در امتحانات باید یک کارت دریافت می‌کردم. در فرم تقاضا محلی وجود داشت که نام دین‌ها‌ی به رسمیت شناخته شده در آنجا آمده بود و هر متقاضی با علامت زدن مشخص می‌کرد که به کدام یک از آن‌ها تعلق دارد. طبیعتا جایی برای دین بهایی مشخص نشده بود. بعضی از ما آن قسمت را خالی می‌گذاشتند و برخی دیگر دین بهایی را به فرم اضافه می‌کردند. من آن قسمت را پر نکردم. وقتی که برای دریافت کارت مجوز ورود به امتحانات مراجعه کردم متوجه شدم که روی کارت مرا به عنوان مسلمان ثبت کرده‌اند. ما هجده نفر بودیم که در آن وضعیت قرار گرفتیم. همگی اعتراض کردیم. پاسخ نهایی این بود که اگر دین خود را اسلام ذکر نکنید از شرکت در امتحانات محروم می‌شوید. من سه سال پی در پی برای شرکت در امتحانات ورودی دانشگاه تقاضا کردم و هر سه بار به دلیل مشابه از شرکت در کنکور منع شدم. بسیاری از هم‌کیشان من در سال‌های بعد هم به پر کردن فرم‌ها‌ی تقاضا ادامه دادند اما من دیگر چنین نکردم. - اما از تحصیلات عالیه هم صرف نظر نکردید.... - همین‌طور است. در این زمان بسیاری از استادان بهایی که از تدریس در دانشگاه‌ها‌ منع و در نتیجه بیکار شده بودند گرد آمده و به طور داوطلبانه سیستمی برای آموزش عالی جوانان بهایی دایر کرده بودند. این یک مجموعه‌ی حرفه‌ای اما غیر رسمی بود. از امکانات خیلی محدودی برخوردار بود. مثلا از خانه‌ها‌ی افراد به عنوان کلاس‌ها‌ی درس استفاده می‌شد. رشته‌ها‌ی محدودی ارایه شده بود. - یعنی عملا یک دانشگاه خصوصی دایر شده بود؟ - بله. - چه رشته‌ها‌ی تحصیلی ارایه شده بودند؟ - علوم پایه و مهندسی راه و ساختمان. البته دیرتر رشته‌ها‌ی دیگری به آن افزوده شد؛ مثلا دندانسازی و زبان‌های خارجی. به مرور زمان امکانات گسترده‌تری گرد آمد. آزمایشگاه‌ها‌ی آموزشی دایر شد، مواد مورد نیاز آموزشی برای رشته‌ها‌ی مختلف تهیه شد و ... - از کی این سیستم آغاز به کار به کار کرد؟ - در پی محدودیت‌ها‌ی شدیدی که برای بهاییان به وجود آمد. این محدودیت‌ها که از عدم اجازه‌ی ادامه‌ی تحصیل و عدم اجازه خروج از کشور آغاز می‌شد، و به سلب حق مالکیت بر اموال مشروع شان و همچنین زندان و اعدام امتداد می‌یافت، جوانان بهایی را با یاس و سرخوردگی فراوانی مواجه می‌کرد. در سال 1366 (1987)، برای جلوگیری از این یاس و ایجاد امید به آینده‌ای بهتر، سازماندهی این سیستم آموزشی توسط چندین استاد «پاکسازی» شده آغاز شد و سپس با حمایت جامعه‌ی بهایی - که به شکل کمک مالی و ارایه‌ی امکانات، از قبیل جا و مکان و ماتریال/ مواد آموزشی انجام می‌شد- گسترش پیدا کرد. در مهر ماه سال 1377 طی حمله سازمان یافته‌ی ماموران حکومتی که در سراسر ایران انجام شد این سیستم مورد ضربه‌ای شدید و ناگهانی قرار گرفت. - تا پیش از این حمله، گسترش این نظام آموزشی در چه حدی بود؟ مثلا چند رشته‌ی آموزشی تدریس می‌شد؟ این نظام تا ده رشته‌ی آموزشی گسترش یافت که علوم پایه برای رشته‌ی پزشکی، راه و ساختمان، دندانسازی، روانشناسی، - زبانشناسی، ادبیات انگلیسی، شیمی، حسابداری و ... را در بر می‌گرفت. - چه تعداد دانشجو در این مجموعه مشغول به تحصیل بودند؟ - من آمار دقیقی از کل دانشجویان ندارم اما در رشته‌ای که من در سال 1374 (1995) مشغول شدم هرساله ده نفر پذیرفته می‌شدند. در سال‌های بعد این تعداد به بیست نفر و بیشتر افزایش یافت. طبق تخمین من طی 10 – 12 سال، یعنی از 1987 تا 1998 که سیستم فعال بود تنها در رشته‌ی تحصیلی من حدود 100 دانشجو وارد پروسه آموزش عالی شدند. این تخمین دانشجویان فارغ تحصیل این رشته را نیز در بر می‌گیرد. - شما به رشته‌ها‌یی مثل علوم پایه پزشکی و یا مهندسی اشاره کردید. این رشته‌ها‌ بر خلاف رشته‌هایی مثل زبان به امکانات فنی گسترده‌تری برای آموزش نیاز دارند. منظور من امکاناتی همچون آزمایشگاه‌ها‌ی مختلف است. - طبیعتا سیستم نمی‌توانست از امکانات گسترده‌ای همچون نظام آموزشی عادی برخوردار باشد اما به مرور آزمایشگاه‌ها‌ی مختلف برپا شده بودند. دندانپزشکان بهایی امکانات مطب‌ها‌ی خود را برای دانشجویان این رشته در اختیار می‌گذاشتند. در عین حال لازم است توضیح بدهم که کلاس‌ها‌ی ما نه تنها متمرکز نبود بلکه ما امکان حضور در کلاس‌ها‌ به شکل روزانه را نداشتیم. بخش بزرگی از آموزش تئوریک از طریق مکاتبه صورت می‌گرفت و ما برای رفع سوالات با استاد قرار می‌گذاشتیم. - آیا این درست است که مدارک فارغ التحصیلان این سیستم از سوی برخی دانشگاه‌ها‌ی معتبر جهانی برسمیت شناخته می‌شد؟ - تلاش برای رسمیت دادن به این مدارک خیلی دیرتر آغاز شد. در سال‌های پایانی دهه 1990 جامعه بهایی معرفی این نظام آموزشی را به تعدادی از دانشگاه‌ها‌ی معتبر در خارج از ایران آغاز کرد و پس از بررسی کیفیت نتایج کار این سیستم توسط دانشگاه‌ها‌ی مذکور مدارک ما به رسمیت شناخته شد. - اشاره کردید که در مهر ماه سال 1378 یک حمله سراسری انجام شد. شما خود مستقیما شاهد این حمله بودید؟ - من در همان روز کلاس داشتم. سفارش شده بود که کتاب‌ها‌ی مذهبی با خود نداشته باشیم. حمله آغاز شده بود و سراسری بود. با تلفن به محل ما اطلاع رساندند که در جاهای مختلف به کلاس‌ها‌ حمله کرده، استادان را دستگیر و لوازم آموزشی را ضبط می‌کنند. ما نشسته بودم و دعا می‌کردیم که هر چه زودتر تمام شود. می‌دانستیم که حمله، به ویژه برای استادان عواقب وخیمی در پی داشت؛ سوای این که طبیعتا آموزش ما مختل می‌شد. همین که ما وارد کلاس شدیم، به ما گفته شد که چنین حمله‌ای در جریان است. تلاش این بود که دست کم آزمایشگاه‌ها‌ را از گزند تخریب و مصادره دور کنیم، اما بی فایده بود. بسیاری از استادان دستگیر شدند و تا ماه‌ها‌ با شرایطی دشوار دست و پنجه نرم می‌کردند. آزمایشگاهی که با زحمت بسیار راه انداخته بودیم و در ملک خصوصی یکی از اهالی جامعه بهایی بود مورد تهاجم و مصادره قرار گرفت. - شما سال 1374 (1995) در آنجا آغاز به تحصیل کردید. اول سال تحصیلی 1377(1998) سیستم مورد یورش قرار گرفت، پس درس خود را تمام نکردید؟ - ماجرا از این قرار بود که پس از آن حمله، من آموزش خود را نزد استادانم ادامه دادم. یک سال بیشتر تا پایان تحصیلم نمانده بود و با همکاری استادان درسم را تمام کردم. بعد توانستم در آمریکای شمالی در دانشگاه [...] برای مقطع فوق لیسانس پذیرش بگیرم و در همین مقطع فارغ التحصیل بشوم. - اما بعد به ایران بازگشتید.... - بله نظام آموزشی که در سال 1998 ضربه خورده بود در این فاصله دوباره بازسازی شده بود. من به ایران برگشتم و تدریس در رشته‌ی زبان را آغاز کردم. چهار ترم داشتم که در هر کدام 20 – 25 دانشجو شرکت می‌کردند. - شما شخصا با توجه به شناختی که از آن نظام آموزشی و دانشگاه‌ها‌ی آمریکای شمالی دارید، محتوی و کیفیت آموزش این دو را در یک مقایسه چگونه می‌بینید؟ - واقعیت این است که استادان ما در ایران از جان و دل مایه می‌گذاشتند. مقدار زیادی ایده‌آلیسم در کار بود که طبیعتا از یک نظام جا افتاده نمی‌توان انتظار داشت. آن‌ها گاه روز و شب خود را صرف آموزش می‌کرند. فراموش نکنیم که شرایط کاری آن‌ها نه تنها مشوق‌ها‌ی مالی نداشت بلکه به دلایل روشن همواره در خطر یورش، دستگیری و زندان بودند. تعهد شخصی و ایده‌آلیسم آن‌ها طبیعتا کاستی‌ها‌ی مادی را تعدیل می‌کرد. کار استادان ما تنها به درس دادن خلاصه نمی‌شد. برای آن‌ها مهم بود که ما دانشجویان مطلب را درک کنیم و به خوبی آن را یاد بگیریم. به نظر من کار ما در آنجا به هیچ وجه از کیفیت کمتری برخوردار نبود. به همین دلیل بود که مدارک من و نمره‌هایم تمام و کمال در دانشگاه [.....] پذیرفته شد. - مونای عزیز، از شما برای وقتی که برای این گفت‌و‌گو اختصاص دادید سپاسگذاریم. تاریخ گفت و گو: 21 سپتامبر 2006 (1) مونا درخشان نام واقعی فرد مصاحبه شونده نیست. به دلایل روشن ارایه‌ی نام واقعی وی ممکن نیست خسرو شمیرانی https://www.gozaar.org

منبع: نشریه شهروند

نوشته شده توسط Mahsheed در جمعه يکم دي 1385 ساعت 16:26 | لینک ثابت | نظر بدهید
آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...


آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"


استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.


شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"


استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

 


نام آن مرد جوان: آلبرت انشتین بود

نوشته شده توسط Mahsheed در چهارشنبه بيست و نهم آذر 1385 ساعت 16:55 | لینک ثابت | نظر بدهید

 

حقوق بهائى

از آنجا که حقوق بهائى مانند حقوق اسلامى از مقوله حقوق مذهبى است جا دارد مقدّمةً باختصار بسابقه حقوق مذهبى توجه شود .

حضرت عبدالبهاء کتاب مقدّس را اقدم تواريخ عالم ناميده اند(۱) که خود حا,وى قديمىترين حقوق نيز هست و نشان ميدهد مذهب منيع اوّليّه حقوق است اجراى مقرّرات حقوقى مستلزم وجود کسانيست که به قواعد آن آگاه باشند و همين نياز موجب پيدايش طبقه داوران در جامعه ميشود که بايذ بدواً هر دعوى را با قانون تطبيق دهند و سپس حکم آنرا از قانون استخراج نمايند رسيدگى به دعاوى مردم عليه يکديگر چنانکه در تاريخ حقوق بايد ديد در گذشته به يک مرحله محدود ميشود ولى وقتى بمرور حقوقدانان متوجه شدند که محدود شدن رسيدگى بدعوى در يک مرحله و صدور و اجراى حکم با يکبار رسيدگى بدعاوى و داورى بوسيله دو يا پند قاضى در مرحله دوّم در دعاوى مهم پى بردند و براى اطمينان از اجـراى مفاد مفاد قانون بوسيله ق.ات رسيدگى در مرحله تميزى را بدان افزودند (۲) با اين وصف بعلت خطاهاى اجتناب ناپذير ناشى از ضعف انسانى نميتوان به اجراى عدالت اطمينان يافت بلکه بايد گفت که داورى بشرى فقط موجب قطع دعوى و نزاع ميشود بدون آنکه مدّعى تحقّق عدالت بتواند باشد يکى از اساتيد حقوق از جمله در اين خصوص چنين مينويسد: "... نبايد تصوّر نمود حقوق چون تکاليف و حقوق افراد را معيّن ميکند بايد منازعات و دعاوى آنها را از ميان بردارد و بين مردم موافقت و مسالمت ايجاد کند درست است که قسمتى از قواعد حقوق براى جلوگيرى از وقوع منازعات و دعاوى ايجاد شده و تا حدى هم اين منظور را تأمين نموده است ولى به طور کلى وظيفه حقوق از ميان بردن دعاوى نيست حقوق سبب ميشود که منازعات و دعاوى مردم بطريق بهترى خاتمه پيدا کند يعنى يا محکمه اى براى تظلّم افراد ايجاد مينمايد تا شخص زيان ديده يا ستم کشيده بجاى اينکه محتاج شود شخصاً از خود رفع ضرر و ظلم کند بآن مراجع و محاکم متوسّل گردد.

باين ترتيب احقاق حق چون از دست افراد بدست جامعه يعنى ثالث بى غرض ميافتد مسالمتآميز ميشود پس ميتوان گفت حقوق وجدان و اراده جامعه است که جاى وجدان و اراده فرد را ميگيرد ...

کلمه حقوق را در معانى مختلفه استعمال ميکنند که ذيلاً به سه معنى آن اشاره ميشود:

اوّل- حقوق مجموع قوانين و نظامات و رسومى است که حاکم بر اعمال و روابط مردماست و در صورت لزوم دولت، افراد را به رعايت آن مجبور ميکنند مثلاً ميگوئيم حقوق ايران با حقوق فرانسه ... حقوق به اين معنى را فرانسويها Droit و انگليسيها Law و فقها "شرع" ميگويند.

دوّم- حقوق، جمع حق و حق، قدرت و امتيازى است که شخص در مقابل اشخاص ديگر دارد مثلاً حق مالکيت و حق ولايت ... حقوق به اين معنى را فرانسويها Droits و انگليسيها Rights و فقها "حقوق" مينامند.

سوّم- حقوق به معنى علم حقوق مثلاً ميگوئيم دانشکده حقوق، کتب حقوق ... حقوق به معنى اوّل از چند جهت به اخلاق شبيه است و از چند جهت از آن متفاوت و در هر حال بين آندو پيوسته روابط برقرار است ... حقوق مجموع دستورهايي است که ميتوان عامه مردم را از آن برخوردار نمود و در صورت لزوم آنرا جبراً اجراء کرد حال آنکه اخلاق از طريق ايمان و اعتقاد مردم به لزوم رعايت آن قابل اجرا است. اصولاً حقوق ضمانت اجراء دارد يعنى اگر شخصى مکلف بصرف طبع آنرا اجرا نکرد به جبر از طرف دولت اجرا ميشود و حال آنکه ضمانت اجراى اخلاق امر معنوى يعنى وجدان يا ترس از خداست ..."(۳)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Mahsheed در چهارشنبه بيست و نهم آذر 1385 ساعت 13:5 | لینک ثابت | نظر بدهید

گوشه ای از جنایات هولناک رژیم اسلامی در بلوچستان

گزارش دریافتی: این سرگذشت یک جوان بلوچ است که سالها بدون هیچ جرمی در بازداشتگاههای رژیم به سر برده و بهترین روزهای جوانیش را با نگاه کردن به در و دیوار تک سلولها و زندانها گذرانده و سالهای جوانیش را زیر شکنجه و اذیت و آزار روحی و جسمی به سر کرده و بقدری شکنجه داده شده که الان از امراض فراوانی رنج میبرد، کلیه هایش آسیب دیده، کمرش معیوب شده، خلاصه بگویم هیچ جای بدنش سالم نیست و حالا بیشتر اوقات زندگیش را بر تخت بیمارستانها می گذراند. بنده بطور اتفاقی یک روز با ایشان ملاقاتی داشتم به ایشان گفتم میخواهم مطلبی در مورد شما بنویسم، گفت: آقا تو را به خدا ما را به حال خودمان بگذار، همین دیروز از زندان آزاد شدیم، دوباره میخواهی ما را به زندان بفرستی، ایشان که آثار ترس و وحشت در چهره اش نمودار بود از سخن گفتن طفره میرفت.

من گفتم: آقا این که جرم نیست. در پاسخم گفت: آقا ما مرتبه اول هم بدون هیچ جرمی چند سال را پشت میله های زندان گذراندیم! اما اصرارهای پی در پی من ایشان را وادار به گشودن زبانشان کرد و شروع کرد:

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 22:16  توسط بیان  | 

بررسی سه ایراد و معضل:

 

اعتراض اول: چرا عبدالبها به اروپا و امریکا سفر کرد و "با حاکمان ان ولایتها" دیدار کرد در حالی که مسلمانانی مثل شیخ فضل الله نوری در ان زمان "تحت فشار بودند.

 

پاسخ: نفس این اعتراض اثبات بطلان ان است. نویسنده، پیام شیخ فضل الله نوری را پیام عدالت می داند و پیام عبدالبها را پیام مخالف ان. این مطلب درست است که پیام عبدالبها ضد پیام شیخ فضل الله نوری است. اما ببینیم کدام پیام پیام عدالت است. البته در زمان سفر عبدالبها به غرب اصلا شیخ فضل الله نوری وجود نداشت که تحت فشار باشد. وی در سال 1909 کشته شده بود در حالیکه چند سال بعد است که عبدالبها که تازه از زندان عثمانی ازاد شده بود در سن پیری برای ترویج صلح و عدالت به غرب میرود. از اینکه  مقایسه نویسنده معترض بی معنی است بگذریم. اما شیخ فضل الله نوری توسط مشروطه خواهان و بخاطر مخالفتش با مشروطیت ودمکراسی و برابری حقوق همه شهروندان کشته شد. اندیشه وی با نقطه نظر نویسنده معترض هماهنگ است و هردو تعریف یکسانی از عدالت دارند و ان نفی دمکراسی و نفی برابری حقوق انسانها و کشتار دگراندیشان و دفاع از حق برده داری ونفی ازادی عقیده و نفی ازادی سخن و دفاع از فرهنگ نجاست و تکفیر و قتال و ارتداد و کتک زدن به زنان می باشد. شیخ فضل الله نوری در نوشته اش در رد مشروطیت همین مطالب را ذکر می کند و به همین جهات مشروطیت را طرد می کند و مینویسد که مشروطیت ضد اسلام است زیرا مشروطیت طرفدار برابری حقوق مسلمان با غیر مسلمان و برده با ازاد و زن با مرد است و همه اینها عکس اسلام است. وی ادامه میدهد که دمکراسی مخالف اسلام است زیرا قوه مقننه و قانون گذاری بر طبق اراده و مشارکت مردم با اسلام تضاد دارد چه که مردم باید از فقها تبعیت کنند و هر چه که فقها بگویند تنها قانون معتبر است. نویسنده معترض به همین دلیل با سفر عبدالبها و پیام ایشان دشمنی دارد زیرا پیام ایشان نفی برده داری و اعلان تساوی حقوق همه انسانها و اصل ازادی عقیده و دین و اشتی ادیان  و صلح جهانی و دمکراسی و ازادی و عدالت برای همه ممالک بود. (در ضمن پیام عبدالبها  همان چیزی است که شبحی از ان را خاتمی بعنوان "گفتمان تمدنها" پس از 90 سال بعنوان اصلی اسلامی در سفرهایش به غرب و دیدارش "با حاکمان ان ولایتها"  مطرح نمود که  البته عکس اندیشه  شیخ فضل الله نوری در مورد قتال کافران در دارالحرب بود). انچه که نویسنده معترض می طلبد نظام کشتارو قهرو خفقان است و چنین اندیشه  ضد تمدن،  ضد ایران،  و ضد بشر را "عدالت" میخواند. بی جهت هم نیست که وی اسلام را اخرین دین می داند چرا که این بینش از عدالت را تا به ابد معتبر و قابل اجرا میداند و لذا دین بهایی را که منادی ازادی و دمکراسی و خرد و برابری و صلح است "فرقه جعلی" می شمارد!

عبدالبها و  پیامش در سفر غرب مایه افتخار هر ایرانی اگاه است. ایشان در دانشگاههای گوناگون (مانند استانفورد و دانشگاه متعلق به سیاهان بنام هوارد) ، دهها کلیسا، چند کنیسه،  دهها مجامع طرفداران صلح، مجامع عرفانی،مجامع زنان، مجامع سوسیالیستی، مجامع علمی و غیره سخنرانی کردند و نژاد پرستی سفیدان اروپا و امریکا را مورد حمله قرار دادند و پرخاشگری غرب را انتقاد فرمو دند و جهان را به صلح فراخواندند و از حقانیت اسلام در جمع مسیحیان و یهودیان دفاع کردند و نظام پوسیده مردسالاری را مطرود ساختند و وحدت عالم انسانی و تساوی حقوق همه ملل و ادمیان را اساس دین راستین اعلان کردند و لزوم یادگیری هم شرق و هم غرب از یکدیگر را تأکید نمودند. فلاسفه و ادبا و دانشمندان و بشردوستان همگی از ایشان بعنوان پیامبر صلح تجلیل کردند و باعث افتخار ایران و شرق شدند که بجای تحجر و تکفیر منادی خلاق ارمان صلح و دوستی و عدالت و برابری و وحدت برای جهانیان بودند. کدام ایرانی چنین کرد و کدام ایرانی است که مهر به ایران داشته باشد و به این سفر و پیام افتخار نکند؟ اینها هستند "حاکمان ان ولایتها" که با ایشان ملاقات داشتند: اساتید دانشگاه، سیاهان،  طرفداران صلح، طرفداران نهضت ازادی زنان، عرفا، علما، کشیشان، رهبران فرهنگی و فقرا و مستمندان و مردم از هر قشر و طبقه ای. در همین سفر بود که بزرگانی نظیر خلیل جبران و گراهام بل (مخترع تلفن)  با ایشان دیدار میکنند و شیفته ایشان میشوند.  همان ارمان صلح و دوستی عبدالبها بود که تولستوی را شیفته دین بهایی کرد و شکیب ارسلان را به تجلیل ایشان وادار نمود. سخنرانیهای عبدالبها در غرب چاپ شده است و کسی نیست که انها را بخواند و ستایش نکند. حال نویسنده معترض که به افتراهای شهبازی خرده نمیگیرد همانند او جز افترا نمیگوید و این سفر را دیدار "با حاکمان ان ولایتها" میخواند!

 

اعتراض دوم: نویسنده میگوید در اسلام خداوند گفته که دیگر دینی برای مردمان نمی فرستد.

پاسخ: هرگز خداوند در اسلام چنین نگقته است. اگر اسلام اخرین دین است و نویسنده هم پیام شیخ فضل الله نوری را پیام  اسلام وعدالت می داند در ان صورت باید بگوییم که خدا دین را صرفا برای سلب حقوق بشر و ظلم و تبعیض و کشتار و عقب افتادگی فرستاده است و اینکه بزرگترین دشمن تمدن و ایران و بشریت دین خداست. واضح است که چنین نیست و چنین موجودی نه خدای مهربان بلکه بتی مخلوق یک ذهن ضد انسان و تمدن است.

جالب است که اعتراض نویسنده به دین بهایی همان اعتراضی است که مسیحیان بر اسلام کردند. انها هم میگفتند که در مسیحیت خداوند گفته که دیگر دینی برای مردمان نمی فرستد. مسلمانان با بهانه تحریف به جای جواب جهاد کردند و عبرت نگرفتند و حالا همان حرف را علیه دین بهایی میزنند.

اما اسلام هرگز چنین نگفته است. قران و احادیث گفته اند که بعد از محمد نبی نمی اید و این فقط و فقط به این معنی است که در داخل دوران اسلام جانشینان پیامبر اسلام بخلاف جانشینان  موسی پیامبریهود (که همه نبی بودند) نبی نخواهند بود. شیعه ان جانشینان را امام و ولی میداند و سنی به خلافت معتقد است. ایه قران محمد را فاقد پسربلکه خاتم نبیین می خواند چرا که بحث در مورد جانشینی پیامبراست و در حدیث هم امده است که اگر پسر پیامبر یعنی ابراهیم زنده میماند نبی می بود (لو عاش ابراهیم لکان نبیا). همینطورپیامبر خطاب به امام علی بیان کرد که نسبت تو به من مثل نسبت هارون به موسی است با این تفاوت که بعد از من نبی نیست. واضح است که این فقط و فقط به این معنی است که علی همانند هارون جانشین پیامبر است ولی بخلاف موسی که جانشینش هم نبی بود جانشین محمد نبی نیست بلکه امام و ولی است. اینها هیچیک ربطی به پیامبرهای بعد از اسلام ندارد. عقلا هم مگر میشود که شریعتی که بردگی را حرام نکرده و فقهایش همگی ارتداد را واجب القتل دانسته و صحبت از نجاست دیگران و تبعیض حقوق میان گرو ههای گوناگون مینمایند حکم خدا برای ابد باشد؟ البته برای نویسنده معترض که پیام شیخ فضل الله نوری را پیام  عدالت می داند جواب مثبت است ولی برای دوستداران بشر چنین نمی تواند باشد. به اعتقاد بهایی هیچ دینی اخرین دین نیست و هر دینی که زمانش گذشت بجای تکامل باعث  پسروی میشود. اما بهایی معتقد است که حقیقت همه ادیان یکی است و دیانت بهایی اسلام راستین یعنی تجدید حقیقت اسلام به وحی الهی بر طبق نیازهای این زمان است. اسلام برای زمانش کامل بود همانطور که همه ادیان در زمانشان کامل بودند. 

 اعتراض سوم:

 

چرا شما مراکزروحانیتان را در اسراییل قرار داده اید که نسبت به اعراب ظلم میکند؟

 

 پاسخ: این بهاییان نبودند که اسراییل را بعنوان مرکز خود انتخاب کردند بلکه ناشکیبایی افرادی نظیر نویسنده معترض است که باب را به قتل رساند (و حتی 20 سال قبل مقدسترین مکان بهایی در ایران  یعنی خانه باب را با خاک یکسان کردند) و نه تنها مانع دفن ان جسد مطهر در ایران شد بلکه هنوز هم به نبش قبر و اتش زدن مردکان بهایی می پردازد.  همینطور این  شما بودید که شارع بهایی را به بغداد و بعد به زندان عکا در فلسطین تبعید کردید. بهاءالله در فلسطین در سال 1892 یعنی 60 سال قبل از انکه اسراییلی وجود داشته باشد وفات کرد و در نتیجه فلسطین که بعدا اسراییل شد مرکز روحانی بهایی شد و جسد باب نیز در انجا مستقر گشت. تنگ نظری و ناشکیبانی افرادی نظیر نویسنده و تبعید و ظلم شما بود که به چنین اتفاقی منجر شد. حال نظایر انها بجای ندامت از این ظلم و تبعید، با بی انصافی و بیرحمی بر قربانی ظلم خود می تازند و طلبکار هم میشوند که چرا شارع بهایی در اسراییل وفات نمود!  مثل این است که کسی بگوید که چرا مسلمانان بیت المقدس را در اسراییل قرار دادند! حداقل کار مسلمانان داوطلبانه بود ولی بهاءالله داوطلب زندانی شدن در فلسطین نشد. بهتر است که نویسنده بجای حملمه به مظلوم به ناشکیبایی مذهبی خویش بتازد.

دین بهایی وضعیت حاکم بر دنیا از جمله فلسطین را عادلانه و انسانی نمیشمارد (همانگونه که برده داری توسط مسلمانان در سودان یا تجاوز به حقوق زنان در کشورهای خاورمیانه و دیگرانواع ظلم را نیز عادلانه نمیداند) و به همین جهت است که به تغییر فرهنگ خشونت جهانی و نهادهای تبعیض اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و بین المللی در سرتاسر عالم کمر بسته است. اما راه چنین تغییری را تقلیب دلهای مردمان، تحول ساختاری در سرتاسر جهان، و ایجاد فرهنگ نوعدوستی و وحدت میشمارد و نه کشتار دسته جمعی و تشویق نفرت و بیگانگی و تبعیض حقوقی گروههای مختلف بر اساس دین و نژاد و جنسیت و وطن و اعتقادات ایشان. به یک کلام دین بهایی با هر نوع استعمار و استثمار مخالف است نه انکه ناراحت باشد که چرا خودش استعمارگر نیست و این را حق خود بداند  که به همه جا چیره شود و عدالت را هم همین آرمان تبعیض و ناشکیبایی بداند! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 17:23  توسط بیان  | 

 

بيانيه سازمان سوسياليست های ايران

 

در رابطه با پايمال کردن حقوق دمکراتيک و شهروندی هموطنان بهائی از سوی مقامات جمهوری اسلامی ايران

 

سازمان سوسياليست های ايران تضييقات وارده به هموطنان بهائی ، همچون « عملیّات تحت ‌نظرگیری بهائیان، به ویژه کنترل فعّالیّت‌هاى اجتماعى آنان »  از سوی « وزارت کشور و معاونان امور سياسی امنيتی استانداری ها در سراسر کشور» (1)  را  شديدأ محکوم می کند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 1:22  توسط کاویان  |  2 نظر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 20:34  توسط بیان  |